|
ذکر اول
سه هفته پیش یکی دیگه از دوستام، بعد نه ماه دوری از خانوادش داشت با سلام و صلوات می رفت همدان که یه آب و هوا تو شهرش عوض کنه ،وسط راه داداشش که راننده بود چپ کرد و دوستم جا به جا ضربه مغزی شد و رفت ، دوستم توی مسیر تا لحظهء تصادف خواب بود، وقتی هم که مرده بود داداشش می گه انگار هنوز خواب بود و انگار نه انگار مرده بود . و محی الدین رفت... ذکر دوم سه هفته پیش بود،درست روز قبل از رفتن محی الدین، شب ساعت هشت بود ، یکی از دوستای خرم آبادیم زنگ زد،گفت ترمینال جنوبم ،می آم خونتون . ساعت نه و ده اومد، شب خوبی نبود،دستم گفت دارم می رم مشهد زیارت،دلش گرفته بود . ساعت یازده با هم رفتیم پارک لاله ،امیر دوست مشترکمون هم اومد ،گپی زدیم و برگشتیم . توی مسیر برگشت بارون گرفت، خیس شدیم . دوستم گفت از مشهد بر گردم می خوام ازدواج کنم، با یه دختر که تو دانشگاه استاد تربیت بدنیه . شب خوابیدیم و صبح ساعت هشت از هم خدا حافظی کردیم و رفت . روز بعدش محی رفت. دیروز ۱۷/۴ . رفتم ارشاد شاید از دوستام کسی رو ببینم. دم در ارشاد یه اعلامیه بود، اعلامیهء همون دوستم، ۱۳/۴ فوت کرده بود،تصادف کرده بود و یک هفته هم توی کما بوده. به همین سادگی نصیر هم رفت... + نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 2:59 توسط آیت دولتشاه |
|