|
وطن يعني چي؟
اين سوال خيلي وقته ذهنمو مشغول كرده.من كجايي ام؟خيلي سخته كه آدم توي ٩ ماه سه خانواده عوض كنه.اين شايد برا خيلي ها مهم نباشه يا خيلي غريب باشه ولي واقعاٌ امكان پذيره.بحث وطن سر جاي خودش.من به يك زبان فكر مي كنم،اگه نظريهء جهان زباني ياكوبسن رو هم در نظر بگيريم مي شه گفت موطن ذهن من جايي اه كه زبانم در اونجا تعريف مي شه،جايي كه كلمات بارشون متفاوت از تمام جاهاي ديگهء دنياست.من كجام؟شهر آدمهايي با صورتاي گچي.خيلي وقته كه ديگه برام مهم نيست كه در خونه اي كه من هستم كي مي خوابه،چي گفته مي شه،پخته مي شه...عادت كردم به يه زندگي كولي وار كه هر لحظه آماده باشم واسه رفتن. چند روز پيش به يه تعريف تازه از خودم رسيدم؛من يه مسافرم،يه زائر كه دير به دير مي گرده برا آرامش.شايد شبيه آليوشاي كارامزوف.نميدونم.شايد هم آخر سر لباس همه چيزو از تنم به در كنم و سر بذارم به بيابون. وطن خوبيه.هيچ نشان و الماني از هويت نيست ، شن و شن و شن . چند وقت پيش (بارون درخت نشين ) كالوينو رو مي خوندم. آدمي كه سر يه لجاجت كودكانه مي ره رو يه درخت و تا آخر عور پاشو رو زمين نمي زاره.وطن بارون رو همون شاخو برگاي جنگل تعريف مي شه،جايي بين آسمون و زمين. اما من دستم به درخت نمي رسه و از ارتفاع هم مي ترسم.وطن من كجاست؟ + نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 22:47 توسط آیت دولتشاه |
|