نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

امسال سال عجیبی برایم بود. اسمش را گذاشته ام سال فاصله. فاصله از من تا من. از آنچه که بودم، آنچه که فکر می کردم و آنچه که شد. دو سال پیش درست همین روزها را یادم هست. زندگی معجونی بود سر در گم و چند مزه و ناشناخته. حالا شفاف است و محکم و خدشه ناپذیر تا مرگ. انگار درختی که ساقه گرفته باشد و با هر بادی تکان نخورد. درختی که به خودش متکی است و دیگر خوشامد و بد آمد این و آن توان فرسودنش را ندارد. خوشحالم بابت اتفاقاتی که افتاده و پیش خودم و وجدانم شرمنده نیستم. نه به کسی باج داده ام، نه به خاطر خوشایند این و آن ذره ای از اصولم پا پس کشیدم و نه دنباله رو کسی بوده ام. سر همین جایزه ای که حالا کوچکترین نقشی در آن ندارم چه فحش و فضیحت ها که نشنیدم و چه انگ و ننگ ها که به من نبستند. چه کسانی که تا آخرین لحظات پیش از اعلام نتایج دوست و غمخوار من بودند و چه آدم ها که دقیقأ بعد از هر دوره اعلام نتایج، بدترین بی حرمتی ها را به من نکردند و جزء دشمنان قسم خورده ام نشدند. حالا پیش همه ی دنیا هم بدنام باشم، پیش خودم سربلندم و آزادم. خوشحالم که دست تنها و با اتکا به انرژی بی پایانم، کار بزرگی را به نتیجه رسانده ام. خوشحالم آیتی که از نوجوانی فکر می کرد می تواند کار بزرگی انجام بدهد درست فکر می کرد و کار بزرگم را به نتیجه رساندم. حالا یک موسسه فرهنگی و هنری دارم و درست در زمانه ای که خیلی از دوستان مختلف زندگی ام به جوینت و بنگ و مخدر پناه آورده اند و خیلی دوستان نویسنده هم در منجلاب مسائل خاله زنگی و پایین تنه ای فنا شده اند، به ساختن و قدم به قدم پیش رفتن فکر می کنم. سال آینده می دانم سال تعیین کننده ای است که می دانم به آرامش درون از آن می گذرم. این چندسال بودن در جایزه و نزدیکی به آدمها درس بزرگی به من داد و آن هم این بود که نباید از خودم برای دیگران هزینه کنم و ذره ای از هدفی که دارم غافل شوم. چیزی که برای من می ماند همین دست نوشته هایی است که وقت و بی وقت می نویسم و توی گنجه می اندازم. همین فقط همین. برای همه ی آنهایی که از سر صداقت این نوشته ی بی کینه را می خوانند آرزو می کنم آرامش درون را با تمام وجود کسب کنند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست وظیفه ام شده هر روز اینجا مطبی بنویسم که وقتی دوستانم می آیند دست خالی بر نگردند. خیلی از روزها بر اساس دغدغه هایم در فضای ادبیات و فضای اجتماعی، موضوعی را آماده می کنم که پیاده اش کنم اما هر چه حذف و اضافه می کنم آخرین لحظه دستم به تایید کردن مطلب نمی رود و نا خوانده پاکش می کنم. نه اینکه حرفی نباشد، یا حرف نا مربوطی بخواهم بزنم، اما حوصله ی درگیری های الکی و حاشیه ندارم. سعی می کنم چیزهایی بنویسم که نه به کسی بر بخورد و نه کسی را تحریک کند که بخواهد دور از چشم من تسویه حساب کند. اگر خاصیتی مثل فیس بوک داشت و خودت مخاطبانت را مشخص می کردی دسترسی چند همیشه در صحنه را محدود می کردم که با خیال راحت و بدون خود سانسوری بنویسم اما متاسفانه این ویژگی اینجا نیست و باید آنها را هم در نظر گرفت. خلاصه اینکه اگر می بینید بعضی روزها اینجا نیستم دلیلش گرفتاری یا وقت نداشتن نیست. دلیلش هراس داشتن از آدم هایی است که از دست دل و زبانشان نمی شود زندگی کرد. هستم و می بینم.

+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

آدمیزاد تا بزرگ می شود و سری میان سرها در می آورد مسیر پر پیچ و خمی در پیش دارد و از هر پیچی غباری رویش می نشیند. ار گلستان رد شود بوی گلاب می گیرد، از طویله عبور کند بوی فضولات و از دریا، بوی شوری و ماهی... مهم اما تکاندن این غبار است. چه بوی گل باشد چه فضولات، از ما نیست. وقتی نتکانی اش می شود جزیی از آدم. آغشته می شود به گوشت و خون و استخوان آدم. بعد روزی به خودش می آید می بیند بوی گل می دهی اما در سطح است و از خود آدم نیست. بوی پهن که بدتر. آدمیزاد لخت زاده می شود و بوی بند ناف می دهد. برای همین هر از گاهی باید خانه تکانی کرد. بد و خوب فرقی نمی کند. آدمیزاد قرآن هم که باشد باید سالی یکبار بلندش کرد و رویش را دستمال کشید که گرد و خاکش گرفته شود. اضافه ها را دور بریزد، پسوند و پیش وندهایی که زمانه و دیگران بهش چسبانده اند را بکند و درست و درمان ببیند آن زیر میرها چه خبر است. ببیند توی لایه های «من» اش هم اتفاقی افتاده یا نه! آدم تر شده یا همان توده ی فاسدی است که با کت و کلاه و عطر گذان سعی کرده رنگ رو رویی به آن بدهد؟ آدمیزاد چیزی است پنهان آن زیر میرها. لای آن وندهایی کهرویش سوار شده اند.

+ نوشته شده در  بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

1-آدمیزاد بدون ارتباط آدمیزاد نمی شود. بدون ارتباط حتی زنده هم نمی ماند پس چه بخواهد چه نخواهد مجبور است با آدم های اطرافش ارتباط برقرار کند. برای آدمی مثل من که یک عمر یاغی و یلخی زندگی کرده، ارتباط با آدم های تازه و رعایت آداب و قرارشان چندان راحت نبوده و نیست اما وقتی مجبور می شوی چاره ای نیست. و مدتی که می گذرد یکدفعه متوجه می شوی گاردت فرو ریخته و دیگر از ارتباط با آدم ها فرار نمی کنی. و بعدش می بینی که ارتباط داشتن با دیگران چندان بد هم نیست. دست کم عصابت آرامتر می شود. ترس از روزمره شدن هم الکی است. ته تهش تبدیل شدن به یکی از همین آدم هاست که رنگِ روز برای خودشان اننخاب می کنند و از خرسخوان تا بوق سگ برای همدیگر نقش آدم های خوشرو و خوشبرخورد و موجه را بازی می کنند. ته ته سقوط همینجاست دیگر. جای بدی هم نیست. آدم هایی که زندگی روزمره را اینطور تبدیل به یک آیین و تشریفات نمایشی می کنند، در مقابل خیلی چیزها ناگیرا می شوند. همین که خیلی ریز نمی شوند و اعصاب خودشان و دیگران را با فکرهای تخیلی سمباده نمی کشند، کلی خوب است.

2-بچه که بودم یک انباری 5-6 متری طیقه بالای خانه داشتیم که دیوارهاش از سیمان زیر و خشن بود و آت و آشغال های دور ریختنی را تویش کوت می کردیم. در و پیکر هم نداشت. همیشه آرزو داشتم آن انباری مال من بود و زندگی مستقلی را داخلش شروع کنم. این آرزو تا چهارده سالگی محقق نشد. چهارده سالم بود(تاریخ دقیقش یادم است) یک روز صبح که پدر خانه نبود ئ تا غروب هم نمی آمد، با فرغون داخل انباری رفتم چندخیابان پایینتر و یک کیسه گچ سمنان بار زدم و آوردم خانه و دست به کار سفید کاری انباری شدم. چندماه قبلش که خانه ی عمو سفیدکاری بود حسابی تمرین کرده بودم و دستم به گچ رفته بود. غروب که پدر برگشت، انباری سفید شده بود. دو سه روز بعد از ته مانده ی رنگ هایی که برای خانه مصرف شده بود، رنگی بین کرم و زرد در آوردم و دیوار زورکی صاف شده را رنگ زدم. چند روز بعد از تیر و تخته هایی که از نجاری سر خیابان خریده بودم، در انباری را با کمک بهمن و بهرام(پسردایی ها) ساختم و همت(برادر ناتنی ام) برایم به دیوار نصبش کرد. و به همین راحتی توی همان چهارده سالگی خانه ی خودم را ساختم. فرشش را هم از بین همان خرت و پرت های توی انباری پیدا کردم. با چندتا جعبه ی میوه، کتاب خانه و گنجه و طاقچه هایش را ساختم و به مرور اتوپیای من کامل شد. از مدرسه که می آمدم لباس ها را کنده و کنده می دویدم بالا و توی قصر خودم عشق و حال می کردم و به ریش دنیا می خندیدم. اولین رویا بافی های من از آنجا شروع شد. در عمق تنهایی...

+ نوشته شده در  نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

امسال سال فشرده ای بود. آنقدر فشرده و برق آسا که متوجه نشدم چطور تمام شد! سال آینده اما سبک تر است. قصد دارم فقط هیچ کاری نکنم. بنشینم و کتاب بخوانم و کتاب بخوانم. هزار کتاب نخوانده و هزار داستان ننوشته دارم. به همین دو کار که برسم برای یک عمرم کافی است. برای شروع هم می روم سراغ دوباره خوانی کاری از گلشیری. شاید آتش زرتشت یا شاید هم بره گم شده یا جن نامه. گلشیری همیشه شروع مجدد است و وقت هایی که راه را گم می کنی و نمی دانی از کجا شروع کنی بهترین انتخاب است. بعد راه را بلد می شوی. باید جبران همه ی روزهایی را که برای خودم کاری نکرده ام را بکنم.

+ نوشته شده در  هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

تا حالا به حس و حال زندانی ای که بعد از چهار پنج سال حبس، از در زندان پایش را بیرون می گذارد فکر کرده اید؟ توی روزی مثل امروز که هوا از روشنی آفتاب بدرخشد اما هنوز سوز کمی داشته باشد... با یک ساک بندی کوچک توی دست و لباس های قبل از حبس و یک جفت اسپرتِ راحت و نرم روی پا. سبک، آرام و هزار هیجان به تعویق افتاده که نمی داند اول کدامش را انجام دهد. هزار غذایی که برایشان حسرت به دل مانده، هزار جا که لحظه شماری کرده ببیند و هزار آدم که دوست داری فقط لحظه ای صدایشان را بشنود. حال من است. از بند رها شده ام. من می نویسم. من پر از کلمه ام.

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

عید برای من با بوی عنبر و ماهی قرمز و بستن روبان دور سبزه تعریف شده. با بازار رفتن و فشردگی جمعیت و صدای جار زن هایی که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را توی پیاده روها حراج می کنند. این هفت هشت ساله اما نه عیدی بود نه بوی عنبری و نه هیجان سال تحویل. مثل توریست هایی که به دیدار مراسم کاتاگالی می روند از دور نشستم و به فشردگی و هیاهوی جمعیت نگاه کردم، بی اینکه حتی دماغم را به لبه ی تنگ ماهی بچسبانم و بوی مانده ی ماهی را توی ریه ام بدهم. و اینطور حساب سال و ماه از دستم در رفت. حالا که عید نزدیک است، هر چه بالا و پایین می کنم نمی توانم راهی به نشاط گذشته پیدا کنم. دلم حسابی برای بوهای عید و دست فروش های بازار روز و جار زنهایی که گاهی وقت گفتن "آجیل مشکل گشا" تف شان توی صورت آدم پرت می شد تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده.

+ نوشته شده در  شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

اولین جلسه شورای موقت دبیری جایزه ادبی هفت اقلیم با حضور "یونس تراکمه، مهدی یزدانی خرم، فرشته احمدی، کاوه فولادی نسب و آیت دولتشاه در موسسه هفت اقلیم برگزار شد و اعضاء حاضر به اتفاق آرا، آقای یونس تراکمه را به عنوان دبیر جدید این جایزه انتخاب کردند. 

اعضاء اصلی شورای دبیری تا پایان سال 1393 توسط آقای تراکمه اعلام می شوند.

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از جلسه پنجشنبه همین هفته و تعین و تکلیف مدیریت جایزه هفت اقلیم، دیگر خبرهای جایزه هفت اقلیم در این صفحه گزارش نمی شود. بعد از این خبرهای جایزه در وبلاگ  هفت اقلیم  منتشر می شود که امیدوارم به زودی سایت قبلی اش راه اندازی شود و از قالب وبلاگ خارج شود. نتیجه ی جلسه شورای دبیری اما به زودی در همین صفحه منتشر می شود.

 

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

قدم نهاییِ تازه سازی ساختار جایزه هفت اقلیم هم برداشته شد و تا قبل از پایان سال، شما و ساختار جدید این جایزه رونمایی می شود. اعضأ هیئت مدیره، اعضأ شورای دبیری، دبیر جدید، داوران و ساز و کارهای انتخاب تیم اجرایی و... در آینده ای بسیار نزدیک اعلام می شوند. 

+ نوشته شده در  نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

یادداشت کوروش اسدی - داور بخش مجموعه داستان 

چهارمین دوره جایزه هفت اقلیم

اول از همه باید بگویم که داستان کوتاه ایران، علی‌رغم تمام مشکلاتِ دست و پاگیرِ بیرونیمیانبر زدن است، و فرسوده‌ی حدود و محدودیت‌ها و گسستگی‌های ناشی از دور زدنِ چاله‌چوله‌های راه.
با تمرکز بر مجموعه داستان‌هایی که در این دوره از جایزه‌ی هفت اقلیم، به عنوان داورِ داستانِ کوتاه، خوانده‌ام بر این نظر هستم که، تک‌وتوک استثناها به کنار، همچنان تا رسیدن به یک دوره‌ی ثباتِ سبک و محتوا فاصله‌ی بسیار داریم. شاید بعضی معترض شوند و بگویند چرا ثبات، چرا توقف؟ منظورم از ثبات، این ‌است که اگر مثلاً چند سال پیش، نویسنده‌ای، به فرمی قابل اعتنا نزدیک شده، درست این است که نویسنده‌ای دیگر همان فرم را در حال و هوای شخصی خودش به کار بگیرد و از مصرفِ آن نترسد. باید در حال و هوای هم بتوانیم نفس بکشیم و از همین هم‌نفسی، نوعی وضعیت خلق کنیم. الان وضعیتی اگر وجود داشته باشد وضعیت انکار و گسستگی است. فرم و ساختاری اگر هست، بیشتر، فرم‌های یک روزه و ساختارهای درب و داغان بازاری است که فقط به کار دکانداری می‌آید. از دنبال کردن و به کار گرفتنِ تجربه‌های هم نترسیم! در این سی و چند سال، گمان می‌کنم به اندازه‌ی کافی، فرم‌سازی کرده‌ایم. حرف من این است که در همین سال‌های اخیر، فرم‌های قابلِ تأملِ بسیاری پیشنهاد شده‌ که معطل و در انزوا مانده‌اند. مقداری از این مشکل برمی‌گردد به غیبت منتقد و نبود نقد ادبی. ما نه منتقدی داشته‌ایم که فرم‌های ادبی این سال‌ها را تشخیص دهد و طبقه‌بندی کند و نه کسی که بنشیند و از میان تجربه‌های داستانی، کلاً وضعیت ادبی ما را به خودمان نشان بدهد. به نظرم، باید شخصیت‌ها و دغدغه‌هایی که از دلِ روزگار برآمده‌اند، و با هر شیوه‌ای بیان شدنی نیستند، در داستان‌های گوناگون به کار گرفته شوند تا شیوه‌ها و شخصیت‌هایمان تثبیت شوند و به مرور، نوعی هویت نویسندگی شکل بگیرد ــ آن‌وقت است که تازه دغدغه‌ها و سبک و سیاق یک دوران مشخص می‌شود.
داستان‌ ما باید از هر نظر رنگ و انگِ دوران خودمان را خورده باشد.
در یک کلام، زمانه، همچنان زمانه‌ی آشوب است و آبِ گل‌آلود. و برای گذشتن از این هیاهو باید مدام به خودمان برگردیم و داشته‌هایمان را بسنجیم و تجربه‌های ناتمام ولی قابل‌اعتنا را در کارهای خودمان تمام و کامل کنیم. 
وضعیتی که پس از مرورِ آثار این دوره از جایزه‌ی هفت اقلیم می‌بینم، سرگشتگی است. بیشتر در کارِ آزمون و خطا هستیم و همچنان همه می‌خواهیم از همان آغاز، فرم به هم بریزیم و کارِ نو بکنیم و کمتر در ادامه‌ی تجربه‌های یکدیگر قدم برمی‌داریم. 
هنوز که هنوز است آن شمایل که باید در داستان‌نویسی هر دوران به چشم بیاید غایب است. زمانه و روزگار گاه چنان در داستان‌ها بی‌رنگ است که انگار داریم در یک جهان فانتزی زندگی می‌کنیم. بسیاری از مجموعه‌ه ا حاوی یک‌جور باری به هرجهت یا از سرِتفنن نوشتن است، ولی...
ولی آنجا که ذوق و شوقِ داستان گفتن و شکل و ساختِ زمانه با هم و در‌ هم‌ ترکیب شده باشند، چشم و دلِ آدم به آینده گرم می‌ماند، به دیدار شمایل رنگینی از داستان روزگار.

+ نوشته شده در  نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

 محمد هاشم اکبریانی

داور بخش مجموعه داستان چهارمین دوره جایزه هفت اقلیم

هر گاه عده‌ای بر آن باشند تا ادبیات را به صورت انحصاری در دست بگیرند و دیگران را از گردونه خارج کنند تنها این حرکت‌های مستقل هستند که می‌توانند چنین جریاناتی را از رسیدن به اهدافشان باز دارند. متاسفانه ثروت و امکانات بسیار ناچیزی در اختیار جریانات مستقل است. آن‌ها حتی از سهمی که حق آن‌هاست و لازم است از ثروت عمومی به آن‌ها تعلقگیرد، بهره‌ای نمی‌برند و این کار را بسیار مشکل می‌کند. با همه این‌ها نباید فراموش کرد که منبع قدرت، تنها ثروت نیست بلکه اعتبار اجتماعی نیز در ظهور این قدرت سخت موثر است. به همین جهت جریانات مستقل ادبی همیشه به عنوان وزنه‌ای در ادبیات ایران مطرح و صاحب قدرت بوده‌اند. جریانات مستقل باعث شده‌اند واژه‌هایی خارج از اراده کسانی که ادبیات را صرفا برای خود می‌خواهند در صفحات، جاری شوند. شان و جایگاه جایزه‌های ادبی مستقل را هم باید در همین چارچوب تحلیل کرد. باید گفت هر جایزه‌ای که راه بیفتد انحصار، بیشتر تَرَک برمی‌دارد. امروز، آینده دیروز است و اگر جریانات مستقل دیروز نبودند امروز هم شاهد همین حد از ادبیات نبودیم. بنابراین اگر از همین جا به آینده نگاه کنیم به وضوح شاهد تاثیرگذاری جریانات مستقل کنونی بر ادبیات سال‌های بعد خواهیم بود و همین آینده کم و بیش روشن است که دل را خوش می‌دارد و دست را به نوشتن امیدوار می‌سازد. اما از زاویه‌ای دیگر هم می‌توان ادبیات مستقل را به تماشا نشست. در نگاهی کلان‌تر حرکت‌های ادبی چون جایزه «هفت اقلیم» بخشی از حرکتی است که به تقویت نهادهای مدنی می‌انجامد. متاسفانه امروزه ذهنیت بسیاری از افراد بر این مبنا شکل گرفته که نهاد مدنی در سیاست خلاصه می‌شود و تنها حزب و گروه سیاسی هستند که نهاد مدنی را می‌سازند در حالی که هر جریان مستقل در هر حوزه‌ای می‌تواند در این چارچوب بگنجد. اگر یک حزب، نهاد مدنی است بی‌شک انجمنی که صرفا در پی منافع صنفی خود است نیز همین معنا را می‌دهد. بر این اساس جوایز ادبی را باید در زمره نهادهای مدنی قلمداد کرد که در باز کردن فضا و حفظ آن نقش بسزایی دارند. جایزه هفت اقلیم با همین چند دوره‌ای که برگزار کرده جایگاه خود را به عنوان یک نهاد مدنی و بدون وابستگی به مراکز صاحب قدرت و ثروت تثبیت کرده است. امیدوارم همه ما بتوانیم با فشردن دست دوستانی که این حرکت را پایه‌گذاری و تداوم بخشیده‌اند به وظیفه خود در قبال ادبیات مستقل عمل کنیم.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

یادداشت محمد کشاورز

دبیر داوران بخش مجموعه داستان جایزه هفت اقلیم

تدارک وتداوم هر جایزده ادبی برای ما اهالی ادبیات اینجا واکنون همان افروختن شمع است و زنده نگاه داشتن شعله ی روشنی بخش .چه هنگامی که به عنوان بانی با شوق وذوق جایزه را تدارک می بینیم.یا آن گاه که اثری را برای داوری می فرستیم ویا زمانی که داوری می کنیم.ویا وقتی که به دعوت برگزارکنندگان در جشن اهدا جوایز شرکت می کنیم. همه به گونه ای در افروختن وروشنایی بخشیدن به این شمع شریکیم.آن هم در زمانه ای که هجوم تاریکی ازهمه سو سعی در محو جلوه های هنروادبیات ما دارد. هر کدام از ما که دل در گرو بالندگی ادبیات این مرز وبوم داریم. بی شک جایزه مان را تنها در رای داوران یا گرفتن تندیس وتقدیر نامه ومبلغ نمی دانیم ، جایزه واقعی ما که به عشق نوشتن پا به این میدان بی مزد وپر مخاطره نهاده ایم دمی چشم گشودن در روشنایی همین شمع است وروشنایی شمع های دیگری که دیگر عاشقان برمی افروزند. همانقدر که با قلم وقدممان تلاش کرده ایم که این جایزه یا دیگر جوایزادبی سرپا بمانند.چه وقتی ستایششان کرده ایم وچه زمانی که با دیدن کاستی ها واشتباهاتشان زبان به انتقاد گشوده ایم در هر دو حال کمک کرده ایم تا اکسیژن برسانیم برای تنفس این شعله های کوچک. جایزه ادبی هفت اقلیم تلاش می کند تا به دور از حاشیه پردازی وضمن احترام به همه آفرینشگران ادبیات داستانی با شعله کوچکی که به همت شمااهالی ادبیات برافروخته در حد توان روشنی بخش راهی باشد که دوستداران داستان عاشقانه رهرو آنند.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

چهارمین دوره هفت اقلیم هم تمام شد. تفاوت این دوره با دوره های پیشین، نظم و آرامشی بود که در فضا موج می زد. همه چیز به موقع، همه ی کارها سر وقت و اختتامیه هم تمیز برگزار شد. در این راه حضور چند دوست بسیار موثر و دلگرم کننده بود. چند نفری هم از راه دور کمک می کردند که دست مریزاد به همه و خدا قوت می گویم. توی اختتامیه گفتم، اینجا هم از این دوستان تشکر می کنم:

دورانی که یک سال با ما همراه بودند و بی هیچگونه چشمداشتی ما را یاری کردند:

عباس عبدی، محمد کشاورز، بلقیس سلیمانی، کوروش اسدی، سودابه اشرفی، محمد هاشم اکبریانی

دوستانی که مستقیمأ در بخش اجرای جایزه به ما کمک کردند:

لیلا پیروی، حجت عزیزی، روناک محرابی، جواد ماهزاده، نجمه سجادی، آناهیتا حداد،علیرضا بهرامی، بهاء الدین مرشدی

دست اندرکاران مجموعه برج میلاد و مرکز همایش ها:

آقای هوشیار، خانم سلیمان نژاد، آقای بی آزار، خانم ثریا و...

دوستانی که در تامین جوایز با ما همراه بودند:

خانم تکین حمزه لو، آقای احمد مرتضایی فرد، آقای فرنام

+ نوشته شده در  پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

زاوان قوکاسیان برای ماها که توی سال های دانشگاه الزام داشتیم که عاشق بیضایی باشیم و  گریبان چاک مطالب مربوط به او، آدم آشنایی است. بعدها هم که بحث فیلم بینی و نقد خواندن پیش آمد، زاوان قوکاسیان کماکان عنصر ثابتی در مطالعات ما بود. و زاوان قوکاسیان چند روز پیش چشم از جهان فرو بست. خدایش بیامرزاد.

مرگ لاجرم است. ناگزیر است و حقیقت. اما عکس العمل یاران و دوستان زاوان به درگذشتش شگفت آور بود. اگر اینها نبودند و اطلاع رسانی و همدردی شان نبود گمان نکنم مرگ این منتقد و پژوهشگر، بیشتر از مرگ و میرهای اهالی فرهنگ و هنر در همین سال جاری رخی نشان می داد. نهایتأ هم با سه چهار نفر زیر تابوت اش، غریبانه، در گوشه ای دور افتاده از قطعه ی هنرمندان آرام می گرفت و تمام. این جادوی اصفهان است. این جادوی شهری است که انسان ها معنی یک واحد زده ندارند. جادوی شهری است که دوستی و رفاقت و انسانیت هنوز در آن زنده است. چقدر خوب که زاوان اهل پایتخت نبود. چقدر خوب که دوستانی مثل علی خدایی و دیگران دارند. چقدر خوب که رفاقت شان بسته به منافع شان نیست.

+ نوشته شده در  چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر