نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

دیروز رفته بودم جمعه بازار گردی. حدود ساعت ده و نیم، یک ربع به یازده صبح. دقیقأ از چهار راه استانبول به سمت پارکینگ پاساژ پروانه می رفتم که یکهو نور غریبی توی چشمم شکست. خیابان خلوت بود و هوا هم تقریبأ معتدل. یکدفعه با همان نور احساس کرده هفت هشت سالی جوانتر شدم. برگشتم به اطراف نگاه کردم اما منشاء نور را پیدا نکردم. نور از محیط بود اما از چه کجا، از چه چیز؟ نفهمیدم! رنگ ها، آدم ها، ماشین ها، انگار عین همین لحظه و آدم ها را چندسال پیش توی همین مسیر دیده بودم. یکدفعه انرژیم زد بالا و مثل دیوانه ها تمام شیب ورودی پارکینگ را تا طبقه آخر دویدم. از بالا به ویرانه های پشت پارکینگ نگاه کردم که همیشه مثل قبرهای دهان باز کرده همه ی انرژی آدم را می بلعند، اما آن نور کار خودش را کرده بود و ویرانه ها هم نتوانستند جلویش را بگیرند. تمام روز با انرژی ماندم. شب هم با دوستان جشن گرفتیم. تا دیروقت خوردیم و گفتیم و خندیدیم. نصفه شب سبک خوابیدم و صبح خروسخوان به عادت همیشه، قبل از ساعت شیش مثل فنر از جا پریدم. حالا کوفته ام و عضلات پایم گرفته اما چیزی از انرژیم کم نشده. نوری که دیروز تایند، هنوز توی جانم منعکس می شود. خدا می داند چند جمعه ی دیگر باید بگذرد که دوباره این نور را ببینم.

*میوه های تابستانی خوشمزه و رسیده نمی شوند مگر ستاره ی سهیل را بینند. ستاره ی سهیل سالی فقط یک شب توی آسمان ظاهر می شود و قدرتش را به میوه ها می بخشد و دوباره گم می شود. میوه ای که رنگ ندارد، بو نمی دهد و مزه نکرده، ستاره سهیل را به خود ندیده.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8  توسط آیت دولتشاه  | 

دیروز برای گرفتن چند امضاء و کار شخصی رفته بودم دانشکده. همون دم ورود یکی از هم ورودی هامون رو دیدم که از نمازخونه بیرون می اومد. با تعجب پرسیدم اینجا چیکار می کنی؟! گفت سر ظهر آمده دانشکده، بعد رفته نمازخانه و چرت زده. خیال می کرد تعجبم از نماز خواندنش است! تعجبم از این بود که بعد از یازده سال ورود و هفت سال خروج از دانشگاه هنوز دانشکده می آید و ول کن این چهارتا خشت و این چسه حیاط نیست. کمی که حرف زدیم و یاد گذشته و... فهمیدم فقط اون نیست و هنوز چند نفری از بچه های هم ورودی به دانشگاه سر می زنند و هنوز خیلی از دغدغه های آن موقع فاصله نگرفتند. پلاتو های دانشکده و تمرین بچه ها و پایان نامه هایی که تویشان کار می کنند البته بیشتر بهانه است. خلاصه یک ساعتی که دانشکده بودم واقعأ هفت هشت سال پرت شدم عقب. نه اینکه بد باشه، نه اینکه چیپ باشه، فقط گذشته بود و دردناکه به این دلیل که روحت در گذشته می تونه سیر کنه اما جسمت از گذشته عبور کرده. یاد بی پولی ها، بی اعصابی، بی خوابی ها و کلا بی بی بی بی های دانشکده افتادم. دوستم که داشت از مشکلاتش می گفت من خودم رو دیدم روی سکوی کنار بوفه. من خودم رو دیدم که با موهای دم اسبی و نگاه های نگران و خیره داشت به این یکی آیت که سال ها بعد روی سکوی روبرو می شینه فکر می کرد. توی چشم های اون آیت نگرانی آینده بود و توی نگاه من حسرت گذشته. حسرت لحظه هایی که با همون دلهره ها و نگرانی ها به فنا رفت. دلم می خواست برم کنارش بشینم، دست رو شونه اش بذارم و بگم هی رفیق، نگران نباشه، تو زنده می مونی، تو مشکلاتو حل می کنی و اتفاق خاصی هم قرار نیست بیفته. دلم می خواست بغلش کنم و کمی از نگرانی هاش کم کنم... دوستم از دوستهای مشترک گفت. گرفتاری ها و روزمره گی هاشون، از اون یکی دوستمون که چون قرص هاش رو سر وقت نمی خوره جدیدأ زده به سرش و به همخونه ایش، گیر ارشادی اسلامی می ده. چایی که خوردیم با دوستم راه افتادیم سمت بیرون. برای اون یکی آیت که هنوز تو حیاط نشسته بود و پاهاش رو تکون تکون می داد دست تکون دادم، براش بوس فرستادم، صداش زدم، اما نشنید...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

زن از میان نیزارها قایق را به آبراهه ی پنهانی که قایقران به او نشان داده است می برد. قایق خیزران ها را کنار می زند و به آرامی جلو می رود. ساعتی می گذرد و قایق همچنان پیش می رود. آبراهه آنقدر کم عرض می شود که خیزران ها به درون قایق هجوم می آورند. قایق به کم عمق ترین قسمت آبراهه می رسد. زن چمدانی که همراه دارد را بر می دارد و از قایق بیرون می رود. کمی که می رود نیزار تمام می شود و در دوردست، کلبه ای کوچک به چشمش می آید. زن کلبه را می شناسد. راهی که به کلبه منتهی می شود از میان سبزه زاری  پر گل و گیاه می گذرد. زن آرام آرام به کلبه می رسد. در نمیه باز است. با احتیاط آن را کنار می زند و وارد می شود. کسی داخل کلبه نیست. صدایی می آید. سایه ای پشت سر زن قرار می گیرد و در بسته می شود.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از پنج سال بی وقفه کار کردن به این نتیجه رسیده ام که هر چیزی راجع به داستان در این 5 سال فکر کرده ام، هر چیزی که خوانده ام و هر حرکتی که به نظر خودم خلاقه بوده را باید بیندازم دور. باید همه ی کتاب های مزخرفی (ایرانی، بجز تک و توک) را فراموش کنم. گفتنِ غلط کردم گه خوردم که عیب و عار نیست. برشت به آن برشتی، اواخر عمرش از چیزی که به اسم فاصله گذاری توی دهن این و آن انداخت اعلام برائت کرد. اصلأ آدم خام است، نا پخته است، یک چیزی می بیند و به هوای کباب دنبال بویی راه می افتد اما غافل است که خر داغ می کنند. نه سر حرفم با کس خاصی است و نه با جریان خاصی اما واقعأ ادبیات داستانی دچار مهمل بافی و چرند گویی شده. چند وقتی است گیر داده ام به ادبیات دهه هفتاد که به نظر من و خیلی ها دوره ی طلایی ادبیات داستانی است. آنها داستان اند و اینهایی هم که الان در می آید داستان اند، در این شکی نیست؛ اما حقیقتأ فرق ها و شکاف های بزرگی بین این دو دیدگاه است. داستان های آن دوره واقعأ پایشان محکم روی زمین است. کلاس دارند، زبان دارند و قائم به ذات اند. از روی فیلم و ادبیات ترجمه ای گرته برداری نشده اند و جزء به جزء چیزی برای گفتن دارند. اگر جایی پلات مشکل دار می شود، عوضش زبان در اوج است. اگر زبان شل شود، تصویر سازی و شخصیت پردازی حیرت آور جبران مافات می کند. اینها هم نباشد ایده های جسورانه و ناب قابل خواندن اش می کند و شاهکارهایی که از آن دوره سراغ داریم در موارد زیادی کامل اند. ادبیات این روزگار را پلات و گیرایی کشته است. باج دادن به مخاطب چیزی از این ادبیات ساخته که نه به درد قصه گفتن شبانه می خورد و نه حتی از فیلم های فارسی فراتر می روند. بحث زیاد است و اینجا هم مجال مناسبی نیست. قصد دارم بعدأ مفصل مقاله ای در این مورد بنویسم و کارهای کم رمق این دوره را به دهه ی درخشان هفتاد مقایسه کنم. عجالتأ تا آن موقع باید این پنج سال اخیر را از ذهنم بیندازم. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

دور جدید داستان خوانی عصرهای پنجشنبه از همین هفته از سر گرفته می شود. در خبرهایی که قبلأ از این جلسات منتشر شده بود بعضی دوستان گلایه کرده بودند که چرا برای حضور خبر نداده ام. الان این امکان وجود دارد که دوستان جدید به جمع داستان خوانی بپیوندند. کسانی که مایل هستند در این نشست ها شرکت کنند، در پیام خصوصی، نام، شماره تماس و در صورت امکان، خلاصه ای از فعالیت های ادبی شان را بنویسند. جلسات از طریق پیامک به آنها اطلاع داده می شود. اعتبار این فراخوان تا نیمه ی اول اردیبهشت ماه سال جاری است.

در این جلسات صرفأ داستان خوانده می شود و داستان ها توسط اعضاء نقد می شوند. ضمنأ ماهی یک جلسه(حتی المقدور) جلسه داستان نوشتن خلاقه برگزار می شود و طی آن، بر اساس ایده ای که توسط هر فرد نوشته شده است، داستانی نوشته می شود.

پی نوشت: توضیحات تکمیلی و آدرس بعد از اعلام حضور به دوستان داده می شود.

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از مدت ها جسته و گریخته خوانی، دوباره یک رشته مطالعات در زمینه موضوعی خاص که بعدأ شرحش را می نویسم، را شروع کرده ام. خوب پیش می رود و کتاب ها با انگیزه ی بیشتری خوانده می شوند. خوبی مطالعه موضوعی این است که فقط محدود به رمان و نقد ادبی نمی شود. رمانهای مورد نظر را خوانده ام و دارم مصاحبه ها و گفنگوهای پیرامون موضوع را می خوانم. بیشتر کتاب های مرتبطی هم که قبلأ خوانده بودم را هم گذاشته ام جلوی دست که مرور کنم. اینطور مطالعه کردن به خاطر پیوسته بودن، لایه لایه آدم را به عمق ماجرا می برد. لایه ای شکافته می شود و لایه ای دیگر در پی و لایه ای دیگر... یک مدت که می گذرد می بینی اطلاعاتت کلأ زیر و رو شده و بیشتر از چیزی که فکرش را هم کرده ای در موضوع غوطه ور شده ای. در این وانفسایی که تشخیص دوغ و دوشاب سخت شده، بهتر است آدم سراغ موضوعاتی برود که امتحانشان را پس داده اند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15  توسط آیت دولتشاه  | 

زن رازی همراه دارد و چمدانی کوچک که تمام دارایی او است. زن به جستجوی پیرمرد قایقران آمده است. سوالی دارد که فقط او جوابش را می داند. پیرمرد قایقران که همیشه ساکت است و همگان خیال کرده اند که زبان در دهان ندارد، در میانه ی رودخانه زبان باز می کند. پیرمرد به زن جوان می گوید دانستن این راز، جز تباهی چیزی در پی ندارد. می خواهد که زن به ساحل برود و از همان راهی که آمده برگردد. زن می گوید همه ی هست و نیستش را گذاشته و به این راه آمده است و تا جواب سوالش را نگیرد پا پس نکشد. پیرمرد قایق ران که حالا جوان شده، به عمق چشمان نیلی زن خیره می شود و می گوید، برای گرفتن پاسخش باید جای او بنشیند. زن و قایقران جایشان را با هم عوض می کنند. پیرمرد قایقران که حالا جوان شده و خمیدگی اندامش از بین رفته اند، مسیری پنهان بین نیزارها را به زن نشان می دهد و می گوید: جواب سوالت آنجاست. مرد، جوان و چابک در چشم به هم زدنی بلند می شود دستی برای زن تکان می دهد و خودش را درون رودخانه می اندازد و سمت ساحل حرکت می کند. زن با پارو، آب رودخانه را می شکافد و به سمت نیزار حرکت می کند.

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

قایقرانی پیر در رودخانه ی دور افتاده، مسافران را از این سوی روی رود به آن سو می برد و زندگی فقیرانه اش از این راه می گذشت. رودخانه رههگذر زیادی نداشت و قایقران ساعت ها و روزها در میان نیزارهای کنار رودخانه منتظر می ایستاد که تازه واردی از راه برسد و روزی اش را بدهد. مرد قایقران حرف نمی زد و مسافرها بعد از پیاده شدن، در سکوت هم هر چیزی که در توان داشتند به مرد قایق ران می دادند. سال ها گذشته بود و مرد قایقران روی همین رودخانه پیر شده بود. روزی زنی جوان و زیبا از میان نیزارها بیرون آمد و سوار بر قایق شد. مرد قایقران با دیدن زن، فهمید که زندگی اش وارد مرحله ی تازه ای شده است...

+ نوشته شده در  هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

قبل از عید رفتم لوازم تحریری و کلی اکولین و مقوا و قلم مو و پالت خریدم که توی تعطیلات بنشینم و برای دل خودم نقاشی کنم اما یادم رفت با خودم ببرمشون. دیشب اما فرصتی پیش اومد که دست به رنگ شم. نه چیزی توی ذهنم بود نه نقشه ای داشتم. شروع کردم به نقش زدن و دو سه ساعتی سر خودم رو گرم کردم. بعدش سی چهل برگه رنگی رو دستم موند که بیشتر شبیه نقاشی های بچه دبستانی ها بود تا نقاشی ای که حرفی برای گفتن داشته باشد. با این همه باز هم حال داد. سبک شدم. از این به بعد می خوام بی واسطه به غرایزم اتکا کنم. اگر فردا به سرم بزنه که خلبان بشم هم فکری به حال خودم می کنم. عمر آدم خیلی کوتاهه. هیچ دلم نمی خواد چند صباح دیگه با حسرت این دلخوشی های کوچیک از دنیا برم. مهم هم نیست به هر چیزی توک بزنی یا توش عمیق شی. اصلأ بذار به قول همون آدم بزرگا، اقیانوسی باشی به عمق یه وجب اما بدون عقده ی ارضاء نشده. خیلی دلم می خواد کاری بکنم که تا حالا انجام ندادم. دلم می خواد راهی برم که تا حالا نرفتم. دلم می خواد از همه ی آدم هایی که می شناسم دور شم و با آدم های تازه ای آشنا شم. دارم ترسم از روبرویی با آدمهای ناشناخته رو از دست می دم. دلم می خواد تا حد ممکن از قفسی که سی و چند سال برای خودم ساختم بیام بیرون. این ایام عید خیلی چیزهای خوبی بهم داد. اولینش این بود که فهمیدم دور از من، در شعاعی که شاید در حالت عادی هیچوقت امکان نفوذ به اون رو نداشتم زندگی های پاکیزه تر و قشنگ تری در جریانه. دومیش هم این بود که فهمیدم بعد از این همه سال، واقعأ تغییر کردم. خیلی از عقاید و فکرهایی که تا حالا برام تابو و کابوس بودند حالا دیگه نیستند. شاید تا حالا شعارش رو می دادم اما این ایام عیدی فهمیدم که همه چی درونی شده و خوشحالم که فهمیدم تغییر در سنین بالا هم امکانپذیره. سومینش هم این بود که متوجه شدم امکانات و پیشنهادات جدیدی برای سبک زندگی دارم. فقط کافیه اراده کنم که بتونم سبک دلخواه تری رو انتخاب کنم و این به خاطر انعطاف پذیر تر شدن من نسبت به قبله. خوشحالم که در پوسته ی سفت و سختی که دور خودم ایجاد کرده بودم ترک هایی افتاده. زندگی بسیار کوتاهه و در حالت عادی حرکت ما بسیار کند و لاکپشتی. شرایط اما معجزه می کنه. احساس آزادی می کنم.

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تعطیلات نوروز هم به خیر و خوشی تمام شد و برگشتیم سر خانه و زندگی و وبلاگ نویسی. بعد از نزدیک بیست و دو سه روز بیخبری از حال وبلاگ کلی پیام محبت از دوستان دور و نزدیک داشتم که سر فرصت جواب این دوستان عزیز رو خواهم داد و از شرمندگی شون در خواهم اومد.

اما ایام عید:

سفر و رانندگی طولانی از تهران به خرم آباد و از خرم آباد به ساری و فکر نکردن و ول چرخیدن و تخمه ترکاندن اصلی ترین قسمت ماجرا بود. واقعأ به این نتیجه رسیدم که بهترین کاری که بشریت می تونه انجام بده هیچ کاری نکردنه و لذتی که در الواتی و ولگردی و بیخیالی هست در آپلو هوا کردن و پاتایا رفتن هم نیست. در تمام این بیست و اندی روز هم جالبترین کاری که کردم کشف پدیده ای به اسم قارچ بود. اون هم به شکل تصادفی و یهویی! ماجرا هم اینطور بود که میزبانم در ساری که البته فامیل نزدیکی هم هست، تعریف کرد که چند روز قبل یکی از آشناهاش یک مزرعه پرورش قارچ داشته و به دلایلی جمعش کرده و چندتا از بسته های خاک اش رو همین پشت خونه که رودخونه داره ریخته. از روی کنجکاوی به سرم زد که سری به خاک قارچ ها بزنم که بسته بندی شون شبیه پوشال کولر بود و روی هم کوت شده بودند. شب قبلش بارون اومده بود و زمین خیس بود. کنار زدن خاک ها همانا و پیدا کردن قارچ های نیم کیلویی همانا! از ده دوازده بسته خاکی که اونجا بود نزدیک چهار پنج کیلو قارچ تمیز و بی عیب پیدا کردیم ئ منِ دست و پا گم کرده فقط مانده بود که با سر توی خاک ها بیفتم. شاید قبلأ همینجا گفته باشم که عاشق مزرعه داریم و به عنوان یک پیشنهاد دوران کهولت بهش فکر می کنم. القصه، میزبان عزیز که انتظار این همه قارچ در دو قدمی خانه نداشت را سر شوق آوردم که جایی برای اینها پیدا کند و مصرف قارچ یک عمرش را تامین کند. میزبان سر شوق آمده هم استقبال کرد و در کبوتر خانه ی خالی اش را باز کرد و دو نفری بسته ها را از پشت خانه بردیم به کبوتر خانه و کنار هم ردیف کردیم و آبپاشی و زه کشی شان کردیم. تجربه ی نابی بود. سرشار از امید و هیجان و نزدیکی به خاک و عنصر طبیعت. نزدیک ظهر هم در کبوتر خانه را بستیم و رفتیم خانه و خوراک غاز شکم پر و سیر انار نوش جان کردیم. غاز شکم پر را حتمأ آدمش باید بار بیاورد. با بیجی و زرشک و رب انار و کلی دورچین مخصوص که برای ما کوه نشین ها اشرافی و تا حد زیادی اصرافی به نظر می رسد. سیر انار هم همینطور. خلاصه اینکه عیش تمام بود. تا وقتی که از ساری راه افتادیم دوبار دیگر هم قارچ جمع کردیم. قارچ های گرد و سفید و سفت که به شیوه ی پدر، باید با روغ و پیاز و گوشت چرخ کرده و زرد چوبه تفت دادیم و با نان سنگک داغ مزه مزه کردیم. به خاطر همین لذت ها هم که شده از زنده بودن راضی ام.

+ نوشته شده در  پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

امسال سال عجیبی برایم بود. اسمش را گذاشته ام سال فاصله. فاصله از من تا من. از آنچه که بودم، آنچه که فکر می کردم و آنچه که شد. دو سال پیش درست همین روزها را یادم هست. زندگی معجونی بود سر در گم و چند مزه و ناشناخته. حالا شفاف است و محکم و خدشه ناپذیر تا مرگ. انگار درختی که ساقه گرفته باشد و با هر بادی تکان نخورد. درختی که به خودش متکی است و دیگر خوشامد و بد آمد این و آن توان فرسودنش را ندارد. خوشحالم بابت اتفاقاتی که افتاده و پیش خودم و وجدانم شرمنده نیستم. نه به کسی باج داده ام، نه به خاطر خوشایند این و آن ذره ای از اصولم پا پس کشیدم و نه دنباله رو کسی بوده ام. سر همین جایزه ای که حالا کوچکترین نقشی در آن ندارم چه فحش و فضیحت ها که نشنیدم و چه انگ و ننگ ها که به من نبستند. چه کسانی که تا آخرین لحظات پیش از اعلام نتایج دوست و غمخوار من بودند و چه آدم ها که دقیقأ بعد از هر دوره اعلام نتایج، بدترین بی حرمتی ها را به من نکردند و جزء دشمنان قسم خورده ام نشدند. حالا پیش همه ی دنیا هم بدنام باشم، پیش خودم سربلندم و آزادم. خوشحالم که دست تنها و با اتکا به انرژی بی پایانم، کار بزرگی را به نتیجه رسانده ام. خوشحالم آیتی که از نوجوانی فکر می کرد می تواند کار بزرگی انجام بدهد درست فکر می کرد و کار بزرگم را به نتیجه رساندم. حالا یک موسسه فرهنگی و هنری دارم و درست در زمانه ای که خیلی از دوستان مختلف زندگی ام به جوینت و بنگ و مخدر پناه آورده اند و خیلی دوستان نویسنده هم در منجلاب مسائل خاله زنگی و پایین تنه ای فنا شده اند، به ساختن و قدم به قدم پیش رفتن فکر می کنم. سال آینده می دانم سال تعیین کننده ای است که می دانم به آرامش درون از آن می گذرم. این چندسال بودن در جایزه و نزدیکی به آدمها درس بزرگی به من داد و آن هم این بود که نباید از خودم برای دیگران هزینه کنم و ذره ای از هدفی که دارم غافل شوم. چیزی که برای من می ماند همین دست نوشته هایی است که وقت و بی وقت می نویسم و توی گنجه می اندازم. همین فقط همین. برای همه ی آنهایی که از سر صداقت این نوشته ی بی کینه را می خوانند آرزو می کنم آرامش درون را با تمام وجود کسب کنند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست وظیفه ام شده هر روز اینجا مطبی بنویسم که وقتی دوستانم می آیند دست خالی بر نگردند. خیلی از روزها بر اساس دغدغه هایم در فضای ادبیات و فضای اجتماعی، موضوعی را آماده می کنم که پیاده اش کنم اما هر چه حذف و اضافه می کنم آخرین لحظه دستم به تایید کردن مطلب نمی رود و نا خوانده پاکش می کنم. نه اینکه حرفی نباشد، یا حرف نا مربوطی بخواهم بزنم، اما حوصله ی درگیری های الکی و حاشیه ندارم. سعی می کنم چیزهایی بنویسم که نه به کسی بر بخورد و نه کسی را تحریک کند که بخواهد دور از چشم من تسویه حساب کند. اگر خاصیتی مثل فیس بوک داشت و خودت مخاطبانت را مشخص می کردی دسترسی چند همیشه در صحنه را محدود می کردم که با خیال راحت و بدون خود سانسوری بنویسم اما متاسفانه این ویژگی اینجا نیست و باید آنها را هم در نظر گرفت. خلاصه اینکه اگر می بینید بعضی روزها اینجا نیستم دلیلش گرفتاری یا وقت نداشتن نیست. دلیلش هراس داشتن از آدم هایی است که از دست دل و زبانشان نمی شود زندگی کرد. هستم و می بینم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

آدمیزاد تا بزرگ می شود و سری میان سرها در می آورد مسیر پر پیچ و خمی در پیش دارد و از هر پیچی غباری رویش می نشیند. ار گلستان رد شود بوی گلاب می گیرد، از طویله عبور کند بوی فضولات و از دریا، بوی شوری و ماهی... مهم اما تکاندن این غبار است. چه بوی گل باشد چه فضولات، از ما نیست. وقتی نتکانی اش می شود جزیی از آدم. آغشته می شود به گوشت و خون و استخوان آدم. بعد روزی به خودش می آید می بیند بوی گل می دهی اما در سطح است و از خود آدم نیست. بوی پهن که بدتر. آدمیزاد لخت زاده می شود و بوی بند ناف می دهد. برای همین هر از گاهی باید خانه تکانی کرد. بد و خوب فرقی نمی کند. آدمیزاد قرآن هم که باشد باید سالی یکبار بلندش کرد و رویش را دستمال کشید که گرد و خاکش گرفته شود. اضافه ها را دور بریزد، پسوند و پیش وندهایی که زمانه و دیگران بهش چسبانده اند را بکند و درست و درمان ببیند آن زیر میرها چه خبر است. ببیند توی لایه های «من» اش هم اتفاقی افتاده یا نه! آدم تر شده یا همان توده ی فاسدی است که با کت و کلاه و عطر گذان سعی کرده رنگ رو رویی به آن بدهد؟ آدمیزاد چیزی است پنهان آن زیر میرها. لای آن وندهایی کهرویش سوار شده اند.

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1-آدمیزاد بدون ارتباط آدمیزاد نمی شود. بدون ارتباط حتی زنده هم نمی ماند پس چه بخواهد چه نخواهد مجبور است با آدم های اطرافش ارتباط برقرار کند. برای آدمی مثل من که یک عمر یاغی و یلخی زندگی کرده، ارتباط با آدم های تازه و رعایت آداب و قرارشان چندان راحت نبوده و نیست اما وقتی مجبور می شوی چاره ای نیست. و مدتی که می گذرد یکدفعه متوجه می شوی گاردت فرو ریخته و دیگر از ارتباط با آدم ها فرار نمی کنی. و بعدش می بینی که ارتباط داشتن با دیگران چندان بد هم نیست. دست کم عصابت آرامتر می شود. ترس از روزمره شدن هم الکی است. ته تهش تبدیل شدن به یکی از همین آدم هاست که رنگِ روز برای خودشان اننخاب می کنند و از خرسخوان تا بوق سگ برای همدیگر نقش آدم های خوشرو و خوشبرخورد و موجه را بازی می کنند. ته ته سقوط همینجاست دیگر. جای بدی هم نیست. آدم هایی که زندگی روزمره را اینطور تبدیل به یک آیین و تشریفات نمایشی می کنند، در مقابل خیلی چیزها ناگیرا می شوند. همین که خیلی ریز نمی شوند و اعصاب خودشان و دیگران را با فکرهای تخیلی سمباده نمی کشند، کلی خوب است.

2-بچه که بودم یک انباری 5-6 متری طیقه بالای خانه داشتیم که دیوارهاش از سیمان زیر و خشن بود و آت و آشغال های دور ریختنی را تویش کوت می کردیم. در و پیکر هم نداشت. همیشه آرزو داشتم آن انباری مال من بود و زندگی مستقلی را داخلش شروع کنم. این آرزو تا چهارده سالگی محقق نشد. چهارده سالم بود(تاریخ دقیقش یادم است) یک روز صبح که پدر خانه نبود ئ تا غروب هم نمی آمد، با فرغون داخل انباری رفتم چندخیابان پایینتر و یک کیسه گچ سمنان بار زدم و آوردم خانه و دست به کار سفید کاری انباری شدم. چندماه قبلش که خانه ی عمو سفیدکاری بود حسابی تمرین کرده بودم و دستم به گچ رفته بود. غروب که پدر برگشت، انباری سفید شده بود. دو سه روز بعد از ته مانده ی رنگ هایی که برای خانه مصرف شده بود، رنگی بین کرم و زرد در آوردم و دیوار زورکی صاف شده را رنگ زدم. چند روز بعد از تیر و تخته هایی که از نجاری سر خیابان خریده بودم، در انباری را با کمک بهمن و بهرام(پسردایی ها) ساختم و همت(برادر ناتنی ام) برایم به دیوار نصبش کرد. و به همین راحتی توی همان چهارده سالگی خانه ی خودم را ساختم. فرشش را هم از بین همان خرت و پرت های توی انباری پیدا کردم. با چندتا جعبه ی میوه، کتاب خانه و گنجه و طاقچه هایش را ساختم و به مرور اتوپیای من کامل شد. از مدرسه که می آمدم لباس ها را کنده و کنده می دویدم بالا و توی قصر خودم عشق و حال می کردم و به ریش دنیا می خندیدم. اولین رویا بافی های من از آنجا شروع شد. در عمق تنهایی...

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امسال سال فشرده ای بود. آنقدر فشرده و برق آسا که متوجه نشدم چطور تمام شد! سال آینده اما سبک تر است. قصد دارم فقط هیچ کاری نکنم. بنشینم و کتاب بخوانم و کتاب بخوانم. هزار کتاب نخوانده و هزار داستان ننوشته دارم. به همین دو کار که برسم برای یک عمرم کافی است. برای شروع هم می روم سراغ دوباره خوانی کاری از گلشیری. شاید آتش زرتشت یا شاید هم بره گم شده یا جن نامه. گلشیری همیشه شروع مجدد است و وقت هایی که راه را گم می کنی و نمی دانی از کجا شروع کنی بهترین انتخاب است. بعد راه را بلد می شوی. باید جبران همه ی روزهایی را که برای خودم کاری نکرده ام را بکنم.

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر