تبليغاتX
نیمه’ سوخته

نیمه’ سوخته

تا

پدرم تا حالا چند بار این قصه را برایم تعریف کرده،اما تا حالا هیچوقت جزئیات اش را به این دقت نگفته بود، از وقتی پدر موزهء جنگ رفته هر شب قسمت هایی از روایت گم شده اش رو می شود . آخرین بار این قصه را چند سال پیش برایم تعریف کرده بود،توی آن قصه پدر سر جوخه بود،پنج بار تنبیه بدنی شده بود ، سه بار انفرادی کشیده بود و فقط یک بار مرخصی رفته بود. آخرین بار پدر قصه را از پالیزبان شروع کرده بود، بخش بزرگی از قصهء پدر وصف سرگرد پالیزبان بود و سبیل های از بنا گوش در رفته اش. پدر گفته بود (پالیز بان از مرکز آمده بود، قرار بود تیمسار قدری تودیع شود و پالیز بان جایش را بگیرد) . قصهء جدید پدر بیشتر شرح حال ده بزرگی شده تا پالیزبان. پدرم می گوید (نیمه شب بود ، خواب و بیدار ده بزرگی توی چادرم آمد و گفت اور و فانوسقش نیست ، ده بزگی آن شب ، شب پاس بود ، قرار بود تا فردا که پالیز بان هنگ را تحویل می گیرد آب از آب تکان نخورد ، قدری روز های آخر سخت گیرتر شده بود و از هیچی نمی گذشت، پالیز بان روز قبلش از مرکز آمده بود، با اسب کهری که از نزدیک ترین آبادی به هنگ گرفته بود . پالیز بان فردا رسمآ هنگ را تحویل می گرفت و همه کارهء هنگ می شد) . پدرم می گوید ( ده بزگی توی بجک مشرف به هنگ پاس می داده، دست به آب می رود، برگشتنا می بیند که اور و فانوسقش نیست) . ده بزرگی  به پدر می گوید( با اور و فانوسقه نمی تونستم دست به آب برم،  توی تاریکی گذاشتمشون روی سکوی جلوی توالت، برگشتنی دیدم نیست) ده بزرگی حدس زده بود کار پایه دومی هاست . پدر می گوید (مربوط می شد به همون در گیریای ماه قبلش تو غذا خوری . بی اور و فانوسقه نمی شد، اونم شب پاس، قدری و پالیزبان  اون روز از هیچی نمی گذشتند ) پدر می گوید فقط دو ماه تا آخر اجباری هر دومون مونده بود. ده بزرگی گریه کرده بود و دست به دامن پدر شده بود. پدرم می گوید قرارشد هر طور شده جلوی فاجع رو بگیریم ، ده بزرگی مطمئن بود کار عربای پایه دومی است . می گوید قرار شد همون شب یکی بدزدیم ، از چادر پایه دومی ها. پدرم و ده بزرگی سمت چادر عربها را می افتند ، هنگ ساکت است، سربازی توی خواب مادرش را صدا می زند و بعد ساکت می شود . پدرم صدای زیری از چادر پایه دومی ها می شنود ، سینه خیز از جلوی چادرهای فرماندهی راه می افتند ورا کج می کنند سمت چادر عربها  . پدرم می گوید ( معلوم نبود به عربی چی به هم می گفتند، قبض روح شده بودیم). پشت آبریز چاه حمام ها پناه می گیرند، صدا بلند تر می شود . پدرم می گوید ( گفتم بر گردیم، دم دمای صبح که خوابیدن می آیم سر وقتشون) . ده بزرگی هراسان سمت برجک می رود و پدرم سمت چادرش ، گرگ و میش از چادرش بیرون می زند و سمت برجک راه می افتد . پدر می گوید اینقد حول کرده بود ده بزگی که نه ایست داد و نه اسم شب پرسید، چشم بسته بود به مسیر چادرمن ، من را که دید جلو پرید و بغلم کرد) پدرم و ده بزرگی سمت چادر پایه دومی ها راه می افتند، سینه خیز سمت چادرهای غرب هنگ راه می افتند و یک راستمی روند طرف چادر فرماندهی ، پدرم پشت آبریزگاه حماه پناه می گیرد و ده بزگی را می فرستد به چادر عربها . پدرم می گوید (  قرارشد من همون جا بمونم و اون بره تو چادرشون) پدرم به ده بزرگی می گوید بی خیال تو می روی و اولین اور

 کتی که دستت اومد بر میداری و می زنی بیرون، بیدار هم شدن اعتنا نکن . ده بزرگی ترس خورده راه می افتد و پدرم همان جا کمین می کند . پدرم می گوید( اون چند دقیقه اندازهء چند سال طول کشید، مخصوصآ اینکه داشت نزدیک شیپور بیداری می شد، به دلم افتاده بود کار اونا نیست اما چاره ای نبود، گیر افتاده بود بد بخت ...) ده بزرگی چند دقیقه ء بعد ترسان پیدایش می شود، پدرم می دود سمت چادرش، ده بزرگی با اور و فانوسقه دنبال پدر می دود. پدر فانوسش را روشن می کند و توی روشنایی کم چادر دنبال اسم و اتیکت اور می گردد . پدرم می گوید فقط چند تا خط ازنو بین کتف هاش بود و چند تا خط هم سر آستینش . پایه دومی ها اکثراٌ بی سواد بودن . پدرم شیشهء دوات را روی خط خطی های داخل اورکت می ریزد و همه را سیاه می کند . پدرم می گوید ( نم پس نداد بیرون ، ضد آب آمریکایی بود ) . پدرم اُور را آویزان می کند به میل چادر و ده بزگی را می فرستد سمت برجک، بی اور و فانوسقه  . پدرم می گوید هیبت پالیز بان عجیب مردانه بود، سرخ و سفید بود و صورت چرمی، ترک بود، اوایل انقلاب اعدامش کردن . ده بزرگی پست را که تحویل داد یک راست اومد به چادر من ، دوات خشک شده بود، ده بزرگی اتیکت ِ فرمش رو کند و دوخت به اُورکت . توی اون سرما کسی متوجه فرمش نمی شد . خیال ِ ده بزرگی که راحت شد تازه ترس افتاد به جانش ، گفت (به دلم افتاده اون بدبختا نبودن، اشتباه کردیم) . پدر می گوید( به خاطر درگیری ماه قبل تو غذا خوری اون بلا رو سر ده بزرگی آورده بودن ، می خواستن انتقام بگیرن ) . پدرم تا بیدار باش می خوابد و ده بزرگی تویی ِ اُور را می اندازد . پالیزبان آن روز هنگ را تحویل می گرفت و تیمسار قدری برای همیشه از هنگ می رفت ، به همان اسب کهری که پالیزبان را آورده بود . پدرم می گوید ( مارش ِ پرچم خوندیم یا نه یادم نمی آد اما بعدش خوب یادمه . هیبت پالزبان هممونو گرفته بود، تیمسار قدری گریش گرفته بود، جلو آمد و با همهء کادری ها و سرجوخه ها دست داد ، به من هم...) . ده بزرگی و پدرم توی یک خط می ایستند، پدرم جلوی دسته و ده بزرگی پشت سرش، هر دو گوش تیز می کنند ته فرمانده اسم چه کسی را بخواند . پدر می گوید ( نفسم بنداومده بود، کی این کابوس تموم می شد ، خدا می دونست. منتظر بودیم هر آن تیمسار قدری یکی را ازصف بیرون بکشه و به تخته شلاق ببنده ، اما نه انگار قرار نبود  . بعد ِ تیمسار قدری پالیزبان جلوی جایگاه اومد و حرف زد، همه میخکوب ِ صداش شده بودن ، حرف که می زد انگار میل پرچم می لرزید . باور کردنی نبود، هیچکی رو صدا نزد، اول تا آخر قدری نگاش رو پالیزبان  بود . همه اُورکت تنشون بود) . بعد ِ سخنرانی پالیزبان تیمسار قدری به سرجوخه ها دست داده بود و دسته ها را فرستاده بود هواخوری . پدرم و ده بزرگی دسته ء پایه دومی ها را وقتی دیده بودند که دسته شان یکی یکی از کنارشان گذشته بودند . همه اُِورکت تنشون بوده . پدرم می گوید (وقتی به ده بزرگی نگاه کردم آنی بود که نقش زمین بشه، باورش نمی شد، هر دو هاج و واج فقط نگاه می کردیم . کار خود پدر سگشون بود ) . ده بزرگی زیر گریه می زند و پدرم را بغل می کند، پایه دومی ها دورتر حلقه می گیرند و زیر چشمی ده بزرگی و پدرم را زیر نظرمی گیرند . پدرم می گوید ( به عربی حرف می زدند ، اما مطمئنم دربارهء ما حرف می زدند، ترس از قیافشون می بارید . نمی شد پی گیر بشیم ، خودمون گیر می افتادیم )  .  ده بزرگی توی چادر اُورکت را بغل می گیرد و گریه می کند. ده بزرگی به پدر می گوید توی جیب اُور (یه عکس و یه تسبیح شامقصود و پنج تومن پول نقد) بوده. پدرم می گوید 0گفتم برشون گردون ، اما زیر بار نرفت ، گفت مزد شکنجه ای که دیشب ازمون کردن) . پدرم با ده بزرگی کلنجار می رود و بعد ده بزرگی قسم می خورد که تسبیح و

 عکس را شبانه پرت کرده توی چادرشان. پدرم می گوید ( نه دیگه ما پیگیر قضیه شدیم نه اونا چیزی گفتن ، کسی جرعت نمی کرد حرفی بزنه ) . پدرم می گوید ( ده بزرگی و من هم زبون بودیم، با هم اومده بودیم اجباری، دو ماه بعد با هم منتقل شدیم تبریز و بعد با هم ترخیص شدیم ، ده بزرگی هفت سال بعد تو جنگ کشته شد، آخرین بار دو ماه قبل مردنش دیدمش، ریشش بلند شده بودو صورتش گوشتی شده بود ، یه اُورکت ِ همرنگ ِ همون اُورکت اِمریکایی تنش بود ، داوطلب رفته بود جبهه و تو سوسنگرد کشته شد ، چند سال مفقود بود و همین امسال یه مشت استخون و چند تیکه وسایلش رو برگردوندن ) . پدرم می گوید( وسایلش تو موزه جنگه ، چیزی که باعث می شه این چیزا هی یادم بیاد وسایل توی ویترینشه ، تو وسایلش یه تسبیح شا مقصود هست . شاید خنده دار باشه ، اما همش فکر می کنم همون تسبیحه ، انگار خدابیامرز هیچوقت اون تسبیحو پس نداده . پدرم هر بار به اینجا که می رسدچشماش خیس می شود و بعد می گوید (آدم صاف و ساده ای بود، عربا اذیت اش می کردن ، معلوم نبود اگه من سرجوخه نبودم چه بلایی سرش می اومد ) . پدرم می گوید( با فکرش می خوابم ، بیاد به خوابم ازش می پرسم پسِش داده یا نه...)

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 22:36 توسط آیت دولتشاه |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

داستان های این مجموعه هنوز به مرحله’ بازنویسی نرسیده اند. هر پیشنهادی که در مورد این داستانها داشته باشید بی شک تامل برانگیز خواهد بود


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

خانه كتاب
تئاتر دانشگاهي
ققنوس
والس
جن و پري
آتي بان
كافه تيتر
هفتان
انجمن نویسندگان ملایر
لرستان نیوز
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385



پیوندها

بهاره خطيري
ياسر اكبريان
روح مصلوب
منيرو رواني پور
جن و پري
عباس معروفي
كانون ادبيات
انجمن داستان نويسان زاگر نشين
داستان در داستان(وبلاگ دانشجویی)
فهيمه جعفري
سپیده
حسين خدنگ
پرستو آزادی ابد
مريم دلباري
كرمرضا دريكوند (تاج مهر)
محمد غلامي
حبيب پرتاري
حسيني خواه
مصطفي مستور
علي رضا آستانه
نظام حقي آبي
زهرا نوري
محمد رمضاني
مصطفي جهانبخت
امين عظيمي
بهزاد آقاجمالي(حفره:حقایق مطلقا جعلی)
عبدالرضا شهبازی
افشين عمو زاده( در گوش باد)
نسرين ارتجاعي
محمد زارعي
بهاره اله بخش
خلیل رشنوی 1
جشنواره اس ام اسی
خلیل رشنوی 2
كيانوش كشوري
اسد اله امرائي
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin