نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

سال ها پیش به توصیه چند نفر از معتمدین، پدرم و عموی ناتنی ام یک باب مغازه در بازار روز خریدند که به قولی چشم بازار بود و عموی ناتنی ام که سال ها رویای یک کار مستقل را در سر می پروراند چند روز بعد از قرارداد مغازه را راه انداخت. نه پدر نه برادر و نه من که بچه بودم هیچ سررشته و علاقه ای به کار و کاسبی نداشتیم اما عمو و پسر عموها به بهشت موعود رسیده بودند و شب و روز بی وقفه کار می کردند. تنها حسن و لذت داشتن مغازه در بازار روز برای من این بود که غروب ها بعد از تعطیلی مدرسه با همکلاسی ها از جلوی مغازه رد شویم و با افتخار بهشان بگویم این مغازه که می بینید مغازه ی ماست و برای عمو، پسر عمو یا آشنایی که جلوی مغازه بساط کرده بود با غرور سری تکان دهم و رد شوم. روزهای خوش مغازه داشتن اما به سرعت طی شد و شراکت پدر و عمو کم کم به مشکل خورد. عمو که مغازه را می گرداند به مرور حق بیشتری برای خودش قائل شد و عایدی ماهانه ی پدر به واسطه همین احساس حقِ عمو، کمتر از چیزی شد که باید می بود. پدر می دانست اما چیزی بروز نمی داد. مدت ها سر بی انصافی عمو توی خانه ما جر و بحث بود. همه ی خانواده یک طرف بودیم و پدر یک طرف. ما جقله بودیم و تاب این را نداشتیم که حق پدرمان اینطور توسط عمو ضایع شود. پدر اما لبخند می زد و می گفت هیچ کس نمی تواند به همین راحتی حق کس دیگری را بخورد. و نخورد... یادم می آید دوره ای این جرو بحث ها اینقدر بالا گرفته بود که پدرم که همیشه با دل بزرگش می بخشید و دم نمی زد، چند بار تا پای فروختن سهمش پیش رفت اما هر بار در آخرین لحظه پشیمان می شد. عمو توان خریدن سهم پدر را نداشت و مجبور بود به کسی دیگر واگذارش کند. پدر می گفت فروختن مغازه یعنی کدورت و جدایی ابدی دو برادر و با این اختلافاتی که این چند سال پیش آمده اگر الان سهمم را واگذار کنم باید قید برادری را هم بزنم. پدر به شراکت ادامه می داد و منتظر بود که روزش فرا برسد. روزی که اختلافات به حداقل برسد و دو برادر دوستانه از هم جدا شوند. و آن روز چند سال بعد فرا رسید. اینبار عمو بود که بعد از مستقل شدن پسرهایش از کار و کاسبی خسته شده بود. پیکر ستبر آن سال های عمو توی این سال ها سست و لَش شده بود و پاهایش ورم کرده بود. دکتر گفته بود هم واریس گرفته هم برونشیت ریه و باید هر چه زودتر قید کار در محیط خیس کاری (پروتئینه) را بزند. و زد. عمو ترسیده بود و می خواست هر چه زودتر خانه نشین شود و مدتی استراحت کند. پدر خوشحال نبود. چند روز بعد بقیه عموها خانه ما جمع شدند که با خیر و خوشی سهم عموی ناتنی کوچک را به پدر واگذار کنند. عمو گریه کرد و از پدر حلالیت طلبید. گفت دوست دارد پدرم سهمش را بخرد و فیمتش را هم به انصاف خودش واگذار می کند... پدر بخشید اما با همه ی اصرار های اطرافیان و ما نخرید. گفت این کاره نیست و همین مقدار سهمی هم که دارد از سرش زیاد است و می خواهد از شرش خلاص شود. مهمان ها که رفتند پدر گفت ازرش شهم من توی این سال ها صد برابر شده است و همین برای من کافی است. اگر آن سهم را می خریدم باید قید این برادری را می زدم چون چشم عموی بیمار که می رفت خانه نشین شود تا ابد دنبال مغازه بود. همان شب یکی دیگر از عموها از خدا خواسته سهم عمو را خرید و چند روز بعد سهم عمو رسمأ به اسم عمو شد و حالا چند سالی است که مغازه خشکبار را می گرداند و پدر به همان اندک عایدی همیشگی اش راضی است!

این همه روده درازی کردم که برسم به بحث متوقف شدن جایزه گلشیری و کسانی که دلشان از این اتفاق ناخوشایند غنج رفت که یک جایزه ی کم لطف، یک رقیب و یک جریان که بی اعتنا به خواست اهالی ادبیات کار خودش را می کرد و گاه با معیارهای ما هم نمی خواند بلاخره از دور خارج شد. رابطه ی اهالی ادبیات با جوایز ادبی مثل رابطه برادر ناتنی است که نه می تواند آنچنان عمیق باشد و نه می شود نادیده اش گرفت و شراکتی که این بین وجود دارد ادبیات است. شاید دوره ای و یا همیشه عایدی ما از این برادر ناتنی آن چیزی نبوده که انتظارش را داشته ایم اما این رابطه ی گاه دوستانه و گاه خصمانه هنوز اسمش رابطه است و صرفأ تا زمانی وجود دارد که جایزه هنوز وجود داشت. وقتی که یکی از برادرهای ناتنی از دور خارج شود، این رابطه هم برای همیشه از دست رفته است و دیگر نه رابطه ای می ماند و نه شراکتی و نه چیزی که بخواهیم هر سال سرش جر و بحث و جنجال راه بیندازیم و گناه کرده و نکرده را گردنش بیندازیم. جایزه گلشیری کم یا زیاد تا اینجا سهم خودش را در این شراکت پرداخت کرده است و فکر می کنم این عایدی هرچقدر هم کم و ناچیز باشد اما هر چه هست از هیچی بهتر است و امیدوارم این رابطه به همینجا ختم نشود.

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کشف المحجوبِ هجویری- بابُ الصّحبة فی السّفر و آدابه

و من از شیخ ابومسلم فارِس بن غالب الفارسی شنیدم رضی اللّه عنه که: روزی من به نزدیک شیخ ابوسعید بن ابی الخیر درآمدم رضی اللّه عنه به قصد زیارت.وی را یافتم بر تختی، اندر چهار بالشی خفته و پای‌ها بر یک‌دیگر نهاده و دقی مصری پوشیده؛ و من جامه‌ای داشتم از وَسَخ چون دوال شده تنی از رنج گداخته و گونه‌ای از مجاهدت زرد شده. از دیدن وی بر آن حالت، انکاری در دل من آمد. گفتم: «این درویش و من درویش! من در چندین مجاهدت و وی اندر چندین راحت!» وی اندر حال بر باطن و اندیشهٔ من مشرف شد و نخوت من بدید. مرا گفت: «یا بامسلم، در کدام دیوان یافتی که خویشتن بین خدای بین باشد؟ ای درویش، چون ما همه حق را دیدیم، گفت: جز بر تختت ننشانیم و چون تو همه خود را دیدی، گفت: جز اندر تحتت ندارم از آنِ ما مشاهدت آمد و از آنِ تو مجاهدت.» و این هر دو دو مقام است از مقامات راه. و حق تعالی از این منزله و درویش از مقامات فانی و از احوال رسته. شیخ بومسلم گفت: هوش از من بشد و عالم بر من سیاه گشت. چون به خود بازآمدم توبه کردم و وی توبهٔ من بپذیرفت. آنگاه گفتم: «ایّها الشّیخ مرا دستوری ده تا بروم؛ که روزگار من رؤیت تو را تحمل نمی‌تواند کرد.» گفت: «صَدَقْتَ، یا بامسلمٍ.» آنگاه بر وجه مثل این بیت بگفت:

 آن‌چه گوشم نتوانست شنیدن به خبر

 همه چشمم به عیان یکسره دید آن به بصر

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست دیگر توی رمان های فارسی هیچ درخت کُناری نمی روید، هیچ دمپایی ای لخ لخ نمی کند و هیچ ممدویی، شولویی، زوزویی، شلنگ تخته نمی اندازد و توی گرمای خرماپزان جنوب دست توی یخدان نمی کند که کوکاکولای تگری دست مشتری ها بددهد. محمدرضا صفدری از تبار همان نویسنده هاست که درخت لیل و انجیر معابد و دمپایی ابریِ انگشتی را خوب می شناسد! سنگ و پاشوره و بادبزن را می فهمد. قهوه خانه ها و میدانچه ها هنوز توی سنگ و سایه محمدرضا صفدری مشتری دارند و دیوارهای کاه گلی هنوز بوی خاک نم خورده می دهند. تابستان گرم بهترین وقت است برای خواندنِ نویسنده ای که دریا را دیده است... رمان «سنگ و سایه» محمدرضا صفدری، نشر ققنوس 1392

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1393ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموع رمان های منتشر شده سال 92 حدود 18/5 درصد از مجموعه داستان های منتشر شده سال 92 بیشتر است. سال 89 تقریبأ تعداد کتاب ها برابر بود اما در سال های اخیر تعداد رمان ها رفته رفته بر مجموعه داستان پیشی گرفت. به نظرم یکی از مهمترین عواملی که گرایش به انتشار مجموعه داستان در سال های اخیر کمتر شده است، تعطیل شدن مجله های تخصصی و از بین رفتن جشنواره های معتبر داستان کوتاه است که شوق نوشتن داستان کوتاه را کماکان زنده نگه می داشت.البته عوامل مهم دیگری هم هست.مثل ماجرایی که برای نشر چشمه پیش آمد،انصراف از ادامه فعالیت ادبی انتشاراتی مثل افکار، کم کار شدن ناشرانی مثل افراز، آگه، مرکز و... که در زمینه داستان کوتاه فعالیت منسجم تری داشتند.

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

درست وقت هایی که فکر می کنی به انتها رسیده ای و با تمام وجود بن بست را لمس کرده ای، ناگهان از جایی که فکرش را هم نکرده ای روزنه ای باز می شود! و آن بوی آشنا و آن صدای غریبی که منتظرش بودی بلأخره سر می رسد و دیوار ها را می شکند. سر می رسد و می خواهد دستش را بگیری و دنبالش بروی. اینطور وقت ها کافی است نترسی. کافی است دل به دریا بزنی و دستت را روی زانویت بگذاری و با ته مانده توانت بلند شوی. کافی است به غریزه ات اعتماد کنی و راه بیفتی و اجازه دهی بن بستِ تنگ و تاریک ات به دشتی سبز،با گل های ریز زرد و سفید و صدای سهره های بازی گوش و جوی آبی که آرام لای علف ها می خزد تبدیل شود. 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

نقل است که خواجه هدايت الله مشرف اصفهاني كه در اسطبل سلاطين صفويه مباشر معاملات ديواني بود، طبع شوخ و قریحه ی نیکویی داشت. او مدعي شد که می تواند پنج مثنوي بروزن خمسه نظامي و امير خسرو دهلوي بسرايد كه هيچ کدام از ابیات آن معني نداشته باشند. پس مقرر شد براي هر بيت بي معني نيم مثقال نقره خالص به او دهند و براي هر بيت معني دار او يك دندانش را بکشند و بر مغزش بكوبند. او نيز پذيرفت و مثنوی اسكندر نامه و ليلي و مجنون را بر آن وزن ها سرود اما از ميان همه ی ابيات سروده ي او سه بيت معني دار يافتند و طبق قرار سه دندان او را كنده و بر سرش كوفتند. نمونه هایی از شعر او:

از مثنوی اسکندر نامه او:

اگـر عـاقـلي بــخيـه بـر مـو مـزن

بــجـز پنـــبه بــر نعل آهـو مـزن

چـو زرافـه شــطـرنـج تنـهـا مبـاز

چــو زنبور بــــر دنبـۀ خـود مناز

سوي مطبـخ افكـــن ره كوچـه را

منـه در بـــغـل آش آلــوچـــه را

بـه رغـم ملـك تــركتــازي مكـن

بـه آهنــگ ماهيـچـه بـازي مـكـن

تحمــل كــن و ارده را دانـه كــن

فــراويــز دروازه را شـــانـه كـــن

كــه نعــل از تحمـل مـربــا شـود

بـه صبـر آسيـا كهنـه حــلوا شـود

اگر مـاده گـاو است اگـر نـره فيـل

بـــرآرنــد در ســال اول سبـيــل

نداني كه كـاري بـه از صبـر نيست

كُله­خُود بـاران بـه جـز ابـر نيست

نه هـر تشنه بيـدار گــردد بـه آب

نه هر مـرغي انجير بينـد به خـواب

شنيـدم كـه طفـل چهـل سالـه اي

همي گـفت در گـوش گوسـالـه اي

به گلميخ چـرمينـه پرچـيـن كنند

چهـل سال و يك روز نفـرين كنند

از مثنوی لیلی و مجنون او:

 دنــدان چـپ دريچــه كــور است

آديـنـۀ كهنـه بــي حــضـور است

پـاي دهــل هـريـسه مــاوي است

اينهــا همــه آفـت سـمـاوي است

روزي كـــه ز عشــق مـي زدم لاف

اردك بچـــه مـي فـروخـت عــلاف

عاشـق سـگ يـرغـه بود و ميمـون

آواز بــلنـــد شـــد ز مــجنـــون

گيــرم كـه نـخ از تو شـد كشيــده

شــد يـــار بـــه هــاون چـكيـده

سـرمــوزۀ قـــاز را چــه حـاجـت

كــآجيــده كننــد در ضـيــافــت

تاريــخ وفــات گــرگ جيـم است

آش شـب چـلــه اش حـليــم است

ميـمــون بـــرهــنـــه عــار دارد

در مـــدرســـه اعــتــبــــار دارد

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1393ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

تادئوش کانتور در تفسیر شیوه و شکل تئاتری اش می گوید: درست وقتی که جلوی آینه می خندیم بخشی از مرگ را می بینیم. منظورش دندان هاست که بخشی از اسلکت انسان به حساب می آیند. در واقع کانتور با آگاهی به این موضوع، پرشی عظیم از بخش شرخوشی آدم تا نیستی و نسیان می کند و به عمد از بخش اعظم زندگی که همان زیستن و زوال تن است چشم می پوشد. نمایش کلاس مرده هم تقریبأ همین ایده را در سر می پروراند. دانش آموزانی که نقاب مرده گان به صورت زده اند... و حضور هر از گاهی خودش در صحنه حکم نشان دادن دندان ها در حین خنده را دارند که هی من هر تداوم حسی ای را به هم می زنم چون من خالق این موهومات ام و به نتیجه ی نهایی فکر می کنم! در نگاهی که او مطرح می کند همه چیز به صورت و نقاب مرگ ختم می شود و تن که جایگاه و بسترِ بودن و هستی است به عمد نادیده گرفته می شود. دست ها بارز ترین نقطه ای از بدن هستند که مدام در تیررس نگاه ما قرار دارند. اتفاقی که برای دست ها در طول زندگی می افتد به خوبی نشاندهنده آن فرایند عظیمی است که کانتور به عمد از آن می گذرد. زوال! فکر می کنم برای دیدن مرگ فقط خنده و آینه لازم نیست! هر روز خدا می توانیم زوال تن را در زمخت شدن پوست دست و بی روح شدن و خشک شدن سلول ها ببینیم. برای تحمل این فرایند زوال گاهی فقط باید مثل کانتور از روی بخش عظیمی از زندگی پرید...

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی گوید ازدرویشان که: وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم رضی اللّه عنه در راه. ازوی صحبت خواستم. مرا گفت: «صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری، چه خواهی امیر تو باشی یا من؟» گفتم: «امیر تو باش.» گفت: «هلا، تو از فرمان امیر بیرون میای.» گفتم: «روا باشد.» گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت: «بنشین.» چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود، هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: «شرط فرمان نگاه دار.» چون شب اندر آمد بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعهٔ خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من استاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می‌بودم به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: «ایّها الشیخ، امروز امیر من باشم.» گفت: «صواب اید.» چون به منزل رسیدیم، وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: «از فرمان بیرون میای.» مرا گفت: «از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید.» تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: «ای پسر بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنی که من با تو کردم.»

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سرتاسر خانه مان پر بود از فرش های قرمز لاکی دست باف. از آن مدل های وحشی باف(!) که بدون نقشه و صرفأ از روی قریحه و ذوق بافنده و بر اساس قرینه سازی های ذهنی شکل می گرفتند(هنوز هم داریم شان) پشتی ها هم دست باف بودند اما نقش های هندسی و یکنواخت شان خیلی برای ما جذاب نبود. قالی ها میدان نبرد و بازی و تخیلگاه ما بودند. هدایت و من عادت داشتیم بین نقش های شان دنبال شخصیت های مخفی بگردیم و از بین گل بوته های نا منظم و اسب و گوزن مرغ آبی های ریز پراکنده در سطح قالی لشگری مجهز برای خودمان فراهم کنیم و از راه ساقه هایی که گل ها را ناشیانه به هم وصل می کرد به لشگر روبرو حمله کنیم. لشگر من با اینکه ایرانی بود و برحق اما چون کوچکتر بودم همیشه مقابل لشگر عراقیِ هدایت شکست می خورد. هدایت همیشه راه هایی برای حمله بلد بود که من ازشان غافل بودم و همیشه هم از همان راه ها شکستم می داد. هدایت و گل های قالی قصه ی خنده داری دارند که هنوز هم خنده بر لب اهالی خانه می نشاند. مادرم روزی هدایت را غرق در خانه و خانواده خیالی اش غافلگیر می کند. هدایت کنار زنش خوابیده و دارد بوسش می کند. بلند می شود و به پسر بزرگترش می گوید برود و از عمو یاسم (مغازه دار سر کوچه) برایش سیگار بخرد اما پسرش سرتق است و زیر بار نمی رود. هدایت انگشتش را روی سر پسر بزرگش می کوبد و پول را دست پسر کوچکترش می دهد و روانه  اش می کند برایش سیگار بخرد. پسر و دختر هایش ردیفی از گلهای ریز و نامنظم حاشیه قالی بودند و خودش و زنش دوتا از گل های درشت تر. خانه ی هدایت را بلد بودم. هر وقت اعصابم از دستش کفری می شد می رفتم و پنهانی بچه هایش را لگد می کردم. بچه هایش جیغ می کشیدند و زیر پایم له می شدند. حالا فکر می کنم گاهی که پانیذ و پارمیدا و پارسا از سر و کولم بالا می روند و آنقدر سر به سرم می گذارند که دادم را در بیاورند، تقاص همان روزها که لگدشان می کردم را پس می دهم. هدایت از بچه گی راه های خوبی برای شکست دادن من بلد بود!

+ نوشته شده در  نهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

کشف المحجوب-هجویری-بابُ سماعِ الاصوات و الالحان

ابراهیم خواص رضی اللّه عنه گوید که: من وقتی به حیی از احیای عرب فراز رسیدم و به دار ضیف امیری از امرای حی نزول کردم سیاهی دیدم مَغلول و مُسلسل، بر در خیمه افکنده اندر آفتاب. شفقتی بر دلم پدید آمد. قصد کردم تا اورا به شفاعت بخواهم از امیر. چون طعام پیش آوردند مر اکرام ضیف را امیر بیامد تا با من موافقت کند چون وی قصد طعام کرد من ابا کردم. و بر عرب هیچ چیز سخت تر از آن نیاید که کسی طعام ایشان نخورد. مرا گفت: «ای جوانمرد، چه چیز تو را از طعام من باز می‌دارد؟» گفتم: «امیدی که بر کرم تو دارم.» گفت: «همه املاک من تو را، تو طعام بخور.» گفتم: «مرا به ملک تو حاجتی نیست، این غلام را در کار من کن.» گفت: «نخست از جرمش بپرس، آنگاه بند از وی برگیر؛ که تو را بر همه چیزها حکم است تا در ضیافت مایی.» گفتم: «بگو تا جرمش چیست.» گفت: «بدان که این غلامی است که حادی است، و صوتی خوش دارد من این را به ضیاع خود فرستادم با اشتری صد تا برای من غله آرد وی برفت و دوبار شتر بر هر اشتری نهاد و اندر راه حُدی می‌کرد و اشتران می‌شتافتند تا به مدتی قریب این‌جا آمدند، با دو چندان بار که من فرموده بودم. چون بار از اشتران فرو گرفتند، اشتران همه یگان دوگان هلاک شدند.»ابراهیم گفت: مرا سخت عجب آمد، گفتم: «ایّها الامیر، شرف تو تو را جز به راست گفتن ندارد، اما مرا بر این قول برهانی باید.» تا ما در این سخن بودیم اشتری چند از بادیه به چاهسار آوردند تا آب دهند. امیر پرسید که: «چند روز است که این اشتران آب نخورده‌اند؟‌» گفتند: «سه روز.» این غلام را فرمود تا به حُدی صوت برگشاد. اشتران اندر صوت وی و شنیدن آن مشغول شدند و هیچ دهان به آب نکردند تا ناگاه یک یک در رمیدند و اندر بادیه بپراکندند. آن غلام را بگشاد و به من بخشید.

پ ن:

حُدی: سرودی که شتربانان عرب سرایند شتران را تا تیز روند : نبینی شتر بر حدای عرب که چونش برقص اندر آرد طرب.

حادی: آنکه برای اشتر خواند تا نیک رود.

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

آیت دولتشاه در گفتگو با خبرنگار ادبیات باشگاه خبرنگاران گفت: تغییرات هفت اقلیم امسال هم در تیم اجرایی و هم در تیم داوری است و سعی شده فرآیند داوری و برگزاری جایزه نسبت به گذشته اصولی تر برقرار شود.وی همچنین ادامه داد: مهمترین تغییر ساختاری این دوره، انتخاب دو سرپرست هیات داوران است، در بخش رمان "عباس عبدی" و در بخش مجموعه داستان "محمد کشاورز" دبیران هیات داوران امسال هستند. دبیر هفت اقلیم با اشاره به تیم داوری عنوان کرد: ما از تیم داوری بسیار منسجمی برخوردار هستیم. این تیم با هماهنگی و هم فکری بیشتری به بررسی داستان‌ها می‌پردازند و برای اولین بار رای نهایی با هم اندیشی این داوران اعلام می‌شود.

دولتشاه در خصوص بخش‌های چهارمین جایزه ادبی هفت اقلیم تاکید کرد: هفت اقلیم با رویکرد به مجموعه داستان و رمان‌ها دو بخش ویژه هم دارد. بررسی تک داستان‌ها  چاپ شده در مجموعه‌ داستانهای سال93از بخش‌های تازه‌ی هفت اقلیم است. همچنین بخش دیگر این دوره بررسی کتاب اولی‌ها (گام اولی‌ها) است.

وی افزود: گرد آوری 120 عنوان از کتاب‌های چاپ شده در سال 92 از ناشران سراسر کشور انجام شده و در چهار بخش در زمستان 93 از برگزیدگان نهایی تقدیر خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

در متون روایی کهن فارسی، چه حکایات و چه تاریخ نگاری ها و چه مثنوی ها و نثرهای ادبی و کشکول ها، روایت ها عمومأ تکه تکه و برق آسا روایت شده اند و قبل از اینکه انتهای این قصه سر برسد در قصه ی بعدی را باز می کنند و زنجیره های روایی شکل می گیرند. قرآن و کتاب عهد عتیق هم تقریبأ به همین شیوه عمل می کنند! گویا هر چه مخاطب مطالب عام تر می شود حلقه های این زنجیره کوچکتر و طول نوشته کوتاه تر می شود. بجز تاریخ بیهقی(که برای مخاطب سطح بالاتری نوشته شده است) نمونه ای را سراغ ندارم که ذکر یک واقعه، مصیبت و حکایت بیشتر از دو سه صفحه طول کشیده باشد. حتی خود بیهقی هم لابلای یک رویداد پر طول و تفسیر، آنقدر خرده روایت ریز و درشت وارد می کند که گاهی وسط یک اتفاق چندین صفحه فاصله(تاخیر) می افتد. فکر می کنم این تاخیر انداختن و یا تعلیقِ انقطاعی(اسم من در آوردی!) تمهیدی بوده که هزار سال نثر فارسی، مخاطبِ شیفته ی روایت های در گوشی و هزار و یک شبی را با خودش همراه کند! و بیراه نیست که کلید و معمای کتاب نخواندن حال حاضر ما ایرانی ها در همین مسئله پنهان شده باشد! داستان(به شکل مدرنش) یک مدیوم وارداتی و غریبه است و شاید برای همراه کردن مخاطب فارسی زبانی که صده های متمادی دریافتش بر اساس آن شیوه از نگارش و روایت بوده باید دنبال روایتی آشنا تر و موجزتر بود که بتواند مخاطب کم طاقت فارسی زبان را رندانه درگیر خودش کند!

+ نوشته شده در  سوم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

و از مرتعش رحمة اللّه علیه می‌آید که: اندر محلتی از محلتهای بغداد می‌گذشت. تشنه شد. به دری فراز رفت و آب خواست. یکی بیرون آمد با کوزه‌ای آب، چون آب بخورد، دلش صید جمال ساقی شد. هم آن‌جا فرو نشست تا خداوند خانه بیامد. گفت: «ای خواجه، دلم به شربتی آب سخت گران بود. مرا از خانهٔ تو شربتی آب دادند دلم بربودند.» مرد گفت: «آن دختر من است. او را به زنی به تو دادم.» مرتعش به طلب دل به خانه اندر آمد و عقد بکرد. این صاحب البیت از منعمان بغداد بود، وی را به گرمابه فرستاد و جامهٔ خویش درپوشید و آن مرقعه برکشید. چون شب اندر آمد، مرتعش در نماز استاد و اورادها بگزارد و به خلوت مشغول شد. اندر آن میانه بانگ درگرفت: «هاتُوا مُرَقَّعَتی. مرقعهٔ من بیارید.» گفتند: «چه بودت؟» گفتا: «به سرم فروخواندندکه: به یک نظر که به خلاف ما نگریستی جامهٔ صلاح و مرقعه از ظاهرت برکشیدیم. اگر به نظر دیگر بنگری، لباس آشنایی از باطنت بیرون کشیم.»

+ نوشته شده در  سوم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سه سال پیش یک گلدان رونده ی کوچک خریدم که ارتفاعش با خود گلدان به بیست سانتیمتر هم نمی رسید. کلأ به گل و گیاه علاقه دارم و از بودن با گل و گیاه خسته نمی شوم. چند ماه تمام نشستم پای این رونده ی کوچک و آنقدر توی گوشش خواندم که( هی تو می تونی) که بلأخره جوانه زد، برگ تازه داد و قد کشید. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. آنقدر رونده را غیرتی کردم که یک گلدانم بعد از چند ماه دوتا شد و بعد سه تا و چهارتا و پنج تا. کلأ عاشق حداکثری کردن چیزهای حداقلی هستم. نزدیک یک سال پیش که اثاث کشی کردم جا کم آوردم. دوتا از رونده ها را بخشیدم به یک آشنا و سه تا دیگر را با خودم به خانه ی جدید بردم اما چندماه بیشتر توی آن خانه دوام نیاورم و اسباب خانه را جمع کردم و رفتم یک جای خوش آب و هواتر و با همین جابجایی در خرپشته ای زیبا به رویم باز شد و رونده ها و گلدان ها که حالا سی و هفت هشت تا شده اند هم از بی خانمانی نجات پیدا کردند. از بچگی آرزوی داشتن یک بالکن پر از گل و گیاه کرده ام. گل ها که آفتاب دیدند وحشی شدند و شروع به رشد کردند و من هم که ولع شان را می دیدم روزی صد بار بهشان سرکشی می کردم و ناز و نوازششان می کردم . کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. رونده ها ساقه ترکاندند و از در و دیوار آویزان شدند. میخ کوبیدم، طناب کشیدم و خزه لای ساقه های شان پیچیدم تا از دیوار بالا بروند و حالا خرپشته ای دارم پر از رونده های وحشی و کاکتوس های گوشتی و گلهای ناز و قاشقی و چند اسم دیگر...

دیشب بعد از مدت ها خانه ی آن آشنا رفته بودم. سراغ رونده های هُبه ای رو گرفتم. زنِ آشنا با انگشت فاصله ی بین ماشین لباسشویی و بخچال را نشانم داد و گفت (آنجا هستند) جا خوردم! تمام مدت منتظر دو گلدان پر و پیمان بودم اما دیدم بینواها همانی هستند که یک سال پیش به امان خدا گذاشته بودم شان. فقط رنگشان به زردی می زد و ساقه های شان نازک تر و شکننده تر از قبل به نظر می رسید! خود آشنا گفت از وقتی یخچال ساید گرفته ایم جلوی پنجره را گرفته و گلدان ها نور نمی گیرند. تمام مدت مهمانی فکرم پیش گلدان ها بود. چه تکثیر کننده ی جفا پیشه ای بودم و خبر نداشتم! داشتم دنبال یک راه آبرومند برای نجات گلدان ها می گشتم که هم این بیچاره ها را از این وضعیت خلاص کنم و هم جوری نباشد که حس کنند هدیه را پس گرفته ام. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم. دم خداحافظی ذهنم جرقه زد. گفتم شما که نور نداشتید چرا تعارف کردید! می گفتید به جای اینها برایتان چند کاکتوس فانتزی بیاورم که احتیاجی به نور نداشته باشند! (کاکتوس نور زیادی می خواهد اما تنها اسمی بود که آن لحظه به ذهنم رسید) زن آشنا از خدا خواسته گفت: جدی؟ چه عالی! اتفاقأ من عاشق کاکتوسم و کلأ از گلهای برگی بدم می آید! خودِ آشنا گفت: راستش روم نشد زودتر بهت بگم، که من از کاکتوس و کلأ از گل جماعت بدم می آید. چون نه جای کافی داریم نه حوصله ی تر و خشک کردن شان را. زن آشنا هم با سر تایید کرد. خود آشنا گفت اگه ناراحت نمی شوی اینها را با خودت ببر اینجا گناه دارند، از بین می روند. از خدا خواسته گفتم(این چه حرفیه بابا! تعارف که نداریم باید زودتر می گفتید!) گلدان ها را زیر بغل زدم و از پله ها سرازیر شدم و با دقت توی صندوق عقب جای شان دادم که توی راه چپه نشوند. کلأ وقتی احساس کنم کار مهمی انجام می دهم مثل بچه ها ذوق زده می شوم. خیابان ها خلوت بود اما آرام و با حوصله راندم تا صحیح و سلامت برسیم خانه. پیاده شدم و همان دم در از پای کاجِ داخل پیاده رو یک مشما پر از خاک کردم و با گلدان های رفتیم داخل. وقتی برای تلف کردن نبود. جدا افتادگی دمار از روزگار گل ها در آورده بود. با همان لباس های نیمچه پلوخوری، از توی انباری دو گلدان بزرگتر مهیا کردم و دست به کار جابجا کردن گل ها شدم. خاک شان سفت و شکن شکن شده بود و تمام حجم گلدان ها پر بود از ریشه های در هم پیچیده شده! خاک شان را پوش دادم و جای شان را عوض کردم و یک بطری آب روی خاک تازه شان خالی کردم و منتظر ماندم که شیرابه از زیر گلدان ها راه بیفتد. و راه افتاد. کلأ کلید کنم روی یک کار تا جواب ندهد ول کن نیستم و فقط وقتی نتیجه می گیرم آرام می شوم. و آرام شدم. اگر سیگاری بودم باید همان لحظه سیگاری روشن می کردم اما حیف... رونده ی مادر حالا بیشتر از یک متر و نیم ارتفاع دارد و آن دوتای دیگر هم تقریبأ همین اندازه اند. آب شان که بند آمد گلدان ها را کنار قدیمی ها جا دادم و ترتیبی دادم که برگ های گلدان مادر روی این دوتا بیفتد. بعد رویشان آب اسپری کردم و برق خرپشته را خاموش کردم و رفتم داخل. لباسم را عوض کردم و با خیال آسوده روی تشک دراز کشیدم. چشمم که روی هم آمد صدای خرپشته بلند شد. هیاهو بود. این یکی گریه می کرد که کجا بودید عزیزکانم. صدای هق هق می آمد. آن یکی ذوق داشت که بیخیال قصه و غم، مهم اینه الان باز هم دور همین. صدای نفس خیسش می آمد... همهمه بود. مادر گفت روله جان برات دلمه برگ مو درست کردم. از همان هایی که دوست داری، کمی بهش آیغوره زدم ترش شده. بخور قوت بگیری. پدر بغلم کرده بود و به سینه اش فشارم می داد. چانه ام می خورد به موهای چانه ی پدر. گفت خوش آمدی روله. دلم برات تنگ شده بود. گفتم بابا جان ببخشید درگیر بودم، گرفتار بودم وقت نکردم زودتر بیام. توی دلم غوغا بود. زیر لبی گفتم باباجان ببخشید که ندیدم کی این موهای چانه سفید شد... مادر گفت: چرا رنگت زرد شده پسر؟ غذا بد می خوری؟ جات خوب نیست؟ غریبی می کنی؟ چرا غذاهایی که برات فریز می کنم رو هر بار با خودت نمی بری؟ خندیدم. ترسیدم اشکی اگر  بیفتد پیرمرد و پیرزن داغون شوند... صبح بالش ام خیس بود...

+ نوشته شده در  دوم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

و اندر حکایات یافتم که شیخ ابوطاهر حرمی رضی اللّه عنه روزی بر خری نشسته بود و مریدی از آنِ وی عنان خر وی گرفته بود، اندر بازار همی‌رفت. یکی آواز داد که: «آن پیر زندیق آمد.» آن مرید چون آن سخن بشنید از غیرت ارادت خود رجم آن مرد کرد، و اهل بازار نیز جمله بشوریدند. شیخ گفت مر مرید را: «اگر خاموش باشی من تو را چیزی آموزم که از این محن بازرهی.» مرید خاموش بود. چون به خانقاه خود باز رفتند، این مرید را گفت: «آن صندوق بیار.» چون بیاورد، درزه‌های نامه بیرون گرفت و پیش وی افکند. گفت: «نگاه کن، از همه کسی به من نامه‌هاست که فرستاده‌اند. یکی مخاطبه شیخ امام کرده است و یکی شیخ زکی، و یکی شیخ زاهد و یکی شیخ الحرمین و مانند این و این همه القاب است نه اسم، و من این همه نیستم. هر کس بر حسب اعتقاد خود سخنی گفته‌اند و مرا لقبی نهاده‌اند. اگر آن بیچاره نیز بر حسب عقیدت خود سخنی گفت و مرا لقبی نهاد، این همه خصومت چرا انگیختی؟»

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر