|
حالا سالهاست از آن ماجرا می گذرد ، راستش دیگر نمی دانم کدام بخش از این خاطرات واقعی و کدام بخشش فکرهائی است که توی این سالها به آن اضافه شده اند ، بعضی وقت ها فکر می کنم اصلاً هلی کوبتری در کار نبوده و این من بوده ام که فکر کرده ام چند روز قبلش چیزی آنجا سقوط کرده است . آن روز ساعت آخر کاری بود و کم کم آماده می شدیم برای رفتن ، یادم هست که اول دود سقوط هلی کوپتر را دیدیم ، هلی کوپتر روی تپه نزدیک کوره سقوط کرده بود و هر چهار سرنشین آن در جا کشته شده بودند . نبیه اول از همه ی آنجا رسید ، هوا ابری بود ، از دو روز پیشش گهگاهی باریده بود اما آن روز نه ، فقط کمی ابر توی آسمان بود . ما توی کوره مشغول بودیم، تازه از کوره پایین آمده بودیم و کم کم مشغول می شدیم برای دست کشیدن. از چند روز قبلش حالت نبیه عوض شده بود ، این را همه فهمیده بودند و آنروز ، نبیه چشم دوخته بود به تپه بالای کوره، نبیه صبح زود تر از ما کوره آمده بود ، چند روز قبلش هم زودتر از بقیه آمده بود و دیرتر از همه می رفت . نبیه روز حادثه بارها آنجا را نگاه کرد، درست یادم نیست چیزی هم می گفت یا نه ، فقط می دانم پریشان بود و این نگرانمان کرده بود . نبیه هیچ وقت این طور نبود ، هلی کوپتر که سقوط کرد اولین کسی که آنجا رسید نبیه بود ، صدای انفجار که آمد میل ِ بلندِ چلک زنی را از آهک بیرون کشید و بی معطلی دوید سمت جائی که هلی کوپتر سقوط کرد ، از یک ساعت قبل چند بار هلی کوپتر را دیده بودیم که توی آسمان ابری می آمد و می رفت ، تیرچه های آهنی را می برد به قله کوه ، برای پایگاهی که داشت ساخته می شد . وقتی می آمد نبیه ساکت می شد و گوش تیز می کرد به صدای هلی کوپتر ، هلی کوپتر غروب سقوط کرد ، کارگرها در حال تمام کردن کار بودند ، من هم ،چلک کوره تمام شده بود و دیگر کسی سنگ توی نقاله نمی ریخت ، درست یادم است ، وقتی کارگرها بالا رفتن دیگر کسی نگران کوره نبود . اولین کارگر ها که بالا رفتند چهار جنازه ی سوخته را دیدند که توی آهنپاره های هلی کوپتر می سوختند . نبیه قبل از همه رسیده بود بالا . بوی تنهای سوخته حال همه را خراب کرد ، اما نبیه خیره و ساکت فقط نگاه می کرد . نبیه حالتی خاص شده بود که تا آن موقع کسی آن طور ندیده بود ، شانه هایش افتاد و بی حرف از تپه پایین آمد و همان حالت بین کانتینر رخت کن و کوره نشست . کارگر ها بی معطلی سقوط هلی کوپتر را اطلاع دادند و بعد کم کم همه پایین آمدند .توی کوره همه چیز به هم ریخته بود ، همه قاطی کرده بودیم ، همه کارگرها غیر از نبیه بالا آوردیم . سنگ شده بود . نبیه از آن روز دیگر نبیه سابق نشد . تا چهار روز بعد که آن اتفاق برای نبیه افتاد دیگر با کسی حرف نزد ، جز همان حرفی که درباره مردن خودش گفت و مَرد . نبیه آن روز گفت چند روز دیگر می میرد و بعد چند روز دیگر که نبیه مَرد کسی باورش نمی شد که توانسته مرگش را پیش بینی کند . تا چند روز کوره و تپه شلوغ بود ، همان شب جسدهای سوخته داخل هلی کوپتر پایین برده شد و صبح فردای سقوط ، دو هلی کوپتر ارتش توی اونوبت آهنپاره های هلی کوپتر را هلی برد کردند پایین . از آن روز توی کوره و کارگرها کرختی عجیبی افتاده بود ، روز بعدش کوره تعطیل بود و بعدها فهمیدیم توی این مدت نبیه همش آنجا بوده و روی سقف کوره زل می زده به تپه ی رو به رو . همه ما می دانستیم حال خوشی ندارد ، کسی پاپی اش نمی شد ، نبیه چند روز آخر عجیب عوض شده بود . نبیه که سقوط کرد کسی جرعت نکرد از دیواره کوره بالا برود ، حیران و ترس خورده دور کوره حلقه زده بودیم و فقط صدای سرد شدن کوره و آب شدن چیز دیگری را می شنیدیم . تا سه روز کوره سرد نشد، از اولین دقیقه ای که نبیه سقوط کرد کوره را خاموش کردیم ، کسی نمی توانست به کوره نزدیک شود ، هر چه در توان داشتیم آب روی بدنه و در فلزی چفت شده کوره ریختیم ، اماآهک با آب گرم تر می شد و خطر انفجار هم بیشتر . همین شد که سه روز بعد توانستیم در آهنی کوره را باز کنیم و با ترس تو برویم . اولین کارگرها که تو رفته بودند چیزی جز نوری که از سقف فروریخته ی کوره تو می آمد را ندیدند . ما بعداً وارد شدیم . بوی عجیبی توی کوره پیچیده بود ، اولین کارگر ها دوام نیاوردند و بالا آوردند ، اما بعد که در کوره کامل باز شده بو کم شد و دیگرمی شد توی کوره رفت . فانوس را که داخل کوره بردیم چیزی از جنازه ی نبیه پیدا نکردیم . اولین فرض ها بر این بود که نبیه توی آهک های مذاب سقوط کرده و توی آهک مدفون شده ، اما وقتی آن نقش را روی دیواره کوره دیدیم همه ی فرضیات عوض شد. نقش جنازه ی نبیه روی دیواره ی آهکی نقش بسته بود . چیزی از آن باقی نمانده بود . یکی از کارگرها توانست انگشتر نقره نبیه را از توی شکاف جای انگشتش ببیند. نبیه سوخته بود و چیزی جز همان انگشتر و لکه ی زرد رنگ توی حفره از آن باقی نمانده بود . مسئول کمپ که چشمش به نقش جنازه ی نبیه افتاده بود خاطره ای تعریف کرده بود از پدرش که دیده همین طور کسی توی کوره سقوط کرده و بین آهک های مذاب کوره تجزیه شده . بعد توضیح داد که بدن از مواد آلی تشکیل شده که توی محیط قلیایی کوره دوام نمی آورد . این تنها چیز ی بود که از نبیه باقی مانده بود . کسی دیگر گریه نمی کرد . همه بهت زده بودیم و سعی می کردیم آخرین ته مانده بوهای کوره را حس کنیم و ربط دهیم به مواد آلی ای که توی کوره تجزیه شده . فقط چهار روز بعد از سقوط هلی کوپتر این اتفاق افتاده بود ، حالت های غریب نبیه باعث شده بود که اینها را ربط بدهیم به پیش گوئی ای که در مورد مردن خودش کرده بود . حرف های نبیه را و کارگری که نبیه برایش حرف زده بود را درست به یاد نمی آوردم ، اما همان کارگر بعدها گفت ؛ توی کوره شکلی عجیب دیده که بی شباهت به خالکوبی روی بازوی نبیه نبوده. ابهامات زیادی در مورد این واقعه توی ذهنم هست . گاهی وقتها حس می کنم که همه ی اینها رویا بوده ، کابوسی تلخ که با زندگی روزمره ام پیوند خورده اند اما حالا گذشته را به خاطر می آورم ، با این همه مدرک موثق در مورد همزمانی واقعه سقوط هلی کوپتر و سقوط نبیه در کوره ، نمی توانم آن را ساخته ذهن سالخورده ام بدانم . این را یادم هست که نبیه قبل از مرگش عجیب عوض شده بود ، یادم هست که چشم می دوخت به تپه ای که چند روز بعدش آن اتفاق آنجا افتاد ، یادم هست که بالای سر جنازه های سوخته ایستاده بود و فقط چشم های وَق زده اش را دوخته بود به آنها ، اما بقیه اش را نمی دانم ، شاید از این به بعدش ساخته ذهنم باشد، اما آن روز من هم مثل بقیه کارگرها تو رفتم و آن نقشِ روی دیوار را دیدم و انگشتری که تنها وسیله تحویلی به خانواده نبیه بود . آن لکه زردِ توی گودال جنازه ی هر شب جلوی چشمم می آید و می گوید من وجود داشتم ، نمی دانم ، باز هم باید مرور کنم . شاید بهتر باشد یکی از آن کارگرهای را پیدا کنم ،آن وقت می فهمم که رؤیا بوده یا واقعیت . 3/5/86 + نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 20:6 توسط آیت دولتشاه |
|