نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

دیروز از پل طبیعت رفته بودیم پارک طالقانی و توی درخت زار های بین تپه ها به صدای هامِ محیط گوش می کردیم. یکهو یک لامصبی از لای درخت ها بزن تارِ هایده رو پخش کرد. غروب بود. یکباره یکی بند دل رو کشید و دست و پامون شل شد و نیم ساعتی گم شدم جایی که نمی دونم کجاست. امروز داشتم می رفتم سر کار که پشت ترافیک، ضبط ماشین بغلی صدای حمیرا رو ریخت توی دامن من. بازم نزدیک تپه های عباس آباد بودم و دوباره وا رفتم. چند دقیقه شد چند ساعت و چند روز و چند سال و من نفهمیدم چطور از چمران انداختم توی مدیریت و علامه... آهنگ لحظه خداحافظی. به محل کار که رسیدم فل فور اینترنت رو به راه کردم و لحظه خداحافظی حمیرا رو دانلود کردم هدفون رو زدم. تا حالا فک کنم بیست و چندباره که ریپلی کردم و هنوز که هنوزه سیر نشدم. حس راننده کامیونی رو دارم که بیست سی سال تو جاده ها سرگردون اه که عزیز سفر کرده اش رو ببینه و نه اون می رسه و نه عزیز رفته سفرش...

گفتی به من غصه نخور می رم و بر می گردم

همسفر پرستوها می شم و بر می گردم

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بیخبر کی بر می گردی

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

پنجشنبه 9 بهمن مراسم رونمایی از چهارکتاب تازه منتشر شده نشر نگاه بود و برای شادباش و خسته نباشید به دو نفر از دوستان نویسنده ام که هر دو مدتها کتاب شان در ارشاد مانده بود به این جلسه رفتم. اول محمدرضا زمانی عزیز که مجموعه داستان اش به نام «در دهان اژدها» بعد از چندسال توقیف توانست مجوز بگیرد و راهی بازار شود. داستان های محمدرضا را دوست دارم. راحت می نویسد و ایده های فوق العاده ای دارد. برای محمدرضا از صمیم قلب خوشحال بودم و امیدوارم کم کاری اش را جبران کند و کتاب های بعدی اش را با فاصله ی کمتری منتشر کند. در آخرین گفتگویی که با محمدرضا داشتم می گفت خسته است. خستگی اش را درک می کنم اما امیدوارم به زودی با فید بک هایی که از کتابش می گیر خستگی اش به شوق دوباره بدل شود.

کتاب بعدی و دوست نویسنده ی بعدی افسانه احمدی است با مجموه داستان «سمفونی سه شنبه ها» افسانه احمدی را نویسنده ی کار بلدی دیدم. داستان را خوب می شناسد و استانداردهای بالایی برای نوشتن دارد. این را از نگاهش به داستان و نقدهای هوشمندانه اش می شود خواند. خانم احمدی هم بعد از کلی حذف و تعدیل موفق به دریافت مجوز شده و به قول خودش حالا یک کتاب لاغر اما چابک دارد. از آنجایی که سابقه ورزشی نشان داده که هیکل های لاغر معمولأ چغر تر و بد بدن تر از آب در می آیند؛ امیدوارم کتابش بتواند خودی نشان بدهد.

با نویسنده دو رمان «انجمن علف ها» شهناز فریور و «گورچین» شهره احدیت خیلی آشنا نیستم اما تعریف زیادی درباره هر دو اثر شنیده ام. برای این دوستان و نشر نگاه که با دبیری فرشته احمدی در بخش داستان، توانسته نویسنده های خوب و شایسته ای را جذب کند آرزوی موفقیت می کنم.

نکات حاشیه ای:

1- حضور چشم گیر و حیرت آور ظرفداران یکی از مجریان جوان تلویزیون حاضر در نشست به عنوان بستگان یکی از چهار نویسنده مذکور، بار دیگر نشان داد که اقلیت ادبی کجای اکثریت تلویزیون بین قرار دارند.

2- نعره ها و التماس های برخی خانم های جوان و بعضأ آقایان، برای عکس و امضاء گرفتن از سردار آزمون به عنوان دوستِ یکی از بستگانِ چهار نویسنده حاضر، بار دیگر نشان داد که اقلیت ادبی کجای اکثریت فوتبال بین قرار دارند.

3- لابلای علاقه مندان به تلویزیون و فوتبال اما ادبیاتی ها هم حضور پر رنگی داشتند. خیلی ها بودند و بعد از مدت ها در پیاده رو نشر ثالث دیداری با دوستان ادبی تازه شد.

4-داخل کافه کوچک ثالث پر از علاقه مند بود. توی کتاب فروشی پر از علاقه مند بود و پیاده رو هم پر از علاقه مند بود. در این جشن رونمایی همه علاقه مند بودند و این یکی از نکات زیبای این جشن بود. جشن علاقه مندان!

5- ازدیاد و ریشه علاقه مندی علاقه مندان را می شد در چند گروه دسته بندی کرد. گروه اول علاقه مندان به مشاهیر، همراه با فشردگی و بوی تند عرق و رژ و عطر تنانه... که اکثرأ در خود کافه مستفر بودند و بیشترین امضاء ها در این گروه رد و بدل شد. گروه دوم علاقه مندان به هنر بوند. این گروه از فشردگی کافه فراری بودند و علاقه ای هم به خیس شدن زیر باران نداشتند پس به میان راهروها و قفسه های کتاب پناه آورده بودند. این گروه میل کمتری به امضاء گرفتن داشتند و بشتر مایل به تماشا بودند. تماشای کتاب، تماشای نویسنده ها، تماشای مجریان و بازیکنان، تماشای طرفداران مجریان و بازیکنان... بوی غالب در این فضا بوی نفس و نای مردانه و کتاب بود. اما گروه سوم بیشتر گروه اقلیت بودند.گروه ادبیاتی ها! گروه سوم علاقه مند به چیز خاصی نبودند. فقط بودند. اما گروه سوم همگی یک علاقه مشترک داشتند.  علاقه و آرزوی رسیدن به روزی که جایشان با اکثریت عوض شود و بتوانند تعدادی از علاقه مندان گروه اول را جذب کنند. این گروه آرزوعای عجیبی هم داشتند. مثلأ مجری ها و بازیکنان فوتبال جلسه بگذارند و برای رونق هرچه بیشتر اهالی ادبیات را دعوت کنند و مردم برای امضاء و عکس گرفتن با آنها از سر و کول هم بالا بروند! این آروزها با پک زدن به سیگارهای بیشمار دود می شد. محل استقرار این گروه اکثرأ پیاده رو کوچه های اطراف نشر ثالث بود. بوی غالب این گروه بوی سیگار بود و نم باران زمستانی.

6- جدا از شوخی چقدر خوب می شد اگر از پتانسیل آدمهای پر طرفدار و علاقه مند به ادبیات به نفع گسترش ادبیات در جامعه استفاده می کردیم! خیلی از علاقه مندان گروه اول که شاید اولین بار بود به کتاب فروشی می آمدند نهایتأ با خرید چند کتاب، کتابفروشی نشر ثالث را ترک کردند.

7- از 99 درصد دختران و پسران امضاء بگیر بپرسی بادی به غبغب می اندازند و می گویند ما اصولأ تلویزیون نگاه نمی کنیم و اصلأ توی خانه تلویزیون نداریم! تلویزیون نمی بینند اما برای امضاء گرفتن از مجری تلویزیون و فوتبالیست بیست ساله صف کیلومتری می بندند و به گفته شاهدان عینی چندنفری برای عکس گرفتن با آنها گریه می کنند! از همان 99 درصد بپرسی شب ها با کتاب به خواب ناز می روند و مارسل پروست و جویس و تولستوی را در دبیرستان دوره کرده اندو البته ممکن است اما دولت آبادی و گلشیری و محمود را نشناسند که ن هم طبیعی است چون اینها هیچوقت در فیلم یا یک سریال بازی نکرده اند و یا دست کم با شورت ورزشی عکس ندارند. این 99 درصد معیارهای خاص و قابل احترام خودشان را دارند.

8- هر چقدر از این جلسات و رویدادها بیشتر شود در نهایت به نفع ادبیات است. حقیقتأ جای نشست های شادیانه و تفریحی در این فضا کم است. به قول یک دوست، ما عکس دسته جمعی(در حال خندیدن) با هم کم دارم. امیدوارم فرصتی محیا شود که در فضای مناسب تر و با برنامه ریزی بهتر، از این دست جلسات بیشتر رواج پیدا کنند.

+ نوشته شده در  نهم بهمن 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز روز خوبی نبود. روز قبلش روز اعصاب خرد کنی بود و روز قبل ترش یک روز فاجعه بار، از آنهایی که خدا برای دشمن آدم هم پیش نیاورد. بعد از چند روز تنش وحشتناک که بعداً مفصل شرحش را خواهم نوشت، امروز روز آرامی را شروع کردم. حالم خوب است و کماکان جزیره ی پر از نور و رنگ و گرمایم به راه است و کلاه حصیری روی صورت گذاشته ام و دارم آفتاب می گیرم. اتفاقاتی دارد می افتد. ته ته دلم می گوید نوری در راه است. نوری درخشنده و گرم...

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

1-دیروز غروب هفتم بهمن را توی میدان فردوسی به تاریکی شب رساندم. با خاطره ای از یک درد چهارساله که حالا در من پیر شده. دردی که در منِ فرتوت پیر شده. دیروز روز تکرار بود. اما متفاوت. تکراری متفاوت. حکم آدمی که بعد از یک سونامی خانمان برانداز، دوباره به شهرش برگشته باشد و هرچی تیر و تخته های لب ساحل را به دنبال ردی از گذشته و خانه ای که در آن بوده رصد کند چیزی گیرش نیاید. بعد از چهارسال دیگر نه گریه می جوشد و نه خنده به این راحتی ها پیدایش می شود. همه چیز گذشته است و شاهد فرسایش زندگی در طول زمان هستی. چه غمگین است ساختن خانه ای در میان این همه ویرانی.. چه سخت است تحمل این همه شکاف، این همه دور زمان و این سونامی خاطرات تلخ و شیرین. تنها مزیت این برگشت ها سبک شدن است. به خود سیخونک زدن است که دیدی گذشت؟ دیدی پایان آن همه زجر و درد و فرسایش همین تخته پاره های نشسته بر ساحلی است که تاب دیدنشان را هم نداری؟ این است آن معجون معجزه آسا و سکر آوری که اسمش را گذر زمان گذاشته اند. زمانه ای که همه چیز را در لایه های دور و مبهم دفن می کند.

2- دیروز هم کامنتی داشتم توهین آمیز. با نام یک دشمن دیرینه(بعید است کار خودش باشد) این کامنت البته برخلاف همیشه آنقدر برایم خوشایند و به موقع بود که از خواندن اش کیفور شدم. مدت ها بود این وبلاگ را به امان خدا رها کرده بودم. حالا که برگشته ام دلتنگ خیلی از مخاطب های گذشته هستم. همانهایی که برایم کامنت می گذاشتند، آنهایی که اشتباهات املایی ام را گوشزد می کردند و آنهایی که با دلیل و بی دلیل  توهین و فحاشی می کردند،. جای همه تان خالی بود. جای همه تان خالی است. از این به بعد هر روز اینجا هستم. می نویسم. لینک های تازه می گذارم و آنچه در زهنم می گذرد را قلمی می کنم. اگر وقت کردید به من سر بزنید. هر طور که دوست دارید بخوانید و تعبیر کنید. فحش هم دادید به اندازه بدهید و خدا وکیلی بحث را ناموسی و شخصی نکنید. بدون توهین به خانواده و جد و آباد آدم هم می شود فحش داد. مثل همین کامنت دوست داشتنی دیروز. دوستتان دارم.

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

به خودت میایی می بینی کابوس هات تعبیر شدند و اتفاقی که بارها بهش فکر کردی افتاده و لخت و عور مقابل لبه ی بی رحم واقعیت قرار گرفتی. اتفاق ناگوار می افته. مثل از دست رفتن شئ ای که به جونت بسته است و در نبود تو یکی اون رو ور می داره و می ره برای همیشه. جوری که انگار از اول نبوده. نه حق مالکیتی نه مظنونی برا شکایت و نه عدله ای برای تظلم خواهی... و زندگی مجموعه ایه از این زخم ها و عذاب کشیدن های بی پایان و تکرار شونده و تکرار شوند و تکرار شونده...

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

و خداوند هر روز ما را امتحان می کند. امتحانی سخت و جانکاه که رمز قبولی در آن لبخند است و نگاهی گذرا. خداوندا من لبخند می زنم ببین...

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1393ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

آبدارچی اداره ای که قبلأ کار می کردم(عمو صدایش می زدیم) تعریف می کرد آبدارچی یکی از بخش های اداره که آدم بد دل و کینه ای بوده، یه مدت با رییس بخش اش درگیر می شه و برای اینکه حال رییس و کارمندهایی که پشتش در نیومده بودند رو جا بیاره، می ره توی یک جا نوشابه می شاشه و صبح به صبح روی هر کدام از استکان های چای یک قطره شاش می ریزه. قانونش هم مشخص بوده؛ یک قطره شاش و برای هر کارمند! گفت خیلی نصیحتش کردیم که خوبیت نداره و دست برداره اما بد جوری بهش بر خورده بود و هیچ جوره کوتاه نمی اومد. گفت ماجرا را آنقدر کش داد که یکی از آبدارچی ها خود شیرینی کرد و به گوش رییس بخش رساند. گفت یک روز صبح که آبدارچی معجون زعفرانی را توی چای اناری می ریزد و به اتاق رییس می برد، دم رفتن رییس از علی آقا می خواهد کمی بنشیند. علی آقا می نشیند و رییس چایی را جلویش می گذارد و می گوید «خسته ای بخور» علی آقا اما کمی من و من می کند و می گوید «اهل چایی نیستم» علی آقا اهل چایی بود و همه می دانستند. خلاصه اصرار و انکار رییس و آبدارچی آنقدر طولانی می شود که با هم گلاویز می شوند و علی آقا می گوید« شاشیدم که شاشیدم، اصلأ خوب کردم که شاشیدم» گند ماجرا که در می آید رییس دلیل معجون خوراندن اول صبح اش را می پرسد. علی آقا یادش می آورد که چندماه پیش عروسی خواهرزاده اش بوده و آمده دفتر رییس برای مرخصی اما موافقت نکرده و آبروش پیش خانواده داماد رفته است! رییس یادش نمی آید! بقیه کارمندها هم شاکی می شوند که تو با رییس مشکل داشتی اوره ات رو چرا به ما خوروندی!!! گفت علی آقا آدم خونسردی است. گفت نه معذرت خواهی کرده و نه حتی ابراز ندامت. تمام مدت با صورت سنگی نشسته بود و می گفت: « حقتون بوده، حقتون بوده» عمو گفت کارمندهایی که چندماه شاش طرف رو خورده بودند گیر داده بودند که باید اخراج بشه اما رییس بخش آدم دنیا دیده ای بود گفته بود این بدبخت شاش ریخته، زن و بچه اش چه گناهی کردن! خلاصه رای کارمندها را می زند و نمی گذارد اخراج شود و فقط از آبدارخانه برش می دارد. عمو می گفت چندماه قبل این اتفاق افتاده و علی آقا حالا مسئول نظافت توالت های اداره بود و صبح تا عصر باید از بالا تا پایین اون اداره درندشت می چرخید و کاسه توالت ها را برق می انداخت و سطل آشغال ها را خالی می کرد. عمو که اینها را تعریف می کرد نمی خندید. می ترسید. می گفت شما این علی آقا رو نمی شناسید. خیلی آدم کینه ایه. بعید می دونم به این زودی ها آدم شده باشه و دست از انتقام گرفتن ورداره. می گفت رییس اشتباه کرده بخشش رو عوض کرد. تو آبدار خونه ته تهش یه قطره شاش می ریخت توی چایی و می داد دست کارمندها. شاش هم بد نبود. برا بدن خوب بود وضد عفونی هم می کرد. می گفت حالا معلوم نیست چه خوابی واسه کارمندها دیده. می گفت اگر یه روز بخواد توی آفتابه ها اسید بریزه خدا می دونه چه اتفاقی می افته. می ترسیم. صبح به صبح که میام اداره همه ی توالت هارو از نو چک می کنم. اگه آب تو آفتابه ای آب باشه لگد می زنم که خالی شه و خیالم راحت شه توش چیزی نریخته. می گفت این علی آقا مثل بمب ساعتی می مونه. نباید هیچوقت ناراحتش کنی. هیچوقت!

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شنبه اولین جلسه ی رسمی داستانخوانی با حضور گرم دوستان داستان نویس برگزار شد. بعضی ها را برای اولین بار می دیدم و بعضی دیگر هم همدرد های قدیمی بودند که مدت ها فرصت دیدارشان دست نداده بود. بعد از قریب به سه سال دوری از جمع های داستان خوانی، دوباره تجربه ی بستن چشم و گوش دادن به صدای داستان و حال و هوای بودن در کنار نویسنده ها من را به وجد آورد. دوباره فرصتی محیا شد که با هم داستان بشنویم و نقد کنیم و برای به کرسی نشاندن دیدگاه مان با هم کلنجار برویم. دوباره همه چیز فقط داستان بود و داستان و داستان. خیره شدن های به نامعلوم و نظم دادن به تصاویر به هم ریخته ی ذهن که قرار است روزی داستان شوند و در معرض داستان قرار گرفتن تجربه ی نابی است که با هیچ تجربه ای قابل قیاس نیست. ما بیماریم. ما به داستان مبتلا هستیم و یک مبتلا را دیدن مبتلاهای دیگر آرام می کند. احساس سرزندگی می کنم. مثل صفحه ی زنگار گرفته ای که با برخورد سطح سمباه،به مرور رنگ فلز زیرش پیدا می شود. هر چند ما سخت جانتر از آنیم که زمانه فراموشمان دهد برای همین کلنجارها و جر و بحث ها و از داستان گفتن ها هستیم. زنده باد داستان.

+ نوشته شده در  سوم بهمن 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها به لطف هنرنمایی عزیزانِ گرافیست اینترنت پر شده از تصویر پوسترِ جشنواره تئاتر فجر و اظهار نظرهای تئاتری ها و غیر تئاتری ها در مورد آن. پوستر مزخرف جشنواره تئاتر فجر. بحث تکنیکی و زیبایی شناسی در مورد این پوستر زیاد شده و من هم نه تخصصی دارم و نه اصلأ قصد حرف زدن در این مورد را دارم. اما چیزی که به نظرم در این ماجرا مغفول مانده بحث اخلاقیات و بی وجدانی طراح این پوستر مزخرف تر از قبلی است که انگار برای هیچ کس مهم نیست! چطور است اگر هر کس در هر رشته ای مرتکب سرقت و کپی کاری شود مجرم و دزد و بی شرافت به حساب می آید و دزدی اش پیراهن عثمان می شود اما کسی به مجرم اصلی این بی اخلاقی کاری ندارد! چرا باید جامعه اینقدر بی تفاوت و سهل انگار شده باشد که پس فردا این آدم بتواند سرش را بالا بگیرد و راست راست توی فضای تئاتر جولان بدهد!؟ این روزها چیزی که برای همه مهم است فقط له کردن اردشیر صالح پور است. اینجاست که آدم یاد مثل معروف گنه کرد در بلخ آهنگری... می افتد. اصلأ اردشیر صالح پور بدترین دبیر جشنواره در تمام اعصار و دوران، اما وقتی امیر رجبی نامی دزدی کرده که دیگر گناه او نیست! یک مثل دیگری هم هست با این مضمون که می گوید صاحب مال و داروغه و قاضی و مامور همه مقصر، فقط دزد اصلی بی تقصر! عجبا

 

+ نوشته شده در  سی ام دی 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بچگی ها علاقه ی عجیبی به مرغ و خروس داشتم. هنوز هم دارم. درست وقت هایی که بچه های هم سن و سال می رفتند پول های پس اندازشان تفنگ پلاستیکی و جا سویچی زنگ دار و اسباب بازی می خریدند، من می رفتم بازار روز و دم قفسی های پشت امامزاده بست می نشستم که ببینم کدام مرغ با پول من می خواند و بعد از کلی قسم و قرآن که سالم است و نیوکاسل ندارد و تخم می گذارد آن را بخرم و با ترس و لرز ببرم خانه! پدرم  بجز کبک از هر پرنده ای بیزار بود و هر دفعه هم سر این موضوع توی خانه دعوا بود و همیشه هم چند روز بعد مجبورم می کردند که زبان بسته را ببرم بازار و نصف قیمت به همان قفسی بفروشم. انگشت نمای خلقی شده بودم! عشقم مرغ تخم گذار بود. پیش خودم حساب می کردم که اگر یک مرغ داشته باشم و مرغ ام صدتا تخم بگذارد و کُرچ شود و آن صدتا را جوجه کند، طولی نمی کشد که یک قفس پر از مرغ و خروس داشته باشم اما گیر دادن های پدر نمی گذاشت که!

قضیه مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی اما قضیه شان فرق داشت. جانم به جان شان بسته بود. نیمچه (وارر) بودند که خریده بودمشان و کلی جنگیده بودم که پدر و مادر را به ماندن شان راضی کنم. آنقدر که حالا مرغ حنایی تخم بگذارد و خروس قوژ قوژی هم برای خودش یال و کوپالی به هم بزند و هر از گاهی با نعره هایش دلم را غنج ببرد. شب ها با خیال هزار جوجه می خوابیدم و صبح به عشق پیدا کردن تخم تازه ی مرغ حنایی بیدار می شدم. روزهای خوش من و مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی و تخم مرغ های قهوه ای اما خیلی دارز نبود. یک روز که منوچهر و صید ممد از دهات آمده بودند خانه مان و من سرخوش از شلوغی خانه زده بودم به کوچه، پدرم مرغ و خرسم را توی یک گونی می اندازد و دم رفتن به منوچهر می دهد که با خودش ببرد . پدرم فقط می خواست از دست مرغ و خرس خلاص شود و پیِ کولی بازی های من را به تن اش مالیده بود.

 دم رفتن منوچهر و صیدممد را توی کوچه دیده بودم! با یک گونی پلاستیکیِ زرد رنگ توی دستشان و خنده ای مرموز روی لب هایشان. از پیچ کوچه که گذشتند با تکانِ گونی شستصم خبردار شد که اتفاقی افتاده! سراسیمه دویدم توی خانه و یک راست رفتم سمت قفس! خالی بود! نبودند! نور چشم های من را برده بودند و جای آب و دان شان چپه شده بود کف قفس. جای ماندن نبود. چشم هایم به سیاهی زد. تا دیر نشده باید کاری می کردم. نعرده کشان و پا برهنه دویدم سمت خیابان که برشان گردانم، اما همیشه یک قدم فاصله بود تا رسیدن و درست وقتی رسیدم که منوچهر با همان لبخند موزی اش در پیکانِ قرمز را بست و ماشین زوزه کشان گاز داد و رفت و دویدن ها و التماس کردن های من به هیچ جا نرسید که نرسید... به هیچ جا!

مادر تا وسط خیابان دنبالم آمده بود و دست هایم را گرفته بود که آرامم کند. پدر از گوشه ی در دزدکی نگاهم می کرد که مطمئن باشد دستم به مرغ و خروس ها نمی رسد و حالا من مانده بودم و گریه های از سر ناچاری و مشت کوبیدن های کورکورانه و زار زدن هایی که هیچوقت راهی به مرغ حنایی و خروس قوژ قوژی پیدا نمی کرد. آنها برای همیشه رفته بودند و دیدارمان به قیامت افتاده بود. اینطور فکر می کردم. اشتباه بود!

حالا بیشتر از بیست و چهار پنج سال گذشته اما دیدارمان به قیامت که نیفتاد هیچ، بیشتر و بیشتر از قبل هم شده! مثل همین چند شب پیش که با خواب شان بیدار شدم. مرغم تازه تخم کرده بود و من با قوطی نمک توی دستم منتظر بودم که به تخم اش نوک بزند و حلال اش کند و من داغ داغ بر اش دارم و توی نمک بگذارم. مرغ حنایی به تخم نوک می زند اما خروس قوژ قوژی به من اجازه نمی دهد تخم را بردارم. با اخم می گوید کجا بچه ام را می خوای ببری؟ من قوطی نمک را نشانش می دهم و می گویم: ببین، نمی خواهم بخورمشان. می خواهم توی نمک بگذارم که نطفه اش گرد شود و بهتر جوجه شود! خروس قوژ قوژی بدبین است و راه نمی دهد. هروقت که مرغم تخم می گذارد همین بند و بساط را داریم. با اشاره ی مرغ حنایی، خروس نگاهی به من می اندازد و با اشاره تاج اش به من می فهماند که می توانم بچه اش را بردادم. تخم مرغ مرطوب و داغ را بر می دارم و توی نمک می گذارم. تا حالا هزارتا بیشتر تخم توی نمک گذاشته ام اما نمی دانم چرا هیچوقت مرغ حنایی کُرچ نمی شود که این تخم های لامصب را جوجه کند و من صاحب یک قفس پر از مرغ و خروس شوم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بعضی از آدم ها مثل ساعت کار می کنند. دقیق و برنامه ریزی شده و یکنواخت، منتها عاری از هر گونه تغییر جهت و یا برنامه و خلاقیت. بعضی های دیگر اما اینطور نیستند. تلاش می کنند و موفق اند اما به داشته های شان اکتفا نمی کنند و با زمانه پیش می روند. آدم هایی که نشر چشمه را می گردانند جزء گروه دوم هستند. قبل از اینکه مجبور به تغییر شوند اوضاع را تغییر می دهند و محکم و استوار پیش می روند. نمونه اش همین راه انداختن شعبه ی جدید نشر چشمه در مجتمع تجاری کوروش. یک حرکت اساسی برای گسترش هر چه بیشتر فرهنگ و هنر، در شرایطی که بسیاری از کتاب فروشی ها و ناشرهای اسم و رسم دار به هوای قیمتِ تازه یافته ی ملک شان، عطای کتاب و نشر را به لقایش بخشیدند و جایشان را به کباب سراها و جگرکی ها دادند. نشر چشمه ای ها ثابت کردند که می شود هم کار اصیل فرهنگی کرد و هم از زمانه عقب نماند و به تحقق رویاها فکر کرد. شعبه ی جدید نشر چشمه در اتوبان ستاری نوید روزهای خوبی برای فرهنگ و ادب می دهد.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

«نویسنده های فیس بوکی» این اسم را چند روز پیش از زبان جمعی نویسنده های نسبتأ پیش کسوت، در توضیحِ هویت تعدادی از نویسنده های تازه رسیده که از قضا خیلی هم پر سر و صدا هستند، شنیدم! «نویسنده های فیس بوکی» نه نشانه ای از تحقیر داشت و نه استهزا. ماجرا هم این بود که لیستی از دوستان نویسنده دست به دست شد که بجز یکی دو نفرشان نام هیچکدام شان برای جمع آشنا نبود و کسی آنها را نمی شناخت. حرف پیش آمد که اینها کی و چطور نویسنده شده اند که فقط توی فیس بوک معروف هستند!؟
دوستی در آن جمع که دستی هم بر آتش روزنامه نگاری دارد و شرایط کاری اش ایجاب می کند با فیس بوک و اینترنت بیشتر در تماس باشد، توضیح داد که اینها نویسنده هایی هستند که توی یکی دو سال اخیر آمده اند و توی فیس بوک فعالیت می کنند و برای خودشان کلی طرفدار دست و پا کرده اند! گفت فقط محدود به نویسنده ها هم نمی شود! و چند اسم دیگر هم ردیف کرد «ستون نویس های فیس بوکی» «منتقدهای فیس بوکی» «زیبایی شناس های فیس بوکی» و... و فیس بوک را در چشم به هم زدنی تحت کنترل گرفته اند!

خوب که فکر می کنم می بینم که پر بیراه هم نیست! گمان کنم دور و بر هر کدام از ما تعدادی از این سلبریتی های یک شبه باشد که با زیرکی نبض مخاطب های فیس بوک را در دست گرفته اند و برای خودشان دم و دستگاهی و مرید و مراد بازاری راه انداخته اند و عشق دنیا را می کنند! و صد البته، با این پدری که فیس بوک از فضاهای واقعی در آورده خیال نکنم به این زودی ها هم خللی در کار این «هنرمندان فیس بوکی» به وجود بیاید و کماکان حکومت شان امن و برقرار خواهد ماند!

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

متاسفانه سایت وزین دوشنبه  به دلایلی نا معلوم فیلتر شده و به گفته ی مدیر این سایت امیرحسین شربیانی که سال هاست تلاش بی وقفه ای در زنده نگه داشتن این محفل ادبیِ مجازی داشته، از سرور شرکت میزبان هم حذف شده است! سایت دوشنبه بعد از چندسال فعالیت مستمر و دوری از هیاهوهای رایج در این فضا، در بین اهالی ادبیات جایگاه خاصی پیدا کرده و در روزهایی که در این فضا پرنده هم پر نمی زند، همواره سعی کرده خبرهای ادبی را از گوشه و کنار جمع کند و در اختیار مخاطبان قرار دهد. امیدوارم اگر سوءتفاهمی هست زودتر برطرف شود و با گفتگو و حل مشکلات پیش آمده، به زودی دوشنبه به فضای ادبیات برگردد.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بچه های ایزدی عراق اند که رو به دوربین ژست گرفته اند و لبخند می زنند. جنگ زده و آواره اما سرخوش و شاد و خندان. عین همان روزها که ما از ترس موشک باران عراق، از شهر فرار کرده بودیم و به کوره دهاتی در بیست کیلومتری شهر پناه برده بودیم اما سرخوش بودیم. من کوچکتر از این بچه های ایزدی بودم اما چکمه ها، همان چکمه هاست. با همان رنگ های آبی و زدر و قرمز. چکمه های من آبی فیروزه ای بود و چکمه های هدایت قرمز اناری. بقیه هم سبز و زرد و مشکی. مشکل همیشگی اما چکمه های نورالدین بود، برادرزاده ی داماد مان که هم سن و سال من بود و چکمه هایش هم دقیقأ آبی فیروزه ای و هم سایز چکمه های من. نورالدین بچه ی تخس و پررویی بود که همیشه فکر می کرد چکمه های تمیزتر مال او است و من بچه ی تخس تری که ایمان داشتم چکمه های من هیچوقت گلی نمی شوند و این نورالدین است که چکمه ها را به کثافت می کشاند. دعوای چکمه آبی ها آنقدر طولانی و دامنه دار شد که یک روز خدابیامرز (حقی) پدرِ دامادمان نشست لب تشگاه و با یک سیخ داغ، لبه ی بالایی یک جفت از چکمه ها را سوراخ کرد و گفت این ها مال نورالدین و آنها مال آیت! و به همین سادگی دعوای چکمه آبی ها تمام شد. اما این گِلِ سمج مگر دست بردار بود! چه با سوراخ چه بی سوراخ بیرحمانه چکمه ها را می پوشاند و هیچجوره هم راه نمی آمد! در همه حال اما ما می خندیدیم. درست مثل این بچه های ایزدی...

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1393ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

مدرسه رو که بودیم روزشماری می کردیم این درس و مشق کوفتی و بیهوده تمام شود و دیگر مجبور نباشیم به ضربِ توپ و تانک و مسلسل از خواب بیدار شویم و قیافه نحس معلم ها را ببینیم. آن روزهای زهرماری تمام شد و روزهای دانشگاه رسید. دانشگاه کمی اوضاع بهتر بود. حداقل انگیزه و علاقه ای به درس و دانشگاه بود و به عشق دیدن استادهای موجه تر، صبح ها راحت تر بیدار می شدم. بعد شد نوبت آدم بزرگ شدن و کار و روزمره گی. فشارهای محیطی کمتر شد اما این صبح بیدار شدن های کوفتی و کشیدنِ خستگیِ پنجشنبه جمعه به شنبه هیچ جوره دست بردار نیست و فکر کنم تا اعماقِ قبر هم قرار است همراهم بیاید. این کم خوابی دیوانه کننده و سمج که انگار با من زاده شده و هیچوقت من را از قلم نمی اندازد. تنها نکته مثبت اش فقط توی این لختیِ رخوتناک است که همزمان از خوابیدن و چشم روی هم گذاشتن هم گریزان است. رهایی و منگی و گیجی و خلسه ای که بیشتر به یک تجربه ی عرفانی و ارضاء نفسانی شبیه است تا یک اتفاق جسمی. 

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر