نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

اخیرأ در مطلبی خواندم پژوهشگران (آمریکایی یا ژاپنی؟!) لباسی طراحی کرده اند که با پوشیدن آن می شود شرایط جسمانی یک انسان هفتاد ساله را لمس کرد. در واقع جنس و اهرم هایی که به لباس وصل است حرکات را آنقدر کند و سنگین و درد آور می کند که برابر باشد با ضعف عضلانی و جسمانی یک فرد هفتاد ساله. به این فکر می کردم که هر کدام از ما به واسطه ی گرفت و گیرها و باید و نباید هایی که با خودمان یدک می کشیم انگار یکی از همین لباس ها را تن مان کرده ایم، و الا اینقدر تغییر وضعیت و قدم های تازه برایمان رنج آور و درد آور نبود! اصلأ کاری به ماهیت این گرفت و گیرها ندارم و نمی خواهم بگویم چقدر به خاطر حال و هوا و فازی است که مازوخیست وار به آن تن داده ایم اما چیزی که تقریبأ واضح است این است که با این لباس سنگین کننده و کند کننده هرگز نمی شود قدم های سریع و برق آسا برداشت. نمی شود از روی چاله ها و دست اندازها پرید و از وضعیتی به وضعیت تازه ای رفت. کم نیستند آدم هایی که با کمال نارضایتی از وضعیت زندگی، توان شکستن و تغییر شرایط موجود را ندارند. آدمی که یکی از این لباس ها تن اش کرده ترجیح می دهد به جای پریدن از چاله ها آنها را سر حوصله دور بزنند و همه چیز را به زمان واگذار کند اما مگر چقدر زمان هست!؟ بعید نیست آنقدر در آوردن این لباس طول بکشد که لباسِ واقعیِ کهنسالی رویش بیاید و دیگر هیچ! آنوقت حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم کاری انجام بدهیم...

دارم دنبال زیپ لباس می گردم. 

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مناسب ترین شیوه برای ساخت تنور توی این اوضاع یک نصفه بشکه است. یک بشکه قیر یا یک لوله فلزی که بشه از طول توی باغچه خاکش کرد و داخلش آتش روشن کرد. بشکه که جاساز شد باید حداقل بیست دقیقه داخلش آتش روشن کرد که بدنه ی داخلیش حسابی دغ بشه. تهران تا دلت بخواد چوب بیکاره ریخته. تنور که داغ شد بعدش باید تغارِ خمیر ترش شده رو چونه کرد و به بدنه ی اون چسبوند که نون تنوری قابل خوردن بشه. کجا؟ توی آپارتمان؟ نه ابدأ ! باید دنبال یک خانه ی حیاط دار باشم. جایی که دودش راحت خارج شده و بشه بعدش مجسمه های گلی ام رو توش بذارم که 48 ساعت تمام حرارت ببینن. تنور به درد کارهای دیگه ای هم می خوره. مثلأ یک شب نشینی با دوستای ادبی یا اهل دل! دریچه ی تنور یک دریچه است به طبیعت. خیلی فکر کردم راجع بهش. هر کجا، هر وقت. لذت توی همین چیزهای کوچیکه. لذت توی برگشتن به طبیعت و حس کردن دوباره ی ذرات خاک و ماسه زیر ناخن های دست هاست. اگر حیاط بزرگ باشه می شه توش  ریحون و شاهی و گشنیر و نعناع هم کاشت. می شه توش یک تخت هم گذاشت. چند هفته که بگذره می شه روی تخت نشست و با یک قالب پنیر تبریز و نون تنوری داغ و سبزی تازه و چای لب سوز کیف دنیا رو کرد. رویا؟ به هیچ وجه! کِی؟ به زودی زود، باور کن! فقط باید دنبال یک خونه ی حیاط دار باشم. هر جا که شد. هرجا که باغچه داشته باشه و بشه به کمترین فاصله با خاک رسید. به زودی پیداش می کنم. مطمئنم. خوابش رو دیدم.

+ نوشته شده در  هفدهم آذر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

پنج شنبه به دعوت امیررضا بیگدلی گرامی رفته بودم به جلسه ی رونمایی کتاب تازه اش که نشر افکار در آورده. جلسه ی خوبی بود اما متفاوت تر و خشک تر از جلسات مشابهی که گذشته می رفتم. جمعی که حاضر بودند شباهت زیادی به مخاطب های این روزهای جلسات ادبی نداشتند. چهره های جدیدی بودند که با جدیت تمام نقدها و حرف های منتقدان را پی می گرفتند و با چشم های تنگ کرده در جستجوی جوهر نابی بودند که به دنبالش آمده بودند. از همان نسلی که هنوز ادبیات برایشان دست نیافتنی و آرمانی است و نویسنده بودن ارج و قربی دارد. انصافأ جلسه ی خوبی هم بود منتها هر کاری کردم نتوانستم توی جلسه جدی باشم و اگر امتیاز دادنی بود جایزه لوده ترین مخاطب جلسه را با فاصله ی زیادی از رامبد خانلری که مجری بود دریافت می کردم. دلیلش هم جدیت سخنران ها بود. من برای جلسه ی رونمایی و تبریک گفتن و شادباش گفتن رفته بودم اما با سبیل های شاهانه  محمود معتقدی و قامت اتو کشیده رضا عابد روبرو شدم که وقتی اسم فردوسی را می آورد شیشه های کتابفروشی گنجینه کتاب به لرزه می افتاد. هر چند باید دست این منتقدان گرامی که هنوز ادبیات اینقدر برایشان مهم است را باید بوسید اما به نظرم خیلی وقت است که چرخ ادبیات داستانی از جاده خارج شده و توی جاده خاکی افتاده و اینطور آرمانی به آن نگاه کردن بیشتر هجو و هزل شبیه است تا نقد و نظر.

 روزگاری یرژی گروتفسکی بزرگ به این نتیجه رسید که تئاتر به شیوه ی سنتی اش قرن هاست که مُرده و تئاتر دیگر کارش ارتباط برقرار کردن بین تماشاگر و بازیگر نیست و این وظیفه را باید به ژورنالیست ها واگذار کرد. گروتفسکی غول آسا خیلی پیش از همه ی هم نسلان خودش فهمید که رابطه ی مخاطب و بازیگر برای همیشه نابود شده است و هرگز به صراط قبل بر نمی گردد. او با این پیشگویی بنیاد جدیدی گذاشت و تئاتری که دو سه هزار سال به همان شکل تولید شده بود را در هم شکست و آن را از رابطه بازیگر و تماشاگر تبدیل به یک سیر و سلوک شخصی و نیایشواره درونی برای بازیگرانی کرد که همزمان هم اجرا کننده بودند و هم تماشاگر! راهی برای پیدا کردن خود و پیدا کردنِ منی که هزاره های متمادی از منشاء خودش دور شده بود. گروتفسکی نفس به وجود آمدن نیایشواره ها و جستجوی معنویت فردی را دوباره احیا کرد و بعد از آن دوباره تئاتر زاده شد و اگر هنوز هم نیمچه نفسی می کشد از صدقه سر از تغییر رویکردی است که او انجام داد.

ادبیات هم همینطور است. فیس بوک و وایبر و وی چت و روزنامه و همه جور ابزاری هست که مغزِ کتاب های ده جلدی را در یک پاراگراف خلاصه کنند و به خورد مخاطب بدهد. کوروش بزرگ و شریعتی و ارسطو و تولستوی و داستایفسکی و... شب و روز در حال گفتن جملات قصار اند و دیگر وقتی برای کسی نمی گذارند. در این فضای کلمه زده و پر از جعل و سندسازی دیگر مجالی برای ادبیات و مخاطب نیست. ادبیات سال هاست که این بازی نابرابر را واگذار کرده و تلاش برای احیا کردن ارتباط مخاطب و ایجاد فضای روشنفکرانه دهه های 40 و 50 و60 و حتی 70 چیزی نیست جز لگد زدن به مُرده ای که سال هاست نفس نمی کشد. حالا گیرم نویسنده ای با ابزاری غیر از ادبیات چند صباحی به چشم بیاید و به خیال خودش دیده شود اما همه ی این اتفاقات گذرا است و موقتی. ستاره هایی اند که رو به خاموشی می روند. گذشت روزگاری که کتابی می توانست زندگی یک آدم را به چالش بکشد و مسیر زندگی اش را عوض کند.

 اقتضای زمان است و کاریش هم نمی شود کرد. آنقدر اخبار و مطلب خواندنیِ مهم روی سر مخاطب خراب شده که ادبیات اصلأ پیدا نیست که بخواهد خودی هم نشان بدهد. هر تاثیری هم که بگذارد موقتی و گذرا است. مهرجویی بعد از فیلم نارنجی پوش، در جواب خبرنگاری که می پرسد چرا دیگر کار جدی نمی سازی؟ حرف جالبی می زند. می گوید دیگر زمان حرف های جدی گذشته است. در همه ی دنیا هم همنیطور است. راست می گوید. جهان جهانِ حرف های غیر جدی و باری به هر جهتی است. ادبیات اما در این سال ها و دهه ها نتوانسته خودش را بالا بکشد و تبدیل به یک مدیوم کسالت بار و رقت انگیز شده است. به سختی نوشته می شود و به سختی زور می زند که خوانده شود. آن هم در زمانه ای که همه چیز بدون زور زدن در دسترس است. توی این جهان رنگارنگ و پر سرعت و یاغی، دیگر نمی شود به عنوان یک مدیوم سرگرم کننده به کتاب نگاه کرد. فلش فیکشن و شرت شرت استوری و این دست مزخرفات هم بیشتر به جُک شبیه اند.

این اما به این معنی نیست که چون کار کتاب تمام شده کار نویسنده هم تمام شده. نه. حالا دیگر داستان یک اتفاق فردی است. یک تجربه ی شخصی و منحصر به فرد از خلق و بسط جهانی که از عدمِ درون به وجود می آید و در دایره ی فهم نویسنده نقش می بندد. وقت آن رسیده که ادبیات هم مثل تئاتر رویکردش را به خودش عوض کند. باید انتظاری که بر پایه دریافت های قبلی و اجتماعات به وجود آمده را تخریب کرد و رابطه ی جدیدی را جای آن نشاند. رابطه ای که نویسنده را مثل یک زائر و یک کاشف به درون جهان نا مکشوفِ داستان ها و تصاویری که در نهادش پنهان شده است برساند. دنیایی که بازیگران یوجینیو باربا و گروتفسکی و... در سعود از کوهستان ها و عبور از رودخانه ها به کشف آن رسیدند. داستان هم باید به فکر راهی باشد...

* عنوان از نمایشی از رابرت ويلسون

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1393ساعت 22  توسط آیت دولتشاه  | 

نوجوانی و جوانی دوره ی عجیبی است. آدم حالِ هارد درایوی را دارد که فورمت و پارتیشن بندی شده و  آماده است در جایی وارد چرخه ی زندگی و تبادل اطلاعات شود. هاد دیسک هارد دیسک است. حجم محدودی دارد و اختیاری هم از خودش ندارد. ممکن است شانس یارش باشد در یک نیروگاه اتمی و یا مرکز علمی به کار گرفته شود و بشود تیتر اول خبرگزاری های دنیا و ممکن است دست آدم بینوایی بیفتد و بشود ذخیره گاه فیلم پورنو و عکس های سکسی و لو رفته بازیگران هالیوودی برای خلوت های شبانه! 

هارد دیسک تهی است. توی هرکدام از این موقعیت ها قرار بگیرد با چهره ی تازه ای از حقیقت هستی روبرو می شود و هر اطلاعاتی که به دست بیاورد برایش تازه است. این است که آدم مدام شگفت زده می شود از چیزهایی که فکر می کند به تنهایی کشف کرده! و دایره این شگفت زدگی ها آنقدر نا محدود و خلق الساعه است که امکان دارد تا پایان عمر هم زنجیر وارد ادامه داشته باشد. اما هارد دیسک حجم اش محدود است. عمرش هم محدودتر. کافی است یکدفعه آمپر برق بالا و پایین شود یا یک ایراد سخت افزاری بلای جانش شود و یا برای ارتقاء سیستم قرار بر تعویض اش بشود و سر از گورستان هارد درایوهای بی مصرفِ ته مغازه های بی فروغ در طبقه ی چندم یک پاساژ کم رفت و آمد و فراموش شده در بیاورد. سر از دالانِ هارد درایوهای گویای خموش! آنجا همهمه ی دانسته هاست. هر کس از جهان بکری که در درون دارد حرف می زند. هر کسی از چیزی که فقط خودش می داند و بس حرف می زند. مشتی سالخورده در یک سرای سالمندان و یا یک بوستان دور افتاده در شهری کوچک را به یاد بیاورید! یکی از فامیل های سال خورده مان تا وقتی زنده بود خبر داشت که در آمریکا خون موش ها را می گیرند و به آدم تزریق می کنند که مریضی هایش از بین ببرند!

کافی است کمی از این صداها و هیاهوها فاصله بگیری که متوجه شوی کشف تازه ای در کار نیست. به قول افلاطون چیزی هم اگر بوده تذکره ای بوده که ریشه اش به ناکجا آباد وجود می رسد و در بهترین حالت اش تنها سایه هایی از دانایی را تابانده اند و بس. زندگی هزار رنگی که سفت و سخت معتقدیم که هر بار از هر کرانی که دیده ایم نا مکرر بوده و کشفی تازه برای مان به ارمغان آورده، همان جهان ساکن و خاموش اشیاء است و ما بوده ایم که به واسطه حجم و نوع و جایی که اطلاعات مان را دریافت کرده ایم در درک آن الکن و ابتر بوده ایم و نتوانسته از لایه ی سرسخت پوسته اس به روح آن نفوذ کنیم. کشف هایی هم که کرده ایم چندان هم کشفی نبوده...

+ نوشته شده در  دوم آذر 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم از بین 157 اثر منتشر شده در سال 1392 (شامل 89 رمان و 68 مجموعه داستان) 17 مجموعه داستان و 20 رمان را بدون اولویت شایسته راه یابی به دور دوم جایزه اعلام می کند. آثار راه یافته به دور نهایی جایزه، نیمه ی اول آذر ماه در دو بخش نامزدهای نهایی و نویسندگاه کتاب اولی از بین آثار زیر معرفی خواهند شد . شایان ذکر است که آثار برگزیده به مانند دوره های پیش زمستان 1393 در مراسمی عمومی مورد تقدیر قرار می گیرند.

بخش مجموعه داستان

( داوران محمد کشاورز، کورش اسدی، محمد هاشم اکبریانی)

1

درخت کج

ضیاء وظیفه شعاع

نشر روزنه

2

عاشقانه مارها

غلامرضا رضایی

نشر هیلا

3

آب و هوای این چند روز سال

آیین نوروزی

نشر نگاه

4

آسمان کیپ ابر

محمود حسینی زاد

نشر چشمه

5

رازهای چند سانتی متری

مرد علی مرادی

نشر روزنه

6

فیلم های کتبی سیلویا پلات

مریم عباسیان

نشر افق

7

از حیرت تا گرسنگی

مجید خادم

نشر بوتیمار

8

محراب سانتا ماریا

ملاحت نیکی

نشر روزنه

9

سرطان جن

رامبد خانلری

نشر آگه

10

فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

هادی تقی زاده

نشر روزنه

11

در آفریقا همه چیز سیاه است

ساسان ناطق

نشر شهرستان ادب

12

گرمازدگی

فرشته احمدی

نشر افق

13

دور برگردان

میثم کیانی

نشر چشمه

14

برکه باد

رضا جولایی

نشر آموت

15

بزرگراه

طیبه گوهری

نشر گمان

16

نبودن

بابک بیات

نشر چشمه

17

پاس عطش

علی صالحی

نشر ثالث

 

     

بخش رُمان(داوران : عباس عبدی، بلقیس سلیمانی، سودابه اشرفی)

خواستم بگویم خون را ببین!

رویا شکیبایی

نشر چشمه

هیچ‌وقت

لیلا قاسمی

نشر چشمه

3

بعد از پایان

فریبا وفی

نشر مرکز

4

آه با شین

محمد کاظم مزینانی

نشر سوره مهر

5

بی ترسی

محمدرضا کاتب

نشر ثالث

6

پیوند زدن با انگشت اشاره

مهام میقانی

نشر چشمه

7

سنگ و سایه

محمدرضا صفدری

نشر ققنوس

8

تاریک ماه

منصور علیمرادی

نشر روزنه

9

سرود مردگان

فرهاد کشوری

نشر چشمه

10

پنج شنبه های سالن

ملیحه صباغ زاده

شر چشمه

11

نگهبان

پیمان اسماعیلی

نشر چشمه

12

گلف روی باروت

آیدا مرادی آهنی

نشر نگاه

13

گانگستری از دیار حافظ

قلسم شکری

هیلا

14 

اندوه مونالیزا

شاهرخ گیوا

نشر چشمه

15

ملکان عذاب

ابوتراب خسروی

نشر ثالث

16

بی مترسک

علی غبیشاوی

نشر نگاه

17

خلزون های پسر

احمد آرام

نشر افق

18

روز حلزون

زهرا عبدی

نشر چشمه

19

هست یا نیست

سارا سالار

نشر چشمه

20

دوشنبه

آراز بارسقیان

نشر چشمه

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1393ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

توی ابزارهای استارتِ سیستم های قدیمی گزینه ای هست به اسم cleanup که وظیفه اش پاک سازی هارد از فایل های اضافه و معیوب و بلااستفاده است. آن وقت ها که هنوز ویندوز روی 98 و xp بود دسترسی به cleanup راحت تر بود و کار با آن برایم یک تفریح بود. کار cleanup که تمام می شود سیستم سبک می شود و نفسی می کشد. بعد نوبت به Defragment می رسید. دیفراگمنت ابزار مهمتری هم هست. کارش این است که بگردد توی هارد دیسک و اطلاعاتی که نا منظم save شده اند را درست و منظم جا سازی کند و فضاهای خالی و بلا استفاده هارد را آزاد و قابل استفاده کند. با این دو عمل ساده سیستم تا یکی دو ماه سرحال می شود و مثل اسب تازی عمل می کند تا دوباره آنقدر دانلود و حذف کنیم که باز هم احتیاجش به بازسازی بیفتد!

مغز انسان هم دقیقأ همینطور عمل می کند منتها بیشتر اوقات با تلخی و خود درگیری و دیگران آزاری! همانطور که وقتی کامپیوتر در حال بازسازی است دیگر قادر به کاری نیست و برای باز کردن یک پوشه جان آدم را به لب می آورد. این تلخی ها جزء لاینفک زندگی اند، اما از آنجایی که می خواهیم همزمان هم پاکیازی را انجام بدهیم و هم به مراودات روزمره مان برسیم مغز هنگ می کند. بعد می شویم همین آدم های خشک و عصا قورت داده ای که با صد من عسل نمی شود خوردشان! بعد می شویم همین دمدمی مزاج های خود بزرگبینی که امروز می گوییم اَخ اَخ چقدر این بد و بی کلاس و چیپ و مهمل و تهوع آور و پوچ است و فردا می شویم هان آدم های تشنه ای که می گوییم چقدر قشنگ و چقدر لازم چقدر دلچسب و حال جا آور است! 

طبیعی هم هست. کامپیوترش هم هنگ می کند چه برسد به آدمیزاد! برای همین است که کلین آپ و دیفراگمنت را معمولأ می گذارند آخر شب ها که تا صبح  کامپیوتر برای خودش روشن باشد و بی مزاحمت کارش را بکند و وقتی که صبح سراغش می روی سرحال شده و به راحتی وارد هر سایتی می شود و مثل بلدزر کار می کند.

بد نیست وقت هایی که حال مان خراب است، وقت هایی که می خواهیم ذهن مان را آزاد کنیم و به آشفته بازار توی کله مان سر و سامان بدهیم کمی از دیگران فاصله بگیریم. کمی برای خودمان باشیم و مثل بچه های لوس و نق نقو همه اش دنبال گوشی برای شنیدن ناله های مان نباشیم. بعد ریکاوری که کردیم اگر نیازی به برگشت به اجتماع بود با همان روحیه ی شاداب و با ثبات برگردیم.

وضعیت این روزهای بچه های ادبیاتی تقریبأ همینطور است. همه برج زهر مار، همه تلخ همه نالان و همه افشاگر! همه خواهان احقاق یک شبه ی حقوق پامال شده... بی اینکه به فکر مخاطب ها، به فکر آدم هایی که به احترام ادبیات به ما احترام می گذارند و اطرافیانی که دوستمان دارند و نگران ما هستند باشیم.

با ارتباطات و رفاقت هایی که با دوستانی در شاخه های دیگر هنری دارم، می دانم که حال و روز و تلخی های آنها هم کم از تلخی های اهالی ادبیات ندارد. ساعت ها سر به دیوار کوبیدن و دنبال روزنه بودن(کلین آپ و دیفراگمنت) جزء ضروریات عالم هنر است و هر کس به نوعی با آن درگیر است منتها نفس ادبیات نوشتن است. ادبیاتی ها راحت می توانند حرف بزنند، احساس شان را با کلمه عیان کنند و تلخی ها را از خلوت ذهن به صحن عمومی بیاورند.

مردم آدم های انرژی مثبت را دوست دارند. چه انتظاری هست مردمی که در آرزوی جرعه ای لذت و شادی به هر دری می زنند و از هر دستاویزی برای بیرون ریختن آنچه که تا حالا نریخته اند، به تشییع جنازه ی آدم هایی که تنها یادگارشان تلخی است بیایند؟ مگر تلخی دوران زندگی کم بوده که حالا زیر تابوت وامانده اش هم تحمل تلخی کنند؟

راستی یک سوال: نویسنده ای را به یاد دارید که با لبخندش شناخته شود نه با اخمش و ابروهای در هم رفته اش؟ چند بار لبخند را روی لب هدایت و دولت آبادی و گلشیری و براهنی و... دیده اید؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

ژروم ساواری- در پایان اجرای نمایش رابینسون کروزوئه- سیرک گراند مجیک

مشکل تنهایی را در ظرف چند ساعت نمی توان حل کرد. بله مسئله مرگ است. پنج نفر امشب خواهند مرد. مرگ وقتی درباره اش می اندیشیم یک مسئله است. پس امشب وقتی به خانه تان باز گشتید و در جلوی آینه ایستادید، شما هم می توانید سیرک جادویی خود را داشته باشید. وقتی رو به آئینه می خندید (در اینجا ساواری با لبخندی دندان هایش را آشکار کرد) بخشی از اسکلت خود را می بینید. وقتی شما می خندید، مرگ در همانجا حضور دارد. این داستان رابینسون کروزوئه، داستان تنهایی است.

پ ن: در پایان نمایش ساواری از تماشاگران می خواهد که فریاد بزنند « مرگ» و فریاد تندر آسای «مرگ»  در تالار نمایش بر می خیزد. در این لحظه ساواری به دسته ی نوازنده ها اشاره می کند و در عرض چند ثانیه همه به طرز شگفت آوری به رقص در می آیند و تئاتر او در گریزاندن مرگ عملأ پیروز می شود.

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

درباره دژاوو که چند نفری معنی آن را پرسیده اند:

دژاوو کلمه ای فرانسوی است به معنای "پیش از این دیده شده"  و به حالتی اطلاق می شود که در آن شخص احساس می کند چیزی را که درحال رخ دادن است قبلا هم دیده است.

دژاوو وقتی پیش می آید که اطلاعات دریافت شده از محیط به جای پردازش شدن در بخشی از مغز که مسئول پردازش زمان حال است به دلایلی خاص در قسمت های مربوط به حافظه کوتاه مدت یا بلند مدت پردازش شوند. در این شرایط چیزهایی که از محیط توسط مغز دریافت می شوند برای انسان احساس "خاطره بودن" می دهند و در اینجاست که حالت دژاوو به انسان دست می دهد. در واقع آنچه در زمان "حال" انجام می گیرد به گونه ای حس می شود که انگار در "گذشته" دیده شده است.

زیاد شنیده ایم که: من قبلا این صحنه رو تو خواب دیده بودم!

نمایش دژاوو  هم در باب مفهوم، کمابیش چیزی شبیه حالت دژاوو است و شخصیت اصلی نمایشنامه در تشخیص حال یا گذشته بودن اتفاقاتی که برایش روی می دهد دچار می شود و همین امر موجب اتفاقاتی در ذهن و تغییراتی در کنش و واکنش هایش به اتفاقات پیرامونی می شود.

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

این روزها ذهنم عجیب دنبال قرینه سازی و شباهت یابی بین اشیاء و آدم ها و مفهوم ها می گردد. نمونه اش هم دو تصویری که جدیدأ ذهنم روی شان قفل کرده. تصویر سمت راست تصویری است از سمندر قمصری یا سمندر لرستانی که فقط مختص ناحیه لرستان است و دنبال روزهای انقراض اش می گردد. تصویر سمت چپ هم تصویری از سربند زنان لرستان به اسم گُلونی است که آن هم نفس های آخرش را می کشد. هر دو ترکیبی از رنگ سفید و سیاه و قرمز یا نارنجی! هر دو غریب و هردو جدا افتاده...!

برای اطلاعات بیشتر در مورد این دو غریبِ آشنا لینک های زیر بد نیست:

سمندر لرستانی

گُلونی (سربند زنان لرستان)

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1393ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

به گزارش سینما خبر؛ این نمایش روایت گر داستان زنی که مدتیست شوهرش ناپدید شده، او در ادامه جستجوهایش، در شبی بارانی گذرش به یک اتاقک دور افتاده و تاریک می افتد و آنجا با دو زن دیگر که از بارندگی به اتاقک پناه آورده اند روبرو می شود. این اتفاق و آشنایی آنها پای زن را به ماجراهای پیچیده و دور از ذهنی باز می کند.

 

نوال شریفی، میترا گرجی، سپیده عیدی و مرتضی یونس زاده بازیگران این نمایش اند. همچنین نسیم ملکی (طراح لباس)، روزبه عیدی (دستیار کارگردان)، عنایت الله خادم بشیری (موسیقی)، حامد جوهرستانی (نوازنده کوبه ای)، فهیمه ادیب (عکاس)، سعید بهشتی (طراح پوستر و بروشور) و مهرانگیز قهرمانی (روابط عمومی) دیگر عوامل اجرایی این نمایش اند.

تماشاخانه آو میزبان نمایش «دژاوو» می شود

نمایش «دژاوو» به نویسندگی آیت دولتشاه و کارگردانی ندا شاهرخی از 18 آبان تا 8 آذرماه ساعت 20:30 در تماشاخانه آو واقع در میدان فاطمی، ابتدای خیابان شهید گمنام، خیابان جوان مهر، پلاک 26 اجرا می شود. علاقمندان می توانند برای رزرو بلیت نمایش به سایت تیوال به آدرس اینترنتی www.tiwall.com  مراجعه نمایند. 

این خبر در:

ایران تئاتر

 ایسنا  

مهر   

مهر نیوز

بانی فیلم

روزنامه خراسان 

روزنامه روزان  

روزنامه جهان صنعت 

خبرگزاری برنا 

تئاتر فستیوال 

ایسکا نیوز 

روزنامه اطلاعات 

باشگاه خبرنگاران جوان 

خبرگزاری ایلنا 

 نمایش24

روزنامه امتیاز

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1393ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

جلال آل احمد در مقدمه ی کتاب یک چاه و دو چاله اشاره ای دارد به شعر (برفِ) نیما در مجموعه ی ماخاولا (من دلم سخت گرفته است از این...) سالهاست به شباهت عجیب و غیر قابل انکارِ این شعر با نمایشنامه ی (سوء تفاهم) کامو فکر می کنم. قسمت جالب ماجرا این است که هم (سوء تفاهم) را جلال ترجمه کرده و هم این قسمت بحث برانگیز شعر (برف) را جلال برجسته کرده است و گویا ناخودآگاه به چیزی اشاره کرده که خودش هم ریشه اش را نمی دانسته! برای روشن شدن موضوع خلاصه ای از نمایشنامه کامو و شعر نیما را کنار هم می آورم:

طرح سوء تفاهم کامو:
مردی(ژان) بعد از بیست دوری و مهاجرت به خانه بر می‌گردد تا خواهر و مادرش را پیدا کند. کار مادر و خواهر قتل و دزدیدن وسایل مسافرانی است که برای استراحت به مهمانخانه‌شان می آیند. ژان آنها را پیدا می کند اما از آنجا که خواهر و مادرش سالهاست ژان را ندیده اند، او را نمی‌شناسند و ژان برای غافلگیر کردنشان، بدون آنکه هویت خود را آشکار کند خودش را مسافر جا می‌زند و مادر و خواهرش که فکر می کنند مرد مسافری است مثل بقیه مسافرها، بدون اینکه او را بشناسند در خواب می‌کشندش و وسایل اش را غارت می کنند.

برشی از برف نیما:
من دلم سخت گرفته ست ازین
میهمانخانه ی مهمانکش روزش تاریک
که به جان هم نشنشناخته انداخته است
چند تن خواب آبود، چند تن ناهموار، چند تن نا هشیار

نکته مهم1: مکان نمایشنامه سوء تفاهم در کشوری سردسیری است که شش ماه از سال تاریکی است و روزهایش هم کوتاه است. و در شعر نیما می خوانیم( مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک)

نکته مهم2: اگر ذهنم یاری کند خواهر و مادر ژان او را با دارو خواب می کنند و در برف می خوانیم: چند تن نا هوشیار
نکته ی انحرافی: شباهت اسم مردِ سوء تفاهم (ژان) و کوه (وازنا) در شعر برفِ نیما!

+ نوشته شده در  چهاردهم آبان 1393ساعت 0  توسط آیت دولتشاه  | 

 
:  آیت دولتشاه
 ندا شاهرخی
 نوال شریفی، میترا گرجی، سپیده عیدی، مرتضی یونس زاده
: عنایت الله خادم بشیری
زمان:  ۱۸ آبان ۱۳۹۳ - ۰۸ آذر ۱۳۹۳ :  ۲۰:۳۰
 میدان فاطمی، ابتدای شهید گمنام، خیابان جهانمهر، پلاک ۲۶ خانه نمایش آو
+ نوشته شده در  دهم آبان 1393ساعت 16  توسط آیت دولتشاه  | 

در یکی از همین شب گردی های اصفهان،گذر علی خدایی به پل خواجو می افتد. راه زیادی پیاده آمده و خسته است. هوا به سردی می زند. روی یک سکو می نشیند که نفسی تازه کند. به بستر خالی از آب زاینده رود خیره شده و به داستان نیمه کاره ای که در سر دارد می اندیشد. در خلوتِ شب، صدای کم جانِ عهدیه که از موبایل یک رهگذرِ تنها پخش می شود به گوش می رسد. رهگذر آرام آرام نزدیک می شود و چند کنگره آنطرف تر از خدایی می نشیند و به بخار نفس اش نگاه می کند. سکوت و خمودگیِ مرد برای خدایی عجیب است. سعی می کند به مردِ مغموم نزدیک شود و سر صحبتی با او باز کند. مرد خسته و نا امید و پریشان حال است. نه ایده ای، نه آینده ای، نه شوری نه شهوتی و نه حتی رنجشی در جان... انگار که صد سال است مرده باشد! مرد می گوید خسته و درمانده است. می گوید چند روز پیش دست به جنایت بزرگی زده و چهره دخترهای زیادی را از قیافه انداخته است. علی خدایی مردِ خسته را به جا می آورد. مردد می شود که دور شود یا بماند؟! می ماند! می ماند و دستی به شانه ی مرد می گذارد و بعد از چند دقیقه سکوت، قسمتی از داستان نیمه تمامی را که در ذهن دارد برایش می خواند. صدای عهدیه عوض می شود و جایش را یکی از آهنگ های قدیمی ویگن و دلکش می گیرد(رفته راه خطا تویی...) داستان نیمه کاره ی خدایی به آنجایی می رسد که شخصیت اصلی سر تپانچه را توی دهانش می گذارد و ماشه را می چکاند. مرد که تمام مدت حتی پلک هم نزده است، گویی که مسخ شده باشد، بلند می شود. عقب عقب از لبه ی پل فاصله می گیرد و خلاف جهتی که آمده شروع به دویدن می کند. موبایل مرد که روی سکو جا مانده است، همچنان می خواند (سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز...) علی خدایی در حالی که به انتهای داستان نا تمام اش فکر می کند، از روی سکو بلند می شود و از راهی که آمده است بر می گردد. دو صداییِ ویگن و دلکش لابلای کنگره ها پخش می شود. صدای موسیقی و گام های آرام خدایی و تک عابرهایی که به آرامی از کنارش رد می شوند در سایه روشن کنگره های پل محو می شود.

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف کوتاه و دیوارهای آبی رنگ خانه نگاه می کردم که خواب فرود بیاید، اما یکباه شیطانک کوچکی که دقیقأ وقتِ خوابیدن سر و کله اش می شود، به حرکت در آمد و گیر داد به دیوارهای خانه ی کوچک ام و شروع کرد به تجزیه و تحلیل دیوارها و گم شدن بخشی از خانه! شیطانک راست می گفت. یک قسمت از خانه کم بود و دو سال تمام بی تفاوت از کنارش گذشته بودم! بی آنکه لحظه ای فکر کنم این دیواری که بین انباری تا ورودی کشیده شده به چه منظوری اینجاست و سه کنج بیرون آمده ای که از در ورودی تا انباری وسط حال ادامه پیدا کرده بود دقیقأ به دور چه چیزی کشیده شده؟! فرض کنید یکی از ارکان کعبه ناگهان سر از وسط حال پذیرایی شما در بیاورد! نه دری و نه روزنه ای و نه راه نفوذی! پنج شیش سال پیش بود. نیمه شبی از شب های پاییز!
هر چه حساب کتاب می کردم منطقی برای وجود این کنج بیرون آمده ای که( 2 متر در 3 متر ) از حجم خانه را کم کرده بود وجود نداشت. شیطانک کار خودش را کرده بود و تیرش به هدف نشسته بود! مثل فنر از جا پریدم و افتادم به جان دیوار! به شیوه ی رمان های کارآگاهی نسل اولی، شروع کردم به چرخیدم دور رکنِ یمانی و به ضربه زدن به دیوار کعبه! دیوار پوک بود و مثل هندوانه صدا می داد. هر چه هم به قسمت داخلی دیوار که دیوارِ داخلی انبار به حساب می آمد، نزدیک می شدم، دیوار پوک تر و ضربه ها بم تر وکشیده تر می شدند. دقیقأ مرکز دیوار انباری جایی بود که فرضیه ی وجود یک دیوار کاذب را تقویت می کرد. حامد نبود و تنها بودم. قلبم مثل گنجشکِ سلاخ دیده می تپید!
رفتم سراغ جعبه ابزار و به امید حل یک معما با اسکنه و چکش افتادم به جان دیوار. صاحب خانه طبقه ی بالا بود و باید کار سوراخ کردن دیوار را در کمال سکوت انجام می دادم. دیوار از گچ پیش ساخته بود و با کمترین چرخش به اسکنه وا می رفت! به مرور سوراخ عمق گرفت و به جایی رسید که با یک ضربه ی نچندان محکم چکش و تقه ای ناچیز گچ کاملأ وا رفت و اسکنه تا انتها توی سوراخ فرو رفت. ترسی مرموز از حفره ای که به رویم باز شده بود به جانم رخنه کرد! شیطانک امان نمی داد و حدس و گمانها بود که در مورد ماهیت دیوار و راز و رمز پشت اش سرم می ریخت! شاید دیواری که صاحب خانه به دور جنازه ی مستاجر قبلی کشیده بود؟! یا گنجی که میرشکار(صاحبخانه) پشت این دیوار پنهان اش کرده بود. یک طرف بیم و طرف دیگر امید.
توک توک حفره را به اندازه ی قطر یک تخم مرغ باز کردم. نصفه شب بود و هر آن ممکن بود چنگکی، دستی و یا اسکلتی از سوراخ بیرون بیاید و چشم خانه ام را خالی کند. با هزار ترس و لرز چراغ قوه ی موبایل را روشن کردم و چشمم را گذاشتم به سوراخ دیوار! پشت دیوار کاذب راه پله ای بود که انتهایش به سقف ختم می شد! بیشتر گیج شده بودم! راه پله اما کمکی نکرده بودند به رفع ابهام و باید تا صبح صبر می کردم و راز دیوار و راه پله را از صاحب خانه می پرسیدم. برگه ای روی سوراخ چسباندم و خورده گچ ها را جارو کردم و بعد از یک ساعت کنکاش بی حاصل دوباره روی تشک دراز کشیدم.
تا صبح صدای اموات و جن و پری ها بود که از سوراخ می آمد و صدای مدد خواهی جنازه ای که پشت دیوار التماس می کرد که پلیس خبر کنم و میرشکارِ قاتل را تحویل قانون بدهم! جنازه ی مردی پنجاه شصت ساله که شریک میرشکار بود و به طمع مال و اموالش او را کشته بود و پشت دیوار چال کرده بود. صبح با ضرب چاقویی که میرشکار تا دسته توی سینه ام فرو کرد از خواب پریدم. طبق همیشه میرشکار سر ساعت 7 صبح تویوتای قراضه اش را روشن کرده بود و سلاه سلانه شیشه اش را پاک می کرد و آب و روغن اش را چک می کرد. فی الفور لباس پوشیدم و از پیلوت بیرون زدم و خودم را به قاتل رساندم.
بعد از سلام و احوال پرسی و چند سوال جوال و جواب انحرافی رفتم سراغ جنازه ی پشت دیوار و پرسیدم راستی آقای میرشکار این دیوار دم وروی پشت اش چیه!؟ منتظر بودم با چشم های از حدقه بیرون آمده نگاهم کند و حالی ام کند یک من ماست چقدر کره دارد اما آقای قاتلِ آرام حتی سرش را بالا نکرد که ترس را توی صورتم ببیند و در کمال خونسردی گفت قبل از اینکه پارکینک ساختمان را تبدیل به پیلوت کنیم آنجا یک راه پله و دستشویی بوده و و بعد که تصمیم گرفته اند پیلوت را بسازند دور راه پله و دستشویی را دیوار کشیده اند و از بالا هم آن را بسته اند و درش را توی حیاط باز کرده اندکه یک واحد مستقل شود!
ناباورانه گفتم دستشویی؟ راه پله؟ من اما دنبال جنازه بودم! گفت آره! مشکلش چیه؟ فکر کرده بود از بودن دیوار توی پیلوت ناراحت ام و احیانأمی خواهم از آنجا بروم! گفتم خب چه اشکالی داشت اگر درش را توی راهرو باز می کردند؟! لااقل از آن همان دستشویی استفاده می شد و این همه فضا پرت نمی رفت؟! گفت ساکنین ساختمان همه خانواده اند و چون اغلب مستاجرهای اینجا دانشجو اند و رفت و آمد نناجور دارند تصمیم گرفتیم که رفت و آمد دانشجوها را از خانواده ها تجدا کنیم! گفت اینطور خود شما هم راحتند هرکاری دلتان خواست انجام بدهید! آخر سر هم برای دلجویی از دانشجوی بدکاره ای که رفت و آمدهای ناجوری هم داشت پیشنهاد داد که اما اگر نیاز به فضای بیشتری برای انباری دارید می توانید دیوار داخلی انباری را بردارید و از فضای آن استفاده کنید!
نا مطمئن برگشتم خانه و دوباره به سوارخ نور تاباندم. انتهای راه پله ی سنگی توی سقف گم شده بود و هنوز اثر آخرین جاپای گچی ای که از آن عبور کرده بود رویش نقش بسته بود. دو روز بعد من و حامد به جان دیوار افتادیم و با اره ی چوب بری، دیوار کاذب را مثل پنیر بریدیم و با فرغون آقای میرشکار بریدم و ریختیم توی نخاله های اتوبان در حال ساختِ صیاد!
پشت دیوار راه پله ای بود که روزگاری پارکینگ را به طبقات بالا می رساند! ترس از راه پله حالا تبدیل شده بود به اشتیاق کشف دستشوییِ پشت راه پله اما آن یکی را بیخیال شدیم چون کل نمای حال و در ورودی به هم می ریخت و با پول دانشجویی هم قابل درست کردن نبود. دیوار را که برداشتیم صدای ورود و خروج همسایه های طبقات بالا هم همراهش آمد و باورمان شد که جز ما آدم های دیگری هم توی این ساختمان نفس می کشند و هر غلطی هم نمی توانیم بکنیم...!

+ نوشته شده در  ششم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

شنبه شب مسافرتی یک روزه پیش آمد و بعد از مدت ها مجبور شدم تن به نکبت اتوبوس و جاده بسپارم. ساعت ده شب راه افتادم و تقریبأ تمام طول راه تا پلیس راه توره(40 کیلومتری شهر اراک) خواب بودم که یکباره با صدای داد و بیداد چند مرد تنومد که وارد اتوبوس شده بودند از خواب پریدم! مرد میانسالی که ریش حنایی و کابشن احمدی نژادی داشت یک دفترچه ی خدمات درمانی دستش گرفته بود و اسم صاحبش را صدا می زد. پیرزنی وسط اتوبوس با تعجب دستش را بلند کرد. پیرزن صاحب دفترچه و متعجب بود که دفترچه اش دست مرد چکار می کند! همان لحظه با اشاره مرد ریش حنایی دو مامور آگاهی بالا آمدند و راننده و کمک راننده و کمک شوفر را دستبند زدند و بردند سوار ماشین پلیس کردند. هاج و واج به مامورها نگاه می کردیم. جوان تنومند و مودبی که همراه ریش حنایی بود از همه عذر خواهی کرد و گفت توی اتوبوس شما هفت کیلو هروئین کشف شده و همه ی ما باید برای ادای شهادت و احیانأ بازجویی برویم اداره مواد مخدر اراک! ساعت 4 صبح بود. همه نگران و مضطرب بودند و من توی دلم خوشحال که بلاخره اتفاق هیجان انگیزی افتاد! نیم ساعت بعد راه رفته را برگشتیم و رسیدیم به شهر اراک و بعد از کلی پیچ و خم و عبور از خیابان های تنگ و تاریک، اتوبوس پشت حصارِ مخوفِ اداره کل مواد مخدر شهر اراک متوقف شد. ما را از اتوبوس پیاده کردند و به اتاقکی بدون روزن بردند که فقط یک سرباز خواب آلوده تویش پاس می داد. انتظار و انتظار و انتظار. دو ساعت و نیم تمام فقط نشستیم و به اه و ناله های دانشجوهایی که به موقع سر کلاس نمی رسیدند و حدس و گمان های آنهایی که طول راه بیدار بودند گوش دادیم! نزدیک ساعت 6 همان مامور ریش حنایی وارد اتاق شد. همه چیز روشن بود و نه بازجویی در کار بود نه شهادتی. ریش حنایی گفت صاحب اصلی مواد مخدر (جوان شلوار گرمکن پوشی که بعد از میدان بهمن سوار شده بود و دم ترمینال اراک پیاده شده بود) یک قاچاقچی حرفه ای مواد بوده که مامورها زیر نظر اش داشته اند و وقتی پیاده شده با راننده ای که سوارش کرده بود دستگیرش کرده بودند اما بر خلاف انتظار چیزی همراهش نبوده و از آنجایی که مامورها مطمئن بودند که از تهران با مواد سوار شده است، چمدانش را با دقت زیر و رو کرده اند و دفترچه بیمه ی پیرزن را پیدا می کنند و قبل از اینکه کار از دست برود، به سرعت خودشان را به پلیس راه توره می رسانند و همه ی اتوبوس های ورودی را می گردند تا که به پیرزن برسند. صاحب مواد همان جوانکی 22-23 ساله ی گرمکن پوشی بود که موقع سوار شدن لحظه ای نگاهمان گره خورده بود و خیلی عادی تر از خیلی از مسافرها بود. گویا جوانک وقتی متوجه مشکوک بودن اوضاع می شود با کمک راننده دست به یکی می کند و چمدان پر از هروئین را می گذارد و با چمدان پیرزن بیرون می رود و وقتی بازداشت می شود بجز چادر نماز و سجاده ی مادرش و سوهان و پشمکِ های سوغاتی چیزی همراهش نداشته است اما دفترچه تامین اجتماعی کار را خراب می کند. مرد ریش حنایی راننده اصلی را که ظاهرأ بیخبر بود آزاد کرد که ما را به مقصد برساند برگردد. ساعت 6:30 از در اداره مواد مخدر اراک بیرون زدیم و سوار بر اتوبوسِ خالی از مواد و راننده ای که آدم قبل نبود راه افتادیم و با سه ساعت و نیم تاخیر به مقصد رسیدم. دیر شده بود و یکراست رفتم به مراسمی که به خاطرش چهارصد و بیست کیلومتر راه آمده بودم. تمام طول مسیر و تمام لحظاتی که توی مراسم بودم به جوانک مرموزی فکر می کردم که با همان چمدان مواد و ظاهر آرام و با اعتماد به نفس اش فاصله اش تا طناب دار تقریبأ صفر مطلق شده بود!

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر