|
باید کار رو یک سره کنم می دونم،فردا باز از کوچه رد می شه.حتمآ باز زیر چشمی درز وا شدهء خانهء ما را می پاید.اگر کوچه خلوت باشد در را باز می کنم.بذار تا بنا گوش سرخ شم.بذار مادرم از توی ایوان حدث بزنه بیرون دختر همسایه رد شده.بذار شب توی کابوسهام پریا رو صدا بزنم و مادرم گوش بچسبونه به دهانم که من چی هزیان می کنم. من بی خیال نمی شم.هوا سرده. پشت کولر باد می آد.باید کارو یک سره کنم... + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 7:58 توسط آیت دولتشاه |
این سنگینی انگار قرار است تا آخرین ذرات وجودم را زیر بارش له کند
"در جستجوی زمان از دست رفته فقط یک بیسکویت تاخلع ماندگاری فاصله است توی زمانه ای در دور دست "جایی نامعلوم-دور -تهی و وهم آلود گم شده ام یابندهء محترم من سخت گریز پا ام.لطفا نگه ام دار ------------------------------------------------------ هوا سرد ا،..عادت کردم مدتی اه،می رم رو پشت بوم،پشت کولر قایم می شم و دختر همسایه رو دید میزنم.دختره متوجه شده اما به رو خودش نمی آره،شاید عادت کرده به نگاه های ساکت و دزدکی من . هوا سرده . رو پشت بوم آدم زیاد دوام نمی آره . دیروز دیر از مدرسه اومدم تند نردبون رو علم کردم ، مادرم باز نق زد ، دختر همسایه گوشهء حیاط کز کرده بود ، بی قرار بود . تا منو دید بلند شد و با کتابش شروع کرد به دور زدن حیاط و درس خوندن . خندیدم نمی دونم چرا دلم می لرزه . باید ... + نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 0:52 توسط آیت دولتشاه |
|