|
مي گويي سياه پوست ها چيزي تو وجودشون هست كه آدم نمي تونه راحت نزديكشون بشه . مي گويي:آدمهاي خوبي اند اما يه بو ،يه بوي خيلي زننده(البته دست خودشون نيست) تو وجودشون هست كه هر كسي نمي تونه تحمل كنه . مي گويي:نژاد پرست ني ستم اما نمي شه با اون تو يه خونه زندگي كرد . مي گويي:اين مشكل بايد حل شه، سياه بو گندو...
ديروز كه به آلبوم عكسهات دست زده بود تند قاپيده بودي از دستش و با سر آستين پاكش كرده بودي ، فخرالدين رفته بود از اتاق بيرون و تا شب بر نگشته بود ، تو كه خوابيده بودي ، خواب و بيدار از پله ها بالا سريده بود تو رخت خواب . فخرالدين نقاشي مي كنه، اما مي بره بيرون، تو لند مي زني سياه بو گندو . باورت شده ! فخرالدين يك تابلو زده روي ديوار ، (پرتره ء يه بچه سياه پوست كه از ترس لولهء تفنگي كه پشت سرشه وحشتناك جيغ مي كشه)هر وقت وارد اتاق مي شي تابلو را بر مي گرداني، فخرالدين هم بعد از تو درستش مي كن . يك بار كه ناخن گرفته بود توي اتاق داد زده بودي (( هي كاكا سياه مگه نگفتم حق نداري اينجا...)). فخرالدين ساكت نگات كرده بود ،يه سيگار گيرانده بود و زده بود از اتاق بيرون . مي گويي (( منم زود جوش مي آرم اما تو اتاق نبايد ... مشكل فرهنگي داره ، بو گندو)). ديروز كه دوش گرفته بود با قطره هاي آب روي بدنش كه ديده بوديش داد زده بودي(( اين سياه ها مثل بط مي مونن ، آب رو بدنشون پخش نمي شه )) حمام پر شده بود از خنده . يكي ديگه از بچه هاي توي حمام گفته بود(( بچه ها چطور مي شه فهميد يه سياه پوست جنٌب شده؟))بعد گفته بود (( نمي شه فهميد ، فقط بايد مچشونو گرفت ، والا زير چشمشون سياه نمي شه كه آدم بفهمه . ها ها ها .. )) كمتر توي اتاق مي ماني . هر وقت كه وارد مي شي فخرالدين را تنها پشت بوم مي بيني ، با خودت مي گويي تقصير همون بوئه، بويي كه نه خوبه نه بد . فخرالدين بريده بريده مي گويد مادرت تماس گرفته . بعد مي گويد مادر خيلي خوبه. خيلي خوب... فخالدين يه عكس بالاي تختش زده . عكس چيزي شبيه يه برج،چهار گوشه با حاشيه اي شطرنجي كه با گل و گچ موتيف پيدا كرده . مي گويد عكس مسجد القنديه . ياد منارهء نمايشگاه كتاب مي افتي . بي هيچ حرفي روي تخت دراز مي كشي،از بالاي بوم كه به فخرالدين نگاه مي كني انگار ديگر برايت غريبه نيست، مثل سياه پوستي كه ترم پيش يكباره به اتاقت آمده بود . توي اين چند ماهه طورهايي تونستي آشنا بشي با شكن هاي تاريك چهرش . قبلن گفته بودي مي ترسم شبا تو يه اتاق باهاش بخوابم، اگر يهو چشماش برق بزنه چي؟ مي ترسم، اون آخه سياه پوسته !خندت مي گيرد . فخالدين موهاش را دانه دانه مي بافد ، بعد دستمال آبي نارنجي روشان مي بندد و از زانو خم مي شود و بالا مي پرد، بعد هم يك صداي يكنواخت از سينش مي دهد بيرون . فخرالدين مي گويد (( اين يه آيينه)) ازش نپرسيدي !، ديشب كه اولين بار قفل حرف نزدنت شكسته بود ، گفته بودي(( چرا اومدي ايران، مگه سودان چش بود؟ اينجا چي داره آخه؟)) فخر الدين گفته بود ((به خاطر بادوا)) مي گويد ((بادوا دختر رئيس قبيلست،اون به سينما علاقه داره، اون خواسته من سينما بخونم، فقط ايران سينما درس مي ده ، ايران با سودان برادره ،برا همين اومدم تهران))فخالدين عكس بادوا را از توي كيف پولش نشانت مي دهد ، بعد مي گويد (( زيباست مگه نه؟)) . فخرالدين مي گويد بادوا هنوز مسلمان نشده ، وقتي بر گردم اول بادوا رو مسلمون مي كنم و بعد با هم فرار مي كنيم مي آيم ايران . فخرالدين مي گويد اگه اونجا بمونيم رئيس قبيله ما رو مجازات مي كنه ، بعد مي گويد بد اوضاعي شده اونجا . بيشتر ازدواجا بين مسلمونا و توتمي ها اتفاق مي افته. رئيس قبيله به فكر بقاء مذهبشون افتاده ، به همين خاطر اجازه نمي ده كسي با غير توتمي ها ازدوج كنه . مي گويد :مي آرمش تهران ، فوق كه بگيرم با هم مي ريم شبه جزيره . پشت مي كني به فخرالدين و خودت را به خواب مي زني . فخرالدين مي گويد: به بادوا مي گم كه ما با هم دوستيم ، ما دوستيم مگه نه؟ . حتماٌ فخرالدين و بادوا روزهاي سختي را پيش رو دارند بعد از اين . مي گويي آخراي ترمه، اين همه ماه تحمل كرديم گذشت اين چند روز هم مي گذره و هر كي مي ره سي خودش. تحمل مي كنم ... ژوژمان عكاسيت مانده ، كمتر از اتاق ميزني بيرون . فخر الدين مي گويد (( تو نژاد پرست ني ستي، تو خوبي))دستش را به طرفت دراز مي كند، نا گاه دستت توي دستش رفته، دستهاش آنقدر ها برايت چندش آور نيست. مي پرسي اينا چيه كه به صورتتون مي مالين؟ چرا تو تلويزيون همش دور آتيش مي پرين ... فخرالدين فقط مي خندد . اين روزها كه كمتر دانشكده مي روي فرصت بيشتري هست كه در مورد چيزهايي كه اين ترم تجربه كردي بيشتر فكر كني . فخرالدين مي گويد ((مشكل حكومت با دارفوري ها شده مصيبت سوداني ها. دهكدهء آبا اجدادي ما افتاده دست دارفري ها، خانهء پدريمون رو آتش زدن)) . فخرالدين مي گويد : دارفوري ها جدايي طلب ان اما ما مي خوايم وطنمون يكپارچه بمونه، ما يه ملتيم . هرگز اينقدرها سياه ها و ملتي كه سياه پوستا باشن برات مهم نبوده كه فخرالدين اين طور با حرارت تعريف مي كند . مي گويد : مسلنانا و توتم ها اصلاٌ از يه ريشه اند، اما توتمي ها مسلمانها رو ملحد مي دونن كه به توتماي اجدادي پشت كردن . فخرالدين مي گويد : توي كشور هاي آفريقايي از همه بهتر زئيره . شايد بعد از شبهه جزيره بريم اونجا و تا اخر عمر اونجا زندگي كنيم . توي ذهنت جمع نمي شود همهء اين تصويرها كه فخرالدين مي خواهد با زبان شكسته برايت بسازد . فخر الدين مي گويد بادوا بهترين رقاصهء قبيلست، جزء زيباتري هاي تمام توتمي ها . مي گويد : بادوا با من كه ازدواج كنه ديگه نبايد برقصه، فقط بايد براي من برقصه، فقط من . مي گويد : بادوا وقتي مي رقصه تا يك متر مي پره هوا، تصورش سخته مگه نه؟! نشستهاي لبهء تخت و از پنجره كاميونهايي را مي بيني كه بين ماشينهاي ديگر مثل غول مي مانند . با آن دود غليضي كه از اگزوزشان بيرون مي آيد . بو آزارت مي دهد ، پنجره را مي بندي، شايد عادت كردي به بوي اتاق ، بويي كه شبيه هيچ بويي نيست. فخرالدين مي گويد بوي عودهايي است وقتي تو نيستي توي اتاق مي سوزاند! ، مي گويد از ضمغ يه گياه مخصوص تو بيابون درست مي شه. كي مي خوابد كه تو نمي تواني خوابش ره ببيني؟! هر وقت چشم باز مي كني سفيدي چشمانش را مي بيني كه فرياد مي زند توي صورتش . روزهاي آخر ترمه ، از توي بي خوابي هاي فخرالدين زمزمه هاي رفنش را حس كردي . فخرالدين مي گويد فيلمم رو كه تدوين كنم بر مي گردم سودان ، اول بايد سفارش نقاشي ديواري شبانه روزي اي كه توش درس مي خوندم رو تموم كنم ، بعد هم مي رم دارفور قاچاقي ، بايد خانهء آبا اجدادي مون رو ببينم ، هر چي كه ازش مونده باشه، بعد هم ميرم قبيلهء بادوا تا مقدمات فرارمونو آماده كنم ...به فخرالدين لبخند مي زني، شايد متوجه فرق اين لبخند با قبلي ها شده كه لبخند مي زند ، ساكت مي شود. پتو را سرت مي كشي و توي تصويري كه روي بژ ديوار مي سازي بادوا را مي بينيدست در دست فخرالدين كه مي رقصد . بادوا تا يك متر از زمين مي جهد و فخرالدين هم سعي ميكند به اندازهء او بلند شود،هر دو لبخند مي زنند. خوابت مي گيرد ، اما هنوز مسلهء بوي اتاق برايت حل نشده! ۱۵/۴/۸۴ + نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386 23:38 توسط آیت دولتشاه |
|