نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

نویسنده ای را سراغ ندارم که دوست نداشته باشد کارش در نمایشگاه کتاب حاضر باشد. ما می نویسیم برای دیده شدن و صد البته خوانده شدن. من هم از این قاعده مستثنا نیستم. خبر انتشار رمان «ترکش لغزنده» را در سایت نشر چشمه خواندم و منتظر بودم کتابم بیاید و به دست مخاطبانش برسد. اما نمی دانم چرا ترکشِ ترافیک چاپ و به موقع نرسیدن کتاب از چاپخانه، از بین این همه نویسنده باید عدل بیاید و به من اصابت کند. متاسفم و شرمنده ی دوستانی که پیگیر کتاب بنده بودند. کتاب به نمایشگاه نمی رسد!

+ نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دوستم استاد ساهاجا یوگا است. دیروز مهمانم بود. گفت چند سال قبل توی یک جشنواره فیلم داخلی با یک مرد لهستانی آشنا شده و تمام این دوسال اینترنتی با هم در ارتباط بوده اند. دوستم هفت هشت ماه پیش از نامزدش (میثم) جدا شده. گفت بعد از اینکه از میثم جدا شده مدتی افسرده بوده و رفته رفته ارتباطش با آن مرد لهستانی بیشتر شده، تا جایی که مرد لهستانی عاشقش می شود و می خواهد که برود لهستان پیشش ئ با هم زندگی کنند. دوستم لهستان نمی رود، اما قبول می کند که هردو بروند ترکیه و مدتی توی استانبول با هم زندگی کنند که ببینند چه پیش می آید. دوستم گفت وقتی هم را دیدیم، نه او آن مرد عارف مسلکی بود که در ذهنم ساخته بودم و نه من آن زن پر شر و شوری که در ایران دیده بود. گفت آنقدر اخلاقش گند و مزخرف و مادی گرا و تکرو و بی احساس بود که همان یک هفته از او متنفر می شود و احترامش نسبت به مردهای ایرانی چندبرابر. دوستم یک هفته بیشتر دوام نمی آورد و سر خر را کج می کند سمت وطن و حالا هفت هشت ماه است توی همین جماعت ایرانی که قبلأ ازشان فراری بوده، دنبال نیمه ی گم شده اش می گردد. از هر دری گفتیم و با من در مورد سبک ساهاجا یوگا حرف زد و تفاوت دیدگاه آن با عرفان حلقه و این چرت و پرت های جدید الظهور. چندبار هم خواست من را به شهود برساند. گفت اول دست راستم را روی قلبم بگذارم، بعد روی پیشانی و بعد ملاجم و آرز���W88 کنم که حقیقت را ببینم.من چیزی ندیدم! اما خب واقعأ باد خنکی روی سر و کف دست حس کردم که البته پنجره باز بود و نرمه بادی هم می آمد! کمی که گذشت از دوستان ساهاجا یوگاه کارش گفت. از اینکه با ساهاجا یوگا کارهای دنیا در ارتباط اند و شب ها با هم ارتباط می گیرند. گفت به تازگی با یک گروه توی داراشلام (یا همان دار السلام) هند آشنا شده و قرار است تابستان، یک ماه برود آنجا و به بچه های دارالشلامی درس بدهد و با آنها دانسته هایش را به اشتراک بگذارد. دوستم یک شال حریر سبز رنگ دور گردنش بود.گفتم با این شال شبیه راهب های بودایی شدی. خندید. گفت آره همه همین رو بهم می گن! گفت این رو پاول برام فرستاده. پاول همان مرد یوگوسلاوی است که روز آخر اقامتش در ساحل مرمره، با او آشنا شده بود. گفت پاول ساهاجا یوگا کار است و قرار است توی سفر دارالشلام با هم کار کنند و دوره های پیشرفته ساهاجا یوگا را توی یک معبد بگذرانند!

+ نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تازه بعد از سه سال همین سر صبحی فهمیدم ایراد داستان تیک آف کجاست! این هم بر می گردد به گل بازی دیروز که متوجه شدم قبل از اینکه بیس اصلی مجسمه شکل بگیرد، در اولین برخورد دست با گل، اول دست خیس می شود، بعد یک لایه گل نازک روی دست می نشیند و بعد که موفق شدی لایه ی گل سمج را از روی دست برداری و به گل اولیه قوام بدهی، تازه می شود آن را برداشت و سر جایش چسباند. درست همین امروز بود که فهمیدم وقتی همان اول بسم اله راوی، ماشین غریبه را می بیند، انگار گل قوام نگرفته را برداشته ای با نوک کاردک سر جایش چسبانده ای اما چون قوام نگرفته شکل نمی گیرد. دقیقأ همین سرصبح متوجه شدم که راوی و غلام و داوود، اول به فال ورق شان می رسند بعد پرت و پلاهایی که منجر به درگیری می شود!

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

 امروز آبدارچی اداره یادش رفته کلید واحد را بیاورد و تنها همکار کلیددار مان هم از صبح نیست شده و نیامده. آمده ام واحد روبرویی سربار همکارها شده ام. واحد ما شمالی است و همیشه یخبندان ام اینها واحدشان جنوبی است و آفتابگیر و گرم. اینجا همه چیز بر اساس گرما و پرنوری تنظیم شده.اینجا شیشه های رو به خیابان رفلکس اند و سایه کمرنگ همکارها توی شیشه ی نسبتا دودی منعکس می شود. نشسته ام روی یک صندلی رویه چرمی عظیم و سایه خودم را هم توی رفله ها می بینم.تصویری گنگ و رقت انگیزی از مردی که از روی ضرورت فقط جسمش را به اداره اجاره داده و مثل فاحشه ای دربند به امید روزهایی نشسته که از این بند بلا رهانیده می شود. روح مرد جایی آنطرف شیشه ها، لابلای برگ ریزه ی درخت ها دارد با گنجشک ها بالا و پایین می پرد و سرخوشی می کند اما سایه اش هموز در شیشه مانده.باید از این دودی پنجره بگذرد.

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تطبیق داستان جبه خانه هوشنگ گلشیری و چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ ادوارد آلبی

در خوانش دوباره ای که از داستان جبه خانه هوشنگ گلشیری متوجه شباهت غیر قابل انکار داستان جبه خانه و نمایشنامه چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟  نوشته ادوارد آلبی شدم. البته فیلمی با همین عنوان از این نمایشنامه به کارگردانی مایک نیکولز ساخته شده و داستان جبه خانه هم قرار بوده که توسط بهمن فرمان آرا ساخته شود اما به هر دلیل این اتفاق نیفتاده.

 این شباهت تنها محدود به ساختار و اتفاقات درون نمایشنامه نمی شود، بلکه از لحاظ محتوایی هم به شدت به این نمایشنامه  نزدیک است و این شایبه را ایجاد کرده که جبه خانه ی هوشنگ گلشیری از روی نمایشنامه آلبی (یا فیلم نیکولز) گرته برداری شده.

جبه خانه را ساله ها پیش خوانه بودم اما با وجود رگه های آشنا، قبلأ به این وضوح متوجه این شباهت غیر قابل انکار نشده بودم. اما با درنگی که این بار روی این دو اثر داشتم تقریبأ همه چیز جبه خانه قابل موازی سازی با چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ بود. ارتباط مالیخولیایی و غیر طبیعی زن و شوهر، وجود یک فرد ثالث که حکم بر انگیزاننده ی رابطه ی پیشین زن و شوهر را دارد. میل به خیانتی که در بطن اتفاقات و ذهن شخصیت ها نهفته است و عنصری مانند شب و تاریک و روشن و ترس و مستی، شنا، و ... همه عناصری هستند که فضای اصلی دو داستان را می سازند.

ضمن اینکه داستان جبه خانه اساسأ به دلیل بستری که داستان در آن روی می دهد و دوره ای که داستان روایت می شود، رنگ و روی سیاسی گرفته و همین تم سیاسی باعث ایرانیزه شدن اثر شده است و طی بیست و هشت سال گدشته توانسته به عنوان یکی از کارهای شاخص هوشنگ گلشیری تثبیت شود. گلشیری با زیرکی تمام توانسته فضای مالیخولیایی و پر تنش جبه خانه را با پایانی خلوت، شخصی شده برای راوی اول شخص و گفتمان سیاسی اثر، شباهت های اثر را پنهان کند و  همین چرخش ناگهانی روایت از فضای خلوت به شلوغ و از شلوغ به خلوت، مخاطب را در ناکجا آبادی رها می کند که بیشتر از ادوارد آلبی، پدر راوی برایش مهم می شود. اتفاقی که در نمایشنامه آلبی اتفاق می افتد روانکاوی شخصیت ها در همان فضای شلوغ و مالیخولیایی است اما برای شخصیت های گلشیری آدمها در خلوت به خود افشاگری می رسند.

هر چند، اینکه جبه خانه چقدر از چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟ وام یا الهام گرفته از آن دغدغه ی این یادداشت نیست و در فضای ادبیات، داد و ستدهای این رقمی چیز عجیبی نیست، اما چیزی که برای بنده خیلی عجیب است این است که هوشنگ گلشیری و یا بهمن فرمان آرا (که این داستان به سفارش ایشان نوشته شده است) هرگز اشاره ای به نمایشنامه ی چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ نکرده اند! خاصه در مقدمه ای که به قلم خود گلشیری در ابتدای این داستان نوشته شده است و به بستر تاریخی و شرایط نگارش آن اشاره کرد!.

برای روشن شدن بحث خلاصه ای از هر دو اثر را که می آورم و قضاوت را به مخاطبان می سپارم. 

خلاصه داستان جبه خانه هوشنگ گلشیری:

در شبی تاریک، ماشینی نزدیک مرد جوانی(با گرایش سیاسی) که زیر نور چراخ برق خیابان در حال مرور کردن درس های دانشگاه است، متوقف می شود و زنی میانسال و اشرافی با رفتار عجیب، مرد جوان را به خانه اش دعوت می کند. مرد جوان در بدو ورود با شوهر انگلیسی و دائم الخمر زن روبرو می شود که سیاه مست است و حالت طبیعی ندارد. زن و شوهرش رفتار بسیار پر تنش و زننده ای با هم دارند و رابطه شان با هم خصمانه و از سر ترحم و اجبار است. مرد جوان و زن میانسال به ظاهر با هم رابطه ی عاشقانه(!) ای را آغاز می کنند اما یکباره شوهر زن وارد می شود و مرد جوان مجبور به ترک خانه می شود.

خلاصه نمایشنامه چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ ادوارد آلبی:

یک زن و شوهر میانسال در حالی که از یک میهمانی دانشگاهی باز می گردند زن میانسال، زن و شوهر جوانی که تازه به دانشگاه آمده اند) را دیر هنگام به خانه دعوت می کنند.  زن و شوهر میزبان رفتار پرتنشی در برابر میهمانان به نمایش می گذارند. شوهری افسرده و زن الکلی است. ارتباط غیر طبیعی و دیوانه وار زن و شوهر با هم و ارتباط مالیخولیایی زن میانسال و مرد جئوان، باعث اتفاقات و رویدادهایی می شود که منجر به واکاوی رابطه ی زوج میانسال می شود و در پایان مرد جوان مجبور به ترک خانه می شود.

 

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کارت پخش کنی که برای موسسه تراکت می چسباند، فامیلی اش آبشناس است. دانشکده افسری درس می خواند و بعد از ظهرها می آید و دو سه ساعت نیمه وقت برای ما تراکت می چسباند. پسر سبزه رویی با ریش و موی کوتاه شبقی و تیپی نا همگون اما آنکارد شده و تمیز و مرتب. وقتی زنگ می زند می گوید جناب آبشناس هستم. موقع قرار و مدار می گوید کی تشریف بیارم؟ و از این دست سوتی های دلنشین که توی صحبتش زیاد دارد. متولد شست و هشت است اما سختی کشیده است و سنش بیشتر از من نشان می دهد. از آنهاست که توی بیابان می تواند یک ایل را به سلامت برهاند. می گوید چند ماه است آمده تهران. گلستان بوده اما اصالتأ سیستانی است و برای کمک خرج کار می کند. دیشب کارش که تمام شده بود، با ماشین رفتم و منطقه هایی که تراکت چسبانده بود را دیدم. آنقدر تراکت به در و دیوار آویزان بود که ماندم چطور یک نفر می تواند این همه کار کند! آنقدر محکم و از هر طرف با چسب مهارشان کرده بود که محال است به این زودی ها بیفتند. توی دلم گفتم رحمت به شیری که تو خوردی و لعنت به آنهایی که تراکت ها را لای شمشاد های محل ریختند و به روی خودشان هم نیاوردند. توی دلم گفتم جناب آبشناسان، هر چند برایت سراپا احترامم، اما امیدوارم خیلی توی این شهر و بین این آدم ها پاگیر نشوی. گفتم امیدوارم زودتر درست تمام شود و بروی و به سرچشمه ای که از آن آمده ای بپیوندی. با اینکه همین حالا بیشتر از جای قبلی که کار می کرده پول می گیرد، اما با خودم قرار گذاشتم تا هر وقت برای ما کار می کند، یک درصد از درآمد موسسه را برایش کنار بگذارم. دیشب به یکی از دوستان گفتم اگر توی کل زندگی همین یک آبشناس را کنارم داشتم، دنیا را با هم فتح می کردیم. درود بر تو آقای آبشناس که نه اینترنت داری، نه گوشی هوشمند و نه علاقه ای به این فضاهای مجازی.

+ نوشته شده در  هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز غروب خانم میانسال و زیبایی برای مشاوره کلاس های هنری و ثبت نام دخترهایش آمده بود موسسه و نیم ساعتی مهمان مان بود. همین حین یک خرمگس بزرگ وارد اتاق شد و شروع به چرخیدن دور سرمان کرد. من و یکی از کارشناس های موسسه برای آبرو داری افتادیم دنبال خرمگس که قبل از اینکه زن بترسد از اتاق بیرونش کنیم اما زن عین خیالش نبود و رو به خرمگس و لبخند می زد. خرمگس که روی سقف نشست، خانم زیبا رو پرسید اینجا تازگی ها کسی مرده؟ من و کارشناس هنری با تعجب به زن نگاه کردیم. دوباره پرسید: توی این خونه تازگی ها کسی مرده؟! گفتیم ما چندماه بیشتر نیست اینجا ساکن هستیم و قبل از ما هم مدتی خالی بوده. زن گفت: خب از همسایه ها بپرسید شاید کسی اینجا مرده باشه؟! گفتم: چطور مگه؟! گفت آخه این خرمگس ها روح آدم هایی هستند که مُردن. میان و به جاهایی که دوست دارند سرک می کشن. شوخی نمی کرد. گفتم: این حرفا چیه خانم! من تو این مدت صدتا از اینا همینا رو اینجا دیدم. کارشناس مان گفت: اینا به خاطر باغچه و درخت خرمالوی توی حیاطه! زن گفت: نه خرمگس چه ربطی به درخت خرمالو داره! اینا روح آدم های آشنا هستند که میان به ما سر بزنن. گفتم: حالا چرا روح بدبخت تو خرمگس حلول کرده! این همه موجود! این همه جا! زن گفت: حتمأ حکمتی داره دیگه! کسی چه می دونه!؟ کارشناس مان لبخندی دزدکی به من زد و گفت: حالا خوبه تو بدن ماری، اژدهایی، عقابی چیزی حلول نکرده و الا کارمون ساخته بود! زن لبخند زد. گفتم شما این حرفو رو چه حسابی می زنین!؟ جایی خوندیدن؟ گفت: نه! همه می دونن! گفت وقتی بابا بزرگم به رحمت خدا رفته بود همون شب روحش اومد سراغمون! رفت نشست رو شیشه ی کتاب خونه و تا صبح از اونجا تکون نخورد. چند روز بعدش فهمیدیم بابا بزرگ اومده بود که به ما یه پیغام بده، چون وصیت نامه اش رو لای قرآن توی کتاب خونه پیدا کردیم. کارشناس مان سری از روی تأسف تکان داد و رفت بیرون. زن که مشاوره اش تمام شده بود قرار شد هفته ی دیگر با دخترهایش برای ثبت نام بیاید. بلند شد، کیفش را روی دوش جابجا کرد و با لبخند خدا حافظی کرد و رفت. کارشناس مان پشت سرش دوید توی اتاق و قهقهه اش را ول کرد. کارشناس مان گفت: طرف ک...خله. لبخند زدم. نزدیکای هفت و نیم بود. کارشناس مان گفت اگر کاری نداری من برم؟ گفتم: نه، فردا می بینمت. وسایلش را جمع کرد و راه افتاد. خرمگس همچنان سفت و سخت به سقف لاجوردی اتاق چسبیده بود و جم نمی خورد. صدای در بیرون را که شنیدم یکهو ترس برم داشت. زود وسایلم را جمع کردم و از موسسه زدم بیرون.

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز بعد از اعلام خبر زمین لرزه نپال، یکی از همکلاسی های فیلمسازم روی وال فیس بوکش نوشت که برای فیلم برداری کار آخرش کاتماندو بوده و جان سالم از زمین لرزه به در برده. بعدش هم چند نفر از دوستان فیس بوکی عکس هایی منتشر کردند از سفرها و حضورشان در این کشور. خدا را شکر که دوستانم در سلامت اند. اما مسئول این همه اتفاقی که برای هموطنان مان در سراسر این جهان می افتد کیست؟ چرا در هر گوشه ای از جهان آجری می افتد باید روی سر یک ایرانی خراب شود؟! چند ایرانی توی آن هواپیمای ناپدید شده ی مالزی بود؟  چند ایرانی سرنشین هواپیمای ساقط شده ی آلمان بودند؟ چند هموطن مان توی آبهای مدیترانه خوراک کوسه ها شدند؟! گویا توی بمب گذاری بوستون هم آدم داشتیم! یا زمین لرزه ی چندوقت پیش امریکا! چه چیزی باعث شد سرمایه های این مملکت اینطور در جهان پخش شوند؟! همین دوست فیلم سازم، آتشفشانی از انرژی بود! کوهی از خلاقیت، اما جایی برای خالی کردن این حجم از انرژی پیدا نمی کرد. حالا کجاست؟! زیر کدام پرچم دارد رویاهایش را تعبیر می کند؟!

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

جمع داستان خوانی پنج شنبه ها کم کم دارد به جاهای امیدوار کننده ای می رسد. انگیزه و جدیدیتی که بین بچه ها می بینم در کمتر جایی سراغ دارم و من را یاد جمع های سالیان دور می اندازد که بدون هیچ حاشیه ای صبح و شب مان داستان بود. سال ها بود اینقدر برای اثبات یک نظر و نقد یک داستان جر و منجر نشنیده بودم که این پنجشنبه شنیدم. اتفاقی که در این جمع افتاده این است که هر کدام از بچه ها با دنیای شخصی و دیدگاه ادبی خود آمده و روی آن هم اصرار دارند. چه آن دوستی که از شیراز آمده و چه آن دوستی که از بندرعباس توی جمع حاضر است و چه بچه هایی که از کارگاه های معروف تهران آمده اند. همه در سطحی هستند که داستان را می شناسند و بر اساس زیبایی شناسی و درک و تجربه ی خودش داستان را نقد می کند. سال ها پیش اعتقاد داشتم که نقد ادبی صرفأ باید تکنیکی و ساختاری باشد و نقد محتوایی را نوعی جسارت و بی ادبی نسبت به اثر می دانستم. این روزها اما نظرم کلا عوض شده. به نظرم دوای درد خیلی از داستان نویس ها نقد محتوایی است. داستان نویس های این دوره خیلی بهتر از نسل های قبل عناصر داستان را می شناسند. خیلی بیشتر بر ساختار بیرونی اثر تسلط دارند و کمتر پیش می آید که مشکل زاویه دید یا تخطی زاویه دید داشته باشند اما اکثر قریب به یقین در محتوا مشکل داریم. مثل همین پنجشنبه که یکی از داستان نویسان خوبِ جلسه داستانی پر تعلیق و پر کشش خواند اما در محتوا اتفاق خاصی نمی افتاد. یک روایت ساده و سرراست. خودم به شخصه برق نگاه نویسنده را دیدم وقتی یکی از منتقدها نقاطی از کار را برای نویسنده برجسته کرد که بیتفاوت از کنارش رد شده بود و به نظرش داستان اصلی باید آنجا اتفاق بیفتد. این خوب است که ببینیم دیگران در داستان های درخشان شان دست روی چه نقاطی برای برجسته سازی می گذارند و ماها دست روی چه چیزهایی. فرم را بیخیال، ایراد اکثر ماها در محتوا است.

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

دیشب بدون ماشین و با یک کوله پشتی و یک بطری آب معدنی، از خانه زدم بیرون و تا دیروقت پیاده روی کردم. هوا ملس و دلچسب بود، از آنها که با پوست آدم بازی بازی می کند. شهر در شب برای پیاده ها یک جور کشف است و برای سواره ها جور دیگری. سواره که باشی به خیابان ها و اتوبان های خلوت دل خوش می کنی و گاز دادن و سرعت گرفتن و خلاف کردن. برای پیاده ها اما همه چیز فرق دارد. تک و توک آدم هایی که برای سواره ها خطر هستند، برای پیاده ها روزنه ی امید اند. آدم هایی که از چاری و ناچاری زده اند به خیابان و دنبال چیزی در دل تاریکی می گردند. پیاده ها دل خوش می کنند به چایی فروشِ کر و لالِ زیر پل سید خندان که با اینکه حرف نمی زند اما چیزهای زیادی برای گفتن دارد. دل خوش می کند که با انگشت اشاره بفهماند یک چایی می خواهد و با نشان دادن حرف وی، بفهماند که فقط دوتا قند بر می دارد و مرد لال هم پنجه اش را باز کند و بفهماند چایی پونصد تومن می شود. آدم پیاده وقتی خروسخوان به خانه بر می گردد، کلی در سکوت حرف زده ، کلی راه آمده و کلی آدم پیدا کرده که در تاریکی چیزهایی می بینند...

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

با یک حساب سر انگشتی تا حالا توی بیشتر از بیست و یکی دو مجموعه داستان اشتراکی تک داستان هایم  چاپ شده اند. نه اینکه به میل خودم باشد بلکه اکثرأ داستان هایی بوده اند که طی سال های 78 تا 88 برای جوایز داستان کوتاه فرستاده ام و بعضاً هم جزء برگزیده بوده اند و جوایزی گرفته اند و با اینکه بیشتر از شش هفت سال است که در جشنواره ای شرکت نکرده ام اما هنوز هم بعد از سال ها، گاهی خبر انتشار کتابی می رسد که داستانی از من را هم چاپ کرده و من بیخبر! بماند که بعضی از رفقا گاهی لطف کرده اند و بی اجازه داستان هایم را در مجموعه ای آورده اند و وقتی هم اعتراض کرده ام شاکی شده اند که چرا گ.ز کلاس گذاشته ام! عجیب این است که در تمام این سال ها نه کسی از من اجازه گرفته، نه حق تالیفی بابت شان پرداخت کرده و نه حتی کسی گفته خرت به چند! از ناشرین تهرانی و شهرستانی گرفته تا جشنواره ای به اسم (طهران) که نمی دانم چطور سر و کله داستان های برگزیده اش توی کتاب (تهران سراسر پنجره) نشر سوره مهر پیدا شده. البته گلایه ای هم نیست چون معمولأ شرط ثابت اکثر جشنواره های آن سال ها، دادن اجازه ی انتشار داستان به دبیر خانه جشنواره بود اما این چیزی از حق مالکیت داستان کم نمی کند! درست است که یک نفر یا عده ای زحمت کشیده اند و این داستان ها را گرد آوری کرده اند اما داستان ها را عده ای دیگر نوشته اند و حق حداقلی شان است که از عواید مالی این کتاب ها بهره مند شوند. جالب اینکه اخیرأ همین کتابی که در بالا ذکرش رفت، برای همه ی کتابخانه های سراسر کشور ارسال شده است و معلوم نیست حق تالیف آن به جیب چه کسی رفته است!

+ نوشته شده در  سی ام فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

ایام عید نرسیدم که سریال کلاه قرمزی را ببینم. یک هفته گذشته سر کار که وقتم آزاد بود فرصت پیش آمد که کل قسمت های نوروز امسال را ببینم. سال های گذشته نسبت به آینده ی کلاه قرمزی و تغییرات پی در پی اش خیلی خوشبین نبودم اما امسال به نظرم سال متفاوتی برای ایرج طهماسب و دار و دسته اش بود و موفق شدند بهترین کلاه قرمزی چندسال اخیر را روی آنتن ببرند. مهمترین دلیلش هم جا افتادن شخصیت های جدید و بهره بردن از ویژگی ذاتی صدا پیشه ها و شخصیت هایی است که در این سریال وارد کرده. شخصیت های زمختی مثل دیبی و جیگر و... توانسته اند خودشان را جا بیندازند و جایگاه شان را پیدا کنند. ایرج جبلی هم بعد از مدت ها رخوت تکانی به خودش داده بود و بعضی جاها توانسته بود جایگاه اش را پیدا کنند. به نظرم ایرج طهماسب بعد از چندسال آزمون و خطا و ریسکِ وارد کردن شخصیت های جدید، توانسته در دراز مدت بقای خودش را تضمین کند. چه بخواهیم چه نخواهیم باید باور کنیم که جبلی و طهماسب دیگر در اوج جوانی نیستند و اگر بازی بر همان منوال پیش می رفت راهی بجز توقف در پیش نداشتند. این سریال به من ثابت کرد که تا تغییر شرایط غافلگیرمان نکرده، خودمان باید دنبال تغییر قواعد بازی برویم.

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز رفته بودم جمعه بازار گردی. حدود ساعت ده و نیم، یک ربع به یازده صبح. دقیقأ از چهار راه استانبول به سمت پارکینگ پاساژ پروانه می رفتم که یکهو نور غریبی توی چشمم شکست. خیابان خلوت بود و هوا هم تقریبأ معتدل. یکدفعه با همان نور احساس کرده هفت هشت سالی جوانتر شدم. برگشتم به اطراف نگاه کردم اما منشاء نور را پیدا نکردم. نور از محیط بود اما از چه کجا، از چه چیز؟ نفهمیدم! رنگ ها، آدم ها، ماشین ها، انگار عین همین لحظه و آدم ها را چندسال پیش توی همین مسیر دیده بودم. یکدفعه انرژیم زد بالا و مثل دیوانه ها تمام شیب ورودی پارکینگ را تا طبقه آخر دویدم. از بالا به ویرانه های پشت پارکینگ نگاه کردم که همیشه مثل قبرهای دهان باز کرده همه ی انرژی آدم را می بلعند، اما آن نور کار خودش را کرده بود و ویرانه ها هم نتوانستند جلویش را بگیرند. تمام روز با انرژی ماندم. شب هم با دوستان جشن گرفتیم. تا دیروقت خوردیم و گفتیم و خندیدیم. نصفه شب سبک خوابیدم و صبح خروسخوان به عادت همیشه، قبل از ساعت شیش مثل فنر از جا پریدم. حالا کوفته ام و عضلات پایم گرفته اما چیزی از انرژیم کم نشده. نوری که دیروز تایند، هنوز توی جانم منعکس می شود. خدا می داند چند جمعه ی دیگر باید بگذرد که دوباره این نور را ببینم.

*میوه های تابستانی خوشمزه و رسیده نمی شوند مگر ستاره ی سهیل را بینند. ستاره ی سهیل سالی فقط یک شب توی آسمان ظاهر می شود و قدرتش را به میوه ها می بخشد و دوباره گم می شود. میوه ای که رنگ ندارد، بو نمی دهد و مزه نکرده، ستاره سهیل را به خود ندیده.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز برای گرفتن چند امضاء و کار شخصی رفته بودم دانشکده. همون دم ورود یکی از هم ورودی هامون رو دیدم که از نمازخونه بیرون می اومد. با تعجب پرسیدم اینجا چیکار می کنی؟! گفت سر ظهر آمده دانشکده، بعد رفته نمازخانه و چرت زده. خیال می کرد تعجبم از نماز خواندنش است! تعجبم از این بود که بعد از یازده سال ورود و هفت سال خروج از دانشگاه هنوز دانشکده می آید و ول کن این چهارتا خشت و این چسه حیاط نیست. کمی که حرف زدیم و یاد گذشته و... فهمیدم فقط اون نیست و هنوز چند نفری از بچه های هم ورودی به دانشگاه سر می زنند و هنوز خیلی از دغدغه های آن موقع فاصله نگرفتند. پلاتو های دانشکده و تمرین بچه ها و پایان نامه هایی که تویشان کار می کنند البته بیشتر بهانه است. خلاصه یک ساعتی که دانشکده بودم واقعأ هفت هشت سال پرت شدم عقب. نه اینکه بد باشه، نه اینکه چیپ باشه، فقط گذشته بود و دردناکه به این دلیل که روحت در گذشته می تونه سیر کنه اما جسمت از گذشته عبور کرده. یاد بی پولی ها، بی اعصابی، بی خوابی ها و کلا بی بی بی بی های دانشکده افتادم. دوستم که داشت از مشکلاتش می گفت من خودم رو دیدم روی سکوی کنار بوفه. من خودم رو دیدم که با موهای دم اسبی و نگاه های نگران و خیره داشت به این یکی آیت که سال ها بعد روی سکوی روبرو می شینه فکر می کرد. توی چشم های اون آیت نگرانی آینده بود و توی نگاه من حسرت گذشته. حسرت لحظه هایی که با همون دلهره ها و نگرانی ها به فنا رفت. دلم می خواست برم کنارش بشینم، دست رو شونه اش بذارم و بگم هی رفیق، نگران نباشه، تو زنده می مونی، تو مشکلاتو حل می کنی و اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته. دلم می خواست بغلش کنم و کمی از نگرانی هاش کم کنم... دوستم از دوستهای مشترک گفت. گرفتاری ها و روزمره گی هاشون، از اون یکی دوستمون که چون قرص هاش رو سر وقت نمی خوره جدیدأ زده به سرش و به همخونه ایش، گیر ارشادی اسلامی می ده. چایی که خوردیم با دوستم راه افتادیم سمت بیرون. برای اون یکی آیت که هنوز تو حیاط نشسته بود و پاهاش رو تکون تکون می داد دست تکون دادم، براش بوس فرستادم، صداش زدم، اما نشنید...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

زن از میان نیزارها قایق را به آبراهه ی پنهانی که قایقران به او نشان داده است می برد. قایق خیزران ها را کنار می زند و به آرامی جلو می رود. ساعتی می گذرد و قایق همچنان پیش می رود. آبراهه آنقدر کم عرض می شود که خیزران ها به درون قایق هجوم می آورند. قایق به کم عمق ترین قسمت آبراهه می رسد. زن چمدانی که همراه دارد را بر می دارد و از قایق بیرون می رود. کمی که می رود نیزار تمام می شود و در دوردست، کلبه ای کوچک به چشمش می آید. زن کلبه را می شناسد. راهی که به کلبه منتهی می شود از میان سبزه زاری  پر گل و گیاه می گذرد. زن آرام آرام به کلبه می رسد. در نمیه باز است. با احتیاط آن را کنار می زند و وارد می شود. کسی داخل کلبه نیست. صدایی می آید. سایه ای پشت سر زن قرار می گیرد و در بسته می شود.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر