نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

در یکی از همین شب گردی های اصفهان،گذر علی خدایی به پل خواجو می افتد. راه زیادی پیاده آمده و خسته است. هوا به سردی می زند. روی یک سکو می نشیند که نفسی تازه کند. به بستر خالی از آب زاینده رود خیره شده و به داستان نیمه کاره ای که در سر دارد می اندیشد. در خلوتِ شب، صدای کم جانِ عهدیه که از موبایل یک رهگذرِ تنها پخش می شود به گوش می رسد. رهگذر آرام آرام نزدیک می شود و چند کنگره آنطرف تر از خدایی می نشیند و به بخار نفس اش نگاه می کند. سکوت و خمودگیِ مرد برای خدایی عجیب است. سعی می کند به مردِ مغموم نزدیک شود و سر صحبتی با او باز کند. مرد خسته و نا امید و پریشان حال است. نه ایده ای، نه آینده ای، نه شوری نه شهوتی و نه حتی رنجشی در جان... انگار که صد سال است مرده باشد! مرد می گوید خسته و درمانده است. می گوید چند روز پیش دست به جنایت بزرگی زده و چهره دخترهای زیادی را از قیافه انداخته است. علی خدایی مردِ خسته را به جا می آورد. مردد می شود که دور شود یا بماند؟! می ماند! می ماند و دستی به شانه ی مرد می گذارد و بعد از چند دقیقه سکوت، قسمتی از داستان نیمه تمامی را که در ذهن دارد برایش می خواند. صدای عهدیه عوض می شود و جایش را یکی از آهنگ های قدیمی ویگن و دلکش می گیرد(رفته راه خطا تویی...) داستان نیمه کاره ی خدایی به آنجایی می رسد که شخصیت اصلی سر تپانچه را توی دهانش می گذارد و ماشه را می چکاند. مرد که تمام مدت حتی پلک هم نزده است، گویی که مسخ شده باشد، بلند می شود. عقب عقب از لبه ی پل فاصله می گیرد و خلاف جهتی که آمده شروع به دویدن می کند. موبایل مرد که روی سکو جا مانده است، همچنان می خواند (سوزم از سوز نگاهت هنوز، چشم من باشد به راهت هنوز...) علی خدایی در حالی که به انتهای داستان نا تمام اش فکر می کند، از روی سکو بلند می شود و از راهی که آمده است بر می گردد. دو صداییِ ویگن و دلکش لابلای کنگره ها پخش می شود. صدای موسیقی و گام های آرام خدایی و تک عابرهایی که به آرامی از کنارش رد می شوند در سایه روشن کنگره های پل محو می شود.

+ نوشته شده در  هشتم آبان 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

روی تشک دراز کشیده بودم و به سقف کوتاه و دیوارهای آبی رنگ خانه نگاه می کردم که خواب فرود بیاید، اما یکباه شیطانک کوچکی که دقیقأ وقتِ خوابیدن سر و کله اش می شود، به حرکت در آمد و گیر داد به دیوارهای خانه ی کوچک ام و شروع کرد به تجزیه و تحلیل دیوارها و گم شدن بخشی از خانه! شیطانک راست می گفت. یک قسمت از خانه کم بود و دو سال تمام بی تفاوت از کنارش گذشته بودم! بی آنکه لحظه ای فکر کنم این دیواری که بین انباری تا ورودی کشیده شده به چه منظوری اینجاست و سه کنج بیرون آمده ای که از در ورودی تا انباری وسط حال ادامه پیدا کرده بود دقیقأ به دور چه چیزی کشیده شده؟! فرض کنید یکی از ارکان کعبه ناگهان سر از وسط حال پذیرایی شما در بیاورد! نه دری و نه روزنه ای و نه راه نفوذی! پنج شیش سال پیش بود. نیمه شبی از شب های پاییز!
هر چه حساب کتاب می کردم منطقی برای وجود این کنج بیرون آمده ای که( 2 متر در 3 متر ) از حجم خانه را کم کرده بود وجود نداشت. شیطانک کار خودش را کرده بود و تیرش به هدف نشسته بود! مثل فنر از جا پریدم و افتادم به جان دیوار! به شیوه ی رمان های کارآگاهی نسل اولی، شروع کردم به چرخیدم دور رکنِ یمانی و به ضربه زدن به دیوار کعبه! دیوار پوک بود و مثل هندوانه صدا می داد. هر چه هم به قسمت داخلی دیوار که دیوارِ داخلی انبار به حساب می آمد، نزدیک می شدم، دیوار پوک تر و ضربه ها بم تر وکشیده تر می شدند. دقیقأ مرکز دیوار انباری جایی بود که فرضیه ی وجود یک دیوار کاذب را تقویت می کرد. حامد نبود و تنها بودم. قلبم مثل گنجشکِ سلاخ دیده می تپید!
رفتم سراغ جعبه ابزار و به امید حل یک معما با اسکنه و چکش افتادم به جان دیوار. صاحب خانه طبقه ی بالا بود و باید کار سوراخ کردن دیوار را در کمال سکوت انجام می دادم. دیوار از گچ پیش ساخته بود و با کمترین چرخش به اسکنه وا می رفت! به مرور سوراخ عمق گرفت و به جایی رسید که با یک ضربه ی نچندان محکم چکش و تقه ای ناچیز گچ کاملأ وا رفت و اسکنه تا انتها توی سوراخ فرو رفت. ترسی مرموز از حفره ای که به رویم باز شده بود به جانم رخنه کرد! شیطانک امان نمی داد و حدس و گمانها بود که در مورد ماهیت دیوار و راز و رمز پشت اش سرم می ریخت! شاید دیواری که صاحب خانه به دور جنازه ی مستاجر قبلی کشیده بود؟! یا گنجی که میرشکار(صاحبخانه) پشت این دیوار پنهان اش کرده بود. یک طرف بیم و طرف دیگر امید.
توک توک حفره را به اندازه ی قطر یک تخم مرغ باز کردم. نصفه شب بود و هر آن ممکن بود چنگکی، دستی و یا اسکلتی از سوراخ بیرون بیاید و چشم خانه ام را خالی کند. با هزار ترس و لرز چراغ قوه ی موبایل را روشن کردم و چشمم را گذاشتم به سوراخ دیوار! پشت دیوار کاذب راه پله ای بود که انتهایش به سقف ختم می شد! بیشتر گیج شده بودم! راه پله اما کمکی نکرده بودند به رفع ابهام و باید تا صبح صبر می کردم و راز دیوار و راه پله را از صاحب خانه می پرسیدم. برگه ای روی سوراخ چسباندم و خورده گچ ها را جارو کردم و بعد از یک ساعت کنکاش بی حاصل دوباره روی تشک دراز کشیدم.
تا صبح صدای اموات و جن و پری ها بود که از سوراخ می آمد و صدای مدد خواهی جنازه ای که پشت دیوار التماس می کرد که پلیس خبر کنم و میرشکارِ قاتل را تحویل قانون بدهم! جنازه ی مردی پنجاه شصت ساله که شریک میرشکار بود و به طمع مال و اموالش او را کشته بود و پشت دیوار چال کرده بود. صبح با ضرب چاقویی که میرشکار تا دسته توی سینه ام فرو کرد از خواب پریدم. طبق همیشه میرشکار سر ساعت 7 صبح تویوتای قراضه اش را روشن کرده بود و سلاه سلانه شیشه اش را پاک می کرد و آب و روغن اش را چک می کرد. فی الفور لباس پوشیدم و از پیلوت بیرون زدم و خودم را به قاتل رساندم.
بعد از سلام و احوال پرسی و چند سوال جوال و جواب انحرافی رفتم سراغ جنازه ی پشت دیوار و پرسیدم راستی آقای میرشکار این دیوار دم وروی پشت اش چیه!؟ منتظر بودم با چشم های از حدقه بیرون آمده نگاهم کند و حالی ام کند یک من ماست چقدر کره دارد اما آقای قاتلِ آرام حتی سرش را بالا نکرد که ترس را توی صورتم ببیند و در کمال خونسردی گفت قبل از اینکه پارکینک ساختمان را تبدیل به پیلوت کنیم آنجا یک راه پله و دستشویی بوده و و بعد که تصمیم گرفته اند پیلوت را بسازند دور راه پله و دستشویی را دیوار کشیده اند و از بالا هم آن را بسته اند و درش را توی حیاط باز کرده اندکه یک واحد مستقل شود!
ناباورانه گفتم دستشویی؟ راه پله؟ من اما دنبال جنازه بودم! گفت آره! مشکلش چیه؟ فکر کرده بود از بودن دیوار توی پیلوت ناراحت ام و احیانأمی خواهم از آنجا بروم! گفتم خب چه اشکالی داشت اگر درش را توی راهرو باز می کردند؟! لااقل از آن همان دستشویی استفاده می شد و این همه فضا پرت نمی رفت؟! گفت ساکنین ساختمان همه خانواده اند و چون اغلب مستاجرهای اینجا دانشجو اند و رفت و آمد نناجور دارند تصمیم گرفتیم که رفت و آمد دانشجوها را از خانواده ها تجدا کنیم! گفت اینطور خود شما هم راحتند هرکاری دلتان خواست انجام بدهید! آخر سر هم برای دلجویی از دانشجوی بدکاره ای که رفت و آمدهای ناجوری هم داشت پیشنهاد داد که اما اگر نیاز به فضای بیشتری برای انباری دارید می توانید دیوار داخلی انباری را بردارید و از فضای آن استفاده کنید!
نا مطمئن برگشتم خانه و دوباره به سوارخ نور تاباندم. انتهای راه پله ی سنگی توی سقف گم شده بود و هنوز اثر آخرین جاپای گچی ای که از آن عبور کرده بود رویش نقش بسته بود. دو روز بعد من و حامد به جان دیوار افتادیم و با اره ی چوب بری، دیوار کاذب را مثل پنیر بریدیم و با فرغون آقای میرشکار بریدم و ریختیم توی نخاله های اتوبان در حال ساختِ صیاد!
پشت دیوار راه پله ای بود که روزگاری پارکینگ را به طبقات بالا می رساند! ترس از راه پله حالا تبدیل شده بود به اشتیاق کشف دستشوییِ پشت راه پله اما آن یکی را بیخیال شدیم چون کل نمای حال و در ورودی به هم می ریخت و با پول دانشجویی هم قابل درست کردن نبود. دیوار را که برداشتیم صدای ورود و خروج همسایه های طبقات بالا هم همراهش آمد و باورمان شد که جز ما آدم های دیگری هم توی این ساختمان نفس می کشند و هر غلطی هم نمی توانیم بکنیم...!

+ نوشته شده در  ششم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

شنبه شب مسافرتی یک روزه پیش آمد و بعد از مدت ها مجبور شدم تن به نکبت اتوبوس و جاده بسپارم. ساعت ده شب راه افتادم و تقریبأ تمام طول راه تا پلیس راه توره(40 کیلومتری شهر اراک) خواب بودم که یکباره با صدای داد و بیداد چند مرد تنومد که وارد اتوبوس شده بودند از خواب پریدم! مرد میانسالی که ریش حنایی و کابشن احمدی نژادی داشت یک دفترچه ی خدمات درمانی دستش گرفته بود و اسم صاحبش را صدا می زد. پیرزنی وسط اتوبوس با تعجب دستش را بلند کرد. پیرزن صاحب دفترچه و متعجب بود که دفترچه اش دست مرد چکار می کند! همان لحظه با اشاره مرد ریش حنایی دو مامور آگاهی بالا آمدند و راننده و کمک راننده و کمک شوفر را دستبند زدند و بردند سوار ماشین پلیس کردند. هاج و واج به مامورها نگاه می کردیم. جوان تنومند و مودبی که همراه ریش حنایی بود از همه عذر خواهی کرد و گفت توی اتوبوس شما هفت کیلو هروئین کشف شده و همه ی ما باید برای ادای شهادت و احیانأ بازجویی برویم اداره مواد مخدر اراک! ساعت 4 صبح بود. همه نگران و مضطرب بودند و من توی دلم خوشحال که بلاخره اتفاق هیجان انگیزی افتاد! نیم ساعت بعد راه رفته را برگشتیم و رسیدیم به شهر اراک و بعد از کلی پیچ و خم و عبور از خیابان های تنگ و تاریک، اتوبوس پشت حصارِ مخوفِ اداره کل مواد مخدر شهر اراک متوقف شد. ما را از اتوبوس پیاده کردند و به اتاقکی بدون روزن بردند که فقط یک سرباز خواب آلوده تویش پاس می داد. انتظار و انتظار و انتظار. دو ساعت و نیم تمام فقط نشستیم و به اه و ناله های دانشجوهایی که به موقع سر کلاس نمی رسیدند و حدس و گمان های آنهایی که طول راه بیدار بودند گوش دادیم! نزدیک ساعت 6 همان مامور ریش حنایی وارد اتاق شد. همه چیز روشن بود و نه بازجویی در کار بود نه شهادتی. ریش حنایی گفت صاحب اصلی مواد مخدر (جوان شلوار گرمکن پوشی که بعد از میدان بهمن سوار شده بود و دم ترمینال اراک پیاده شده بود) یک قاچاقچی حرفه ای مواد بوده که مامورها زیر نظر اش داشته اند و وقتی پیاده شده با راننده ای که سوارش کرده بود دستگیرش کرده بودند اما بر خلاف انتظار چیزی همراهش نبوده و از آنجایی که مامورها مطمئن بودند که از تهران با مواد سوار شده است، چمدانش را با دقت زیر و رو کرده اند و دفترچه بیمه ی پیرزن را پیدا می کنند و قبل از اینکه کار از دست برود، به سرعت خودشان را به پلیس راه توره می رسانند و همه ی اتوبوس های ورودی را می گردند تا که به پیرزن برسند. صاحب مواد همان جوانکی 22-23 ساله ی گرمکن پوشی بود که موقع سوار شدن لحظه ای نگاهمان گره خورده بود و خیلی عادی تر از خیلی از مسافرها بود. گویا جوانک وقتی متوجه مشکوک بودن اوضاع می شود با کمک راننده دست به یکی می کند و چمدان پر از هروئین را می گذارد و با چمدان پیرزن بیرون می رود و وقتی بازداشت می شود بجز چادر نماز و سجاده ی مادرش و سوهان و پشمکِ های سوغاتی چیزی همراهش نداشته است اما دفترچه تامین اجتماعی کار را خراب می کند. مرد ریش حنایی راننده اصلی را که ظاهرأ بیخبر بود آزاد کرد که ما را به مقصد برساند برگردد. ساعت 6:30 از در اداره مواد مخدر اراک بیرون زدیم و سوار بر اتوبوسِ خالی از مواد و راننده ای که آدم قبل نبود راه افتادیم و با سه ساعت و نیم تاخیر به مقصد رسیدم. دیر شده بود و یکراست رفتم به مراسمی که به خاطرش چهارصد و بیست کیلومتر راه آمده بودم. تمام طول مسیر و تمام لحظاتی که توی مراسم بودم به جوانک مرموزی فکر می کردم که با همان چمدان مواد و ظاهر آرام و با اعتماد به نفس اش فاصله اش تا طناب دار تقریبأ صفر مطلق شده بود!

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

پدرم گفته بود الا و بلا باید اسمش(سیاوش) باشد. مادرم نظری نداشت اما خواهرهایم گفته بودند (سیاوش) اصلأ چه ربطی به اسم برادر بزرگترم (هدایت) دارد؟! و پایشان را توی یک کفش کرده بودند که وقتی آن یکی (هدایت) است این یکی هم باید(آیت) باشد! پدرم اما خودرای بازی در آورده بود و درست زیر موشک باران رفته بود ثبت احوال و سجلدم را به اسم(سیاوش) گرفته بود! از اتفاقات بعدش خبر ندارم اما همین که چشم باز کردم (آیت) بودم و (آیت) صدایم می کردند. عقل که باز کردم متوجه پدیده ی (سیاوش) شدم و هروقت (سیاوش) صدایم می کردند تصویر یک (آیت) با صورت سیاه شده توی ذهنم می آمد و کارم به گریه و دعوا و هوچی بازی می کشید که من(آیت) ام (سیاوش) دیگر کدام خر است! تا سال آخر جنگ من (آیت)ی بودم که گاهی صورتم را سیاه می کردند! سال آخر جنگ اما پدرم مقابل گریه های من و اصرار خواهرهایم ناچار به تسلیم شد و گفت (سیاوش) نمی خواهد باشد خب نباشد! اما(آیت) هم نمی گذارم چون خواهرهایم را مقصر می دانست که ذهن من را خراب کرده اند و (آیت) را توی سرم انداخته اند. رفت ثبت احوال و صورت سیاه را از چاله به چاه انداخت و سجلد جدید را به نام (حاتم) گرفت! با این توجیه که (حاتم) هم قشنگ تر است و هم به(هدایت) می خورد!!! از جار و جنجال های بعدش بگذریم اما همین کافی که همان کلاس اول وقتی معلم زیبا رویم خانم (روشن) به اشتباه تیکِ جلوی اسمم را ندید و به جای (آیت) (حاتم) صدایم کرد، از مدرسه(سعادت) فرار کردم و تا غروب توی کوچه ی پشت مدرسه نشستم و گریه کردم. اینبار اما مادر سکوت اش را شکست و میدان دار شد و بی توجه به خودرای بازی پدر دست(حاتم) را گرفت و بُرد ثبت احوال که (آیت) اش کند. من گریه می کردم، مادر التماس و مامور ثبت احوال قسم و فرآن که قانون بیشتر از یکبار اجازه تغییر نام نمی دهد. ماجرا بیخ پیدا کرده بود و آنقدر کشدار و اعصاب خورد کن شد که بلاخره پدرم از خر شیطان پیاده شد و بعد از اینکه یکبار صورتم را سیاه کرده بود و دفعه ی بعد (حاتم) ام کرده بود، پای کار آمد و با اسکناس هایی که توی مشت مامور تپاند، قانون را دور زد و برگه تغییر اسم قبلی را از پرونده ام پاک کرد و بعد از 11 سال مجاهدت شبانه روزی سال 72 هم در فرم و هم در محتوا (آیت)ی شدم که (آیت) بودم ولی(آیت) نبودم!

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

کم بودن اسم (آیت) گاه دردسرهایی برایم داشته است. نمونه اش اتفاقی که توی جشنواره داستان (بانه) که از قضا جزء برگزیده های آن سال اش هم بودم برایم افتاد. نوجوان بودم با زوق و شوق سیصد چهارصد کیلومتر طی کرده بودم که برسم به شهر زیبای بانه. همان لحظه ی ورودم، خانمی که لباس کردی پوشیده بود و مسئول پذیرش مهمانهای بخش فارسی بود، همانطور که سرش پایین بود و مشغول آماده کردن ژتون های غذا و پذیرش هتل بود، پرسید: اسمتون چیه؟ گفتم: آیت دولتشاه. سرش را با تردید بالا آورد و شمرده گفت: (آ..ی..تِ) دولتشاه؟ گفتم: بله! بلافاصله بلند شد و اسمم را بلند بلند برای بقیه خواند! یکدفعه خود دختر و دو سه نفر از آدم های توی پذیرش کف و هورا کشیدند و رو به آنهایی که ساکت بودند داد زدند: (هورا ما بُردم...) مثل اسبی که به نعل بندش نگاه می کند و پرسیدم: شما چی بُردید؟ با هیجان گفت شرط را بُردیم! گفت وقتی اسمت را بین مهمانها دیدیم شک داشتیم که (آیت) اسم زن است یا مرد! آنهایی که هورا کشیده بودند حدس زده بودند (آیت) پسر است و آنهایی که ساکت بودند مطمئن بودند (آیت) من دختر ام! و این جدی ترین برخوردم با میزان مهجوریتِ (آیت) در دنیا بود! جالب تر اینکه بعد از اختتامیه همان خانمِ برنده با لبخند جلو آمد و لوح تقدیر دیگری تحویلم داد و گفت چون از قبل لوح نقدیرها را آماده کرده اند، برای اینکه اشتباهی پیش نیاید دو لوح تقدیر برایم صادر کرده اند. یکی به اسم (خانمِ آیت دولتشاه) یکی هم (آقای آیت دولتشاه) هر دو هم با مهر و امضاء! لوح را گرفتم و سرخوش از این اشتباه به خانه برگشتم. بعد از آن همه سال تقریبأ تنها لوح تقدیری است که هنوز نگه اش داشته ام و گاهی با نگاه کردن به آن لبخندی روی لب ام می نشیند.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

چون (آیت) با (الف A) شروع می شود، به ناچار توی گوشیِ خیلی از دوستانم شماره ام جزء اولین های لیست قرار می گیرد و بسیار پیش می آید که اشتباهی دست شان بخورد و ناخواسته شماره من را بگیرند. از تفریحات رذیلانه و بدجنسانه ی هر از گاهی من این است که گاهی قطع تماس را کمی کش بدهم و چند دقیقه ای به صداهای محیطی و آدم هایی که روح شان هم از حضور پنهان من باخبر نیست گوش کنم. به واسطه همین اشتباهات بامزه گاهی توفیق دست می دهد که در همنواییِ پنهانی ترین لحظات زندگی دوستانم حضور پیدا کنم و از روی کلمات متقاطع و نفس نفس های بریده، تصویر شیدایی شان را تجسم کنم. احتمالأ برای کسانی که اسم شان با (الف) شروع می شود این اتفاق آشنایی است. اما بدترین اشتباه آنجاست که گاه و بیگاه دوستی شماره ات را بگیرد که سال هاست تنها زندگی می کند و آنقدر حرکات و سکنات و گفتار اش کند و سر حوصله است که اسمش را ( عبدالعلی تارکفسکی پور!) گذاشته ای. این جور وقت ها ده ساعت هم گوش تیز کنی فقط سکوت و سکوت و سکوت درو می کنی و گاهی صدای نفس زدنی یا گام برداشتنی دور یا نزدیک. بعدش مجبور می شوی زنگ بزنی از تنهایی بیرون اش بیاوری.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1393ساعت 21  توسط آیت دولتشاه  | 

غلط املایی و سال های اخیر غلط تایپی جزئی از روزمره و پیامد بی دقتی های ذاتی من است. هرگز هم برای کسی که املاء بی غلطی می نویسد امتیاز ویژه ای قائل نبوده و نیستم، اما خب املاء بی غلط گاهی مهم می شود و کاریش هم نمی شود کرد. به هر حال بعضی وقت ها از آدم انتظاراتی می رود و جدیدأ خودم را مقید کرده ام که کمتر غلط کنم! 

از بامزه ترین اشتباهات تایپی زندگی ام اشتباهاتی است که حینِ نوشتن کلمه (است) و (این) مرتکب می شوم. دلیلش هم چسبیدن حرف (ن) به (ت) و حرف (س) به (ی) در صفحه کلید فارسی است که گاه (است) و گاهی (این) را به (ایت) تبدیل می کند و ناگهان سر و کله خودم در یک جمله ی کاملأ بی ربطِ پیدا می شود. فرض کن می نویسی (بیچاره است) و می خوانی (بیچاره ایت!) یا (این تو خونه چه غلطی می کنه؟!) و می خوانی (ایت تو خونه چه غلطی می کنه!؟) و با همین جابجایی، گاه جای فاعل می نشینم و گاه مفعول و کل معنی جمله را به چالش می کشم.!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

بعد از چندماه زور آزمایی نفس گیر و شبانه روزی بلاخره رمان (فونوگرافِ علی اکبرخان) تموم شد! از همین حالا دلم برای شخصیت هایی که چندماه تمام با خیال شان به خواب رفتم و با شوق دیدار مجددشان بیدار شدم تنگ شده است. امیدوارم چندماه دیگر که می روم سراغ شان رو سفید ام کنند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

گفتگوی آیت دولتشاه با حسن محمودی در حاشیه رمان(روضه نوح) در روزنامه ی آرمان

حسن محمودی متولد ۱۳۴۹در شهر نجف‌آباد اصفهان است. کارگردانی سینما از دانشکده سینما و تئاتر دانشگاه هنر تهران دارد. مجموعه‌داستان‌های «وقتی آهسته حرف می‌زنیم المیرا خواب است»، «یکی از زن‌ها دارد می‌میرد»، «از چهارده سالگی می‌ترسم» و رمان‌های «مارآباد» و «صبر ایوب» از آثار داستانی وی است. در حوزه نقد و پژوهش ادبی نیز دو کتاب «صادق چوبک» و «بهرام صادقی» از کارهای دیگر ایشان است. «روضه نوح» آخرین اثر منتشر‌شده محمودی (نشر ثالث)، روایت دیگری است از جنگ و حواشی آن. گفت وگوی ما را با این نویسنده می‌خوانید.
به نظر می‌رسد که انتخاب اسم رمان و همچنین آدم‌های درگیر با رمان، تلاشی بوده برای ایجاد پیوندی محسوس یا نامحسوس با اسطوره‌های آفرینش و قصه‌های قرآنی. (نوح، یونس، نرگس،یعقوب و...) از آن طرف شورولت قراضه‌‌ای داریم که قرار است یک سفینه نجات باشد و عده‌‌ای را از مهلکه فراری بدهد.هرچندرمان کاملا منطبق بر آن اسطوره‌ها نیست، اما به‌طورکلی می‌شود المان‌های زیادی ازاین‌ دست در رمان دید.آیا هدف این بوده که به روایتی مدرن از یک اسطوه/افسانه/قصه برسید؟
در این اسامی البته می‌توان به نام حوا، خواهر نوح هم اشاره کرد. خودم به ماجرای شورولت اینطور تا حالا نگاه نکرده بودم و این نگاه برایم خیلی جالب بود. در ادامه این تفسیر و تحلیل می‌توان به اتوبوس قراضه آبکش‌شده هم اشاره کرد که جماعتی از سربازان را به جبهه غرب اعزام می‌کند.حرکت این اتوبوس برعکس حرکت شورلت قراضه آمریکایی است. اما حقیقتش را بخواهید من در تمام طول نوشتن روضه نوح، خواستم این بود که داستانی از تجربه زیستی خودم بنویسم. تجربه زیستی‌ام نیز خالی از اسطوره‌ها و قصه‌های آسمانی نیست. هنوز هم وقتی پای روضه‌ای می‌نشینم، شکل روایت و طرز حکایت‌پردازی واعظ برایم مهم است. درواقع فرم روضه است که با آنکه واقعه‌ای هزاربار گفته و شنیده شده را بازگو می‌کند، بازهم شنیدنی و از همه مهم‌تر تاثیرگذار بر مخاطب است. 
داستان روضه نوح بیشتر از اینکه حرکت طولی روایی داشته باشد، در عرض حرکت می‌کند؛ یعنی ما ابتدا ذکر واقعه یا مرگ نوح(معلول) را داریم و در ادامه رمان به سمت(علت) ماجرای اعزام و اتفاقات همزمان با اعزام می‌رویم که از قضا هم دلیلش هیچ‌گاه روشن نمی‌شود. آیا این فرم روایی در راستای این ایده کلی کار بوده که تا آخر دلیل اعزام پنهان می‌ماندیا این مسیر و شکل روایت روی داستانی که در ابتدا در ذهن داشتید تاثیر‌گذار بوده و علت اصلی را کمرنگ کرده است؟
رمان با اعزام نوح، رتبه ممتاز کنکور سراسری، با اتوبوسی که حاوی سربازان وظیفه است، شروع می‌شود و ادامه‌اش پاسخ به این پرسش است که چرا شاگرد ممتازی چون او با سربازان فراری عازم جبهه شمال غرب است. از همان اول نیز با همین ایده، روضه نوح در ذهنم شکل گرفت. اگر همان فرم روضه را برای این کار در نظرم بگیریم، ابتدا ذکر واقعه می‌شود، بعد از ذکر واقعه است که دلیل واقعه گفته می‌شود. گاهی هم دلیل واقعه چندان به طور مبسوط بازگو نمی‌شود. واعظ مهم‌ترین وظیفه‌اش، تحت‌تاثیرقراردادن پامنبری‌هاست. راستش برایم زیاد مهم نیست که مخاطبم حدس بزند که نوح خودش دارد می‌رود جبهه نبرد یا او را دارند می‌برند به جنگ. مهم برایم انتقال وضعیت آن دوره است. 
در سال‌های دهه 70 و 80 اکثر قریب به اتفاق آثاری که با محوریت و موضوعیت جنگ تولید می‌شد در دسته ادبیات جنگ یا ضد جنگ می‌گنجید که با میدان نبرد و خط مقدم فاصله اندکی داشتند و اگر اتفاق مضمونی یا سویه‌گیری سیاسی‌ای بود در همان منطقه جنگی اتفاق می‌افتاد و تکلیفش روشن می‌شد. اما در سال‌های اخیر و به‌خصوص اواخر دهه 80 ادبیات جنگ از خط مقدم به پشت جبهه و آدم‌های نه درگیر، بلکه تحت‌تاثیر جنگ کشیده شده است. فکر می‌کنید چه عاملی باعث شد در رمانی مانند«روضه نوح» این‌قدر حواشی جنگ و نه خود جنگ به خود جنگ سوار باشد؟ و کاستن از آن اتفاق عمده(جنگ) و افزودن به آن فضای حداقلی(ماجرای کنکور و عشق و...) با چه دیدگاهی صورت گرفته؟ آیا صرفافقط یک نگاه ساختارشکنانه بوده یا نگاهی جامعه‌شناسانه به برهه‌‌ای مهم از تاریخ معاصر؟
من مطمئن هستم از این به بعد ادبیات داستانی‌مان درباره حواشی جنگ زیادتر خواهد شد. دلیلش هم فاصله‌گرفتن از واقعه جنگ است و باور دارم شاهکار ادبیات جنگ را نسلی خواهد نوشت که جنگ را از نزدیک ندیده است ولی به خوبی درکش کرده است. این را هم بگویم که امروزه بسیاری از داستان‌نویسانی که به داستان‌نویسان جنگ مشهور بوده‌اند، رویکردشان را عوض کرده‌اند و از نوشتن درباره جنگ فاصله گرفته‌اند و داستان‌های اجتماعی می‌نویسند یا ترجیح می‌دهند جغرافیای داستان‌های جنگی‌شان را به خاک کشورهای همسایه ببرند و جنگ را از زاویه‌های دیگر بنویسند. دیگر اینکه در جنگ هشت‌ساله یک کشور درگیر جنگ بوده است و زندگی‌اش مدت‌ها و همچنان تحت‌تاثیر آن بوده است. داستان‌نویس هم از تجربه زیستی‌اش می‌نویسد. این تجربه زیستی الزاما همیشه مربوط به مشاهدات عینی‌اش نیست و شنیده‌ها و خوانده‌هایش هم در داستانش منعکس می‌شود. جایی گفته‌ام و اینجا هم می‌گویم که کمتر نویسنده‌ای را در دهه‌های اخیر خواهید یافت که داستانی نداشته باشد که تحت‌تاثیر جنگ تحمیلی باشد. سن‌وسال من این‌طور اقتضا کرد که جنگ را بیشتر در پشت جبهه و به فاصله از خط مقدم درک کنم. و این را هم فراموش نکنید که جنگ در بخشی از مناطق مرزی جنوب و غرب اتفاق می‌افتد، اما کل یک کشور و ملت و فراتر از آن را درگیر خود می‌کند و بعد از پذیرفتن قطعنامه 598 جنگ در شکل فیزیکی‌اش تمام می‌شود، اما نشانه‌هایش روزبه‌روز در لایه‌های نهان اجتماع بیشتر می‌شود. از سوی دیگر جنگ اتفاقی است که از ازل تا ابد، بشر درگیر آن است و واهمه دارد از آن. 
در «روضه نوح» تمام رمزوراز و گنگی داستان به نوعی به ماجرای نامه برمی‌گردد و تقریبا صفحه‌های زیادی از آن به ماهیت نامه(که نویسنده به صورت قطره‌چکانی اطلاعات می‌دهد) برمی‌گردد و با توجه به حجم پرداخت به آن رفته‌رفته به گره اصلی ماجرا بدل می‌شود. درصورتی‌که به نظر می‌رسد نویسنده انتخاب‌های دیگری هم داشته که سمت‌شان نرفته است. مثل ماجرای کشته‌شدن سوسن یا رفتن شوهر جواهر یا خرده‌روایت‌های دیگر، اما نویسنده این نامه را انتخاب کرده؛درحالی‌که در آخر هم ماهیت آن رو نمی‌شود. چرا نامه؟
از این خرده‌داستان‌ها در این رمان زیاد است. تعمد هم داشته‌ام که کارم را با همین خرده داستان‌ها، حجم بدهم و لایه‌لایه‌اش کنم. هر کدام از این خرده‌داستان‌ها هم ظرفیت بسط و گسترش برای تبدیل‌شدن به یک رمان را دارند به نظرم. شما همان فرم روضه را دوباره به یاد بیاورید که هر وقت روضه‌خوان یکی از آدم‌های واقعه کربلا را پررنگ‌تر می‌کند. این امکان وجود دارد که ماجرای کشته‌شدن سوسن را در حجم همین رمان «روضه نوح» بنویسمش. یا همان ماجرای گم‌وگورشدن شوهر جواهر، خودش مجالی است برای یک رمان. یعنی استعدادش را دارد. مردی در زمان نزدیک‌ترشدن محاصره آبادان، خانواده‌اش را با شورولت قراضه‌ای به‌یادگارمانده از حضور انگلیسی‌های شرکت نفت به شهری در نواحی مرکزی می‌آورد و بعد خودش برمی‌گردد و گم می‌شود. اما نشانه‌هایی مثل درخت گارم زنگی وجود دارد که احتمال حضور مخفیانه او را در کنار خانواده‌اش می‌دهد. می‌شود اتفاق‌هایی را که برای او می‌افتد، در یک رمان بسط و گسترش داد. اگر ماجرای نامه هم زیاد کش آمده است، لابد از دستم در رفته است.
«روضه نوح» رمانی صمیمی و نزدیک به مخاطب است، اما فرم روایت سیال و شکست‌ها و تقطیع‌های گاه و بیگاه روایت این خوانش صمیمی را دچار وقفه می‌کند. مسلم است که عمدی در این کار بوده. 
پیش از آنکه قصه نوح برایم مهم باشد، چگونه گفتن و ساخت‌وساز کار مهم بوده است. اصلا داستان برای من پیش از هر چیز به چگونگی ساخت‌وساز آن برمی‌گردد. البته این مساله در این کار، نسبت به داستان‌های دیگرم، کمتر نمود دارد و برجسته است. بااین‌حال، همچنان ساخت‌وساز داستان برایم اهمیت دارد و فکر می‌کنم اگر به‌جز این بود، چیزی منحصربه‌فرد خلق نکرده بودم. البته این خواست من نویسنده بوده است و امکان دارد شما بگویید که این اتفاق نیفتاده است.
به‌نظر می‌رسد رمان با آوردن صدای ذهن افراد و آدم‌های موجود در صحنه، دارد تلاش می‌کند که به سمت تولید رمان چندصدایی حرکت کند، اما در عمل کمتر اتفاق می‌افتد چون ضرورت رمان چندصدایی فردیت پیداکردن صداهاست واینکه ایده جدیدی حتی در تقابل با صداهای دیگر را به رمان اضافه کنند، اماصداهای اضافه این رمان صرفادرحدپچپچه‌های درگوشی می‌ماند و هرصداصرفا تکه‌ای همراستا باداستان اصلی راروایت می‌کند. ضمن اینکه کمتر فرصتی پیش می‌آید که صدای ذهن نوح را بشنویم و صداها هم کمتر درباره نوح‌اند. درصورتی‌که قصه،قصه‌نوح است...
آنچه گفتید توصیفی دقیق از رمان روضه نوح است. صداهای اضافه، داستان را خرده‌خرده می‌سازد و گاه داستان خود را نیز شکل می‌دهد. توجه داشته باشید که نخواسته‌ام تنها آن بخش‌هایی از این صداهای اضافه را بیاورم که مربوط به نوح باشد و این‌طوری نوح به شخصیت محوری تبدیل شود. و از سوی دیگر در روضه نوح، بیشتر با صدای دانای کل نامحدود روبه‌رو هستیم. البته نوح هم در حد شخصیت‌های دیگر دارای صدا هست. در بخش قابل توجهی از رمان حضور دارد و وقایع از چشم او و با صدایش روایت می‌شود. دیگر اینکه تاکید من بیشتر بر انتقال یک حس و فضای خاص در برهه‌ای از تاریخ معاصر است. و حتی گاه شهر و محله، بیشتر از نوح، نمود پیدا می‌کند. بر این امر حتما واقف هستید که می‌شود همین‌ها را با محوریت نوح نوشت و او را تبدیل به شخصیتی محوری‌تر کرد. با این اوصاف در قید آفریدن رمانی چندصدایی هم نبوده‌ام. اگر دقت کرده باشید، اصلا همه آدم‌ها و صداها قرار است، یک صدا باشند و یک موقعیت زمانی و مکانی را توصیف کنند. اصلا راوی رمان «روضه نوح» راوی مقدری است.
اسم رمان روضه‌ نوح است و شخصیت اصلی آن هم نوح 18 ساله که به جبهه اعزام شده، اما هرچه در داستان کنکاش کردم نوح را شخصیت ویژه‌ای ندیدم و اساسا با توجه به زیست و سن و سالش امکان خاص‌بودنش هم بعید به نظر می‌رسد. چرا نوح؟ چرا مثلا محمد یا شوهر جواهر یا رضا گلستان یا اسماعیل و...قهرمان نشدند؟
نوح؛ پسر لیلا و یونس، رتبه ممتاز کنکور دولتی است که نامه‌ای رسیده در روضه شکرگزاری برای قبول‌شدنش، حکایت از رد گزینش‌اش در دانشگاه دارد. حکایتش هم از جایی شروع می‌شود که در حال اعزام به جبهه شمال غرب با عده‌ای سرباز فراری است. او را یک اتوبوس قراضه به جبهه جنگ می‌برد که سوراخ سوراخ از ترکش است. در تمام طول رمان، او را در تلاش برای همین سفر می‌بینیم. کنکاش شما در خوانش متن، دقیق است. او از نوع قهرمان‌های رمان‌های کلاسیک نیست. محمد پسر جواهر یا پدرش هم به قول شما می‌توانست به جای نوح بنشیند، اما وقتی که داستان او محور قرار می‌گرفت که از اتفاق برای خودشان داستانی هم دارند که شاید وقتی دیگر بنویسم‌شان. 
گفته بودید بیشتر از خود داستان، چگونه‌گفتن وساخت وساز کار برایتان مهم بوده، باید اعتراف کنم که این کاملا در رمان مشهود است، اما به نظرم جاهایی این روند روایی و حتی به جرات می‌توانم بگویم ژانر اثر تغییر می‌کند. مشخصا دو فصل پایانی رمان اینگونه است. انگار حسن محمودی می‌خواهد رمان را تمام کند و درنتیجه این آشفتگی عمدی و بی‌سروسامانی روایی را در دو فصل پایانی به سرانجامی برساند. چرا؟
لابد شما هم اذعان دارید که هرساختاری در دل خودش باید به سرانجامی برسد و این مساله به آن معنا نیست که در انتها تلاش کنید تا ساختار را به شکل متعارف ختم به خیرش کنید. اشاره به آشفتگی می‌کنید و درست می‌گویید که از سر تعمد است. این آشفتگی را فضا و مضمون نیز برکار تحمیل می‌کند. آشفتگی و بی‌سروسامانی از ذات روایت رمان «روضه نوح» برمی‌آید. و دیگر اینکه «روضه نوح» به دنبال هویتی منحصربه‌فرد برای خود است و قبول کنید که هر تجربه‌ای الزاما در یک اثر به تکامل نمی‌رسد و امکان دارد پیشنهادی باشد برای اثری دیگر. درباره دو فصل آخر هم بگویم که فصل یکی به آخر مانده، جزیی از فصل اول بوده است که از سر تعمد جابه‌جا شده است، و فصل آخر نیز حکم یک ضمیمه یا حاشیه یا توضیح برکل اثر است. 
من اسم رمان نوح را برای خودم «پس از واقعه» نامیدم. در رمان هیچ اشاره‌ای به دلیل نهایی رفتن نوح نمی‌شود و این راز تا انتها سر به مهر می‌ماند، اما تراژدی در سطر سطر رمان رخ می‌دهد و وقتی کتاب تمام می‌شود غم و اندوه شخصیت‌ها به خواننده منتقل می‌شود و انگار شاهد مویه‌ای درهم بوده‌ایم که فقط وقتی کتاب تمام می‌شود متوجه می‌شویم این مویه‌ها از کجا و برای چیست. 
اغراق نمی‌کنم اگر بگویم مدت‌ها دغدغه‌ام نوشتن رمان«روضه نوح» بود تا همین حس را منتقل کنم و خوشحالم اگر این اتفاق افتاده باشد. این همان تاثیری است که می شود از فرم روضه گرفت.
در سوال نخست به اسامی اسطوره‌ای و قرآنی اشاره کردم. در انتها ما اسامی بیشتر و مضامین بیشتری از مفاهیم قرآنی داریم. مثل اسماعیل که تنها کسی است که سرش بریده نمی‌شود. و میخ‌های تابوتی که کف دست نوح کوبیده می‌شود یادآور مصلوب‌شدن حضرت عیسی است و... آیا می‌شود این‌طور تفسیر کرد که فرم تکه‌پاره و منقطع رمان روضه نوح هم برگرفته از روایت‌های اشاره‌گون قصه‌های قرآنی است؟
از نگاه هوشمندانه شما و رسیدن به این تفسیر و تحلیل زیبا ممنونم. این نشانه‌ها می‌تواند خوانش دقیق‌تری از کار را به دست بدهد و این دقیقا همان کاری است که یک منتقد باهوش در مواجهه با یک متن انجام می‌دهد. نگاه مفسرانه‌تان به این کار را می‌ستایم. لابد نشانه‌هایی هم در متن هست که ذهن شما را به چنین خوانشی از متن هدایت می‌کند.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

در شب‌های داستان مطرح شد

شب ششم از چهارمین دوره شب‌های داستان، ششم شهریور با حضور آیت دولتشاه، رضا علیزاده، سیامک گلشیری و فریبا وفی دنبال شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)،

آیت دولتشاه، داستان‌نویس و دبیر جایزه ادبی هفت اقلیم، پیش از خواندن بخشی از رمان «ترکش لغزنده» در سخنانی گفت: ارزیابی کلی من از داستان‌نویسی نسل جوان براساس آماری است که در اختیار دارم. در سال 92 تعداد 134 رمان و مجموعه داستان چاپ شده که حدود 80 درصد آنها متعلق به نسل جوان است. نظر شخصی‌ام این است که در مجموع، سطح کارها رشد خیلی خوبی داشته و استاندارد آثار ادبی ما بالا آمده است. روایات کم‌نقص هستند و داستان‌ها ساختار سالمی دارند. البته در میان اینها اثر شاهکاری وجود ندارد. من معتقدم تولید شاهکار ادبی به عوامل دیگری غیر از نوشتن هم بستگی دارد و شرایط سیاسی و اجتماعی نیز در آن موثر است.

او افزود: اگر امروز به داستان‌هایی که 20 سال پیش معروف ‌شدند برگردیم، می‌بینیم چه نقطه ضعف‌های فاحشی دارند ولی امروز این نوسان‌ها کمتر شده و سواد ادبی نویسنده‌ها بالا رفته است؛ هرچند هنوز شاهکاری از این نسل بیرون نیامده است.

پس از او، رضا علیزاده مترجم رمان‌هایی از اومبرتو اکو برای خواندن داستان به روی سن رفت. او با بیان اینکه داستان کوتاه ترجمه نمی‌کند، گفت: وقتی «ارباب حلقه‌ها»ی تالکین را ترجمه کردم، او زیاد در ایران شناخته‌شده نبود. البته برخی اهالی ادبیات نسبت به او شناخت داشتند. یادم هست وقتی ترجمه کتابش را شروع کرده بودم، کتاب را به ناشری دادم تا نظرش را برای چاپ آن بپرسم. او گفت این نوع کتاب‌ها در ایران بازار ندارد و وقت خودت را تلف نکن. این کتاب الان به چاپ پنجم یا ششم رسیده است.

علیزاده بخشی از «آونگ فوکو» نوشته اومبرتو اکو را برای مخاطبان خواند.

نویسنده دیگر این شب، سیامک گلشیری بود که داستانی کوتاه را با عنوان «مرگ» برای حاضران خواند.

او برگزاری شب‌های داستان را جزو اتفاقات عجیب در کشورمان دانست و گفت: با وضعیت وحشتناکی که کتابخوانی ما دارد، باید این اتفاقات را ارج بگذاریم و امیدوارم این برنامه‌ها به رشد کتابخوانی کمک کند.

او سپس درباره ادبیات جنایی و وحشت در ایران گفت: قبل از انقلاب، رمان «تهران مخوف» و تعدادی داستان‌ کوتاه در ژانر ادبیات پلیسی نوشته شد و بازار خوبی هم پیدا کرد ولی زیاد مطرح نشدند و جزو ادبیات جدی به حساب نیامدند؛ هرچند «تهران مخوف» همیشه مورد توجه قرار دارد.

گلشیری افزود: تعداد نویسندگان ما در این ژانر همیشه محدود بوده‌ است. شاید این مساله به سابقه ادبیات مدرن ما برمی‌گردد که برخلاف ادبیات غرب که دوره‌های مختلفی را پشت سر گذاشته، سابقه و ریشه مشخصی نداشت. به هرحال در سال‌های پس از انقلاب، ترجمه آثار معمایی و جنایی رونق گرفت و فیلم‌های با این مضمون هم زیاد دیده شدند و شاید اینها دلایلی شد برای توجه بیشتر به این نوع داستان.

او درباره حرکت خودش به سمت آثار جنایی نیز گفت: دغدغه‌ای که از زمان نوجوانی با من بود، تجربه‌هایی که گذرانده بودم و رگه‌هایی که در آثار قبلی‌ام وجود داشت، بالاخره به جایی رسید که فکر کردم باید نوشتن یکی از این رمان‌ها را شروع کنم. البته هیچ‌وقت خودم را به مضمون خاصی محدود نکرده‌ام. به موضوعات روز علاقه زیادی دارم و آنها را دنبال می‌کنم تا به داستان تبدیلشان کنم.

مهمان دیگر ششمین شب از شب‌های داستان، فریبا وفی نویسنده رمان‌های «رویای تبت» و «بعد از پایان» بود. او داستان کوتاه «بلوک‌های بتنی» را روخوانی کرد.

چهارمین دوره شب‌های داستان از یکم تا هفتم شهریور 93 در مرکز همایش‌های برج میلاد تهران برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1393ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

                                 رمان­های منتشر شده در سال 1392                         

ناشر

نویسنده

نام کتاب

 

عصر داستان

محمد حنیف

کلاه جادویی و مجسمه مسی

1

عصر داستان

مصطفی جمشیدی

وقایع نگاری یک زندیق

2

عصر داستان

صادق کرمیار

درد

3

عصر داستان

عبد المجید نجفی

با جام های شوکران

4

عصر داستان

یاسر یسنا

هوراما

5

عصر داستان

محمد علی علومی

جناب آقای دیو

6

شهرستان ادب

سید مهرداد موسویان

سفیدی پر کلاغ

7

شهرستان ادب

مصطفی جمشیدی

سراب و سمرقند

8

شهرستان ادب

یوسف قوجق

لحظه های به جا مانده

9

آموت

آلاله سلیمانی

شومینه خاموش

10

آموت

سمیه فرهمندیان

آیدا می دود

11

آموت

لیلا بابایی فلاح

راز کوچه شیروانی

12

نیلا

آذر معصومی

کاملیا، گل من

13

آگه

رضیه انصاری

تریو تهران

14

نیستان

فرید حسینیان تهرانی

زنِ درون آل پاچینو

15

نیستان

هادی شریفی

غنچه یاس کبود

16

روزنه

منصور علیمرادی

تاریک ماه

17

هیلا

قاسم شکری

گانگستری از دیار حافظ

18

هیلا

کیوان ارزاقی

زندگی منفی یک

19

هیلا

تکتم توسلی

اینجا همه چیز موقتی است

20

هیلا

فهیم عطار

قاب های خالی

21

هیلا

محمدرضا سالاری

مرده ریگ

22

هیلا

مهین دخت حسنی زاده

انگار کمی مرده بودم

23

ققنوس

محمدرضا صفدری

سنگ و سایه

24

ققنوس

الهام فلاح

سامار

25

هیلا

زهره جمشیدی

زهتاب

26

هیلا

پری ناز زئیسی

ما در عکس ها زندگی می کنیم

27

کار آفرین

حوریه مشتاق

روزهای گم شده

28

ثالث

حامد اسماعیلیون

گاماسیاب ماهی ندارد

29

ثالث

ابوتراب خسروی

ملکان عذاب

30

ثالث

مهدی اخوان لنگرودی

توسکا

31

ثالث

محمدرضا کاتب

بی ترسی

32

ثالث

بابک روشنی نژاد

آئیل

33

ثالث

 

آذر، شهدخت، پرویز و دیگران

34

نگاه

عباس پژمان

جوانی

35

نگاه

آیدا مرادی آهنی

گلف روی باروت

36

نگاه

علی غبیشاوی

بی مترسک

37

سمام

رویا سید رئیسی

چهار خانه

38

افق

امیر حسین یزدان بد

لکنت

39

چشمه

سینا حشمدار

یخ

40

چشمه

بلقیس سلیمانی

سگ سالی

41

چشمه

پیمان اسماعیلی

نگهبان

42

چشمه

زهرا عبدی

روز حلزون

43

چشمه

ملیحه صباغیان

پنجشنبه های سالن

44

چشمه

رویا شکیبایی

خواستم بگویم خون را ببین

45

چشمه

فرهاد کشوری

سرود مردگان

46

چشمه

مهم میقانی

پیوند زدن انگشت اشاره

47

چشمه

شاهرخ گیوا

اندوه مونالیزا

48

چشمه

آراز بارسقیان

دوشنبه

49

چشمه

سارا سالار

هست یا نیست؟

50

چشمه

لیلا قاسمی

هیچ وقت

51

قطره

مختار عبدالهی

مرد مکعبی

52

گمان

حسن فرهنگی

دل خوشی های کوچک

53

گمان

علیرضا محمودی ایرانمهر

فریدون پسر فرانک

54

همشهری

سید فاضل وزیری محبوب

والعصر

55

افراز

نارسیس سلیمی

مه و میخک

56

افراز

آرمان حکیمی

نانت نو نانت

57

افراز

جواد مجابی

شهربندان

58

قدیانی

نصرت اله محمود زاده

سرزمین آبی من

59

مرکز

فریبا وفی

بعد از پایان

60

مرکز

غوغا بیات

بیگانه-موقعیت یگانه زن اول

61

نگاه

محمد میرقاسمی

پیش از آب شدن برف­ها

62

سوره مهر

امیر حسین فردی

گرگ سالی

63

سوره مهر

محمد کاظم مزینانی

آه با شین

64

روزنه

یوسف انصاری

ابن الوقت

65

روزنه

شیوا ارسطویی

خوف

66

روزنه

فرید قدمی

زن‌ها در زندگی من یا دلف معبد دلفی

67

به­نگار

فریبا منتظر ظهور

آنیش

69

آموت

 محمدهاشم اكبرياني

چهره مبهم

70

آموت

فریبا کلهر

عاشقانه

71

آموت

پروانه زاغ زيان

سنجاق سينه

72

آموت

پوران ايران

خواسته گاري

73

آموت

م. آرام

پاييز حافظيه

74

 

 

 

 

 

 

                            مجموعه داستان های منتشر شده در سال 1392                          

 

کتاب

نویسنده

ناشر

1

در آفریقا همه چیز سیاه است

ساسان ناطق

شهرستان ادب

2

تخران

مجید اسطیری

شهرستان ادب

3

روی موج

زهره عارفی

شهرستان ادب

4

برکه باد

رضا جولایی

آموت

5

سرطان جن

رامبد خانلری

آگه

6

خاکستری تک کابوس

فاطمه سلیمانی

نیستان

7

خزان در خزان

گودرز شکری

نیستان

8

پوکه جمع کن

حسین فلاح

به نگار

9

از نیستان و دیگرستان

سید مهدی شجاعی

نیستان

10

سنگ ساقی

سعید کوشش

نون

11

قصه های عشق مجنون

احمدرضا تخشیدی

نون

12

عاشقانه مارها

غلامرضا رضایی

هیلا

13

الفبای قطعه ای از جهنم

روح اله کاملی

هیلا

14

چشم هیچکاک

منصور یاقوتی

هیلا

15

پاس عطش

علی صالحی

ثالث

16

آب و هوای چند روز سال

آئین نوروی

نگاه

17

از هم نپرسیم

مجید دانش آراسته

سمام

18

این گوشه جهان

موسی علیجانی

سمام

19

فیلم های کتبی سیلویا پلات

مریم عباسیان

افق

20

گرمازدگی

فرشته احمدی

افق

21

نبودن

بابک بیات

چشمه

22

آسمان کیپ ابر

محمود حسینی زاد

چشمه

23

دور برگردان

میثم کیانی

چشمه

24

از باران تا قافله سالار

قباد آذر آیین

قطره

25

برف و هندوانه

 

قطره

26

به های های خندیدن

مرجان فولادوند

قطره

27

از خاک بر آمده

مجید دانش آراسته

سمام

28

بزرگراه

طیبه گوهری

گمان

29

آواز پر جبرئیل

ابوتراب خسروی

گمان

30

قصه های هزاوه

رضا مهدوی هزاوه

همشهری

31

کفش هاتو جفت کن

ضحی کاضمی

همشهری

32

گرامافون

مژده الفت

همشهری

33

سع دلیل تنفر از عشق

مصطفی جمشیدی

افراز

34

حالم قرن چندم تو است

آتوسا زرنگار شیرازی

افراز

35

درخت

میترا داور

افراز

36

البته با کمی تاخیر

رضوان نیلی پور

افراز

37

مقصر و داستان های دیگر

کاظم هژیر آزاد

افراز

38

مغازه دار

محسن چینی فروشان

قدیانی

39

کوچ

روفیا شیری خانی

آواز

40

بخت برگشته

فرزام شیرزادی

گل آذین

41

فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

هادی تقی زاده

روزنه

42

           رازهای سانتی متری      

مرد علی مرادی           

روزنه

43

درکفن خاکستر

میلاد ظریف

روزنه

44

محراب سانتماریا

ملاحت نیکی

روزنه

45

درخت کج

وظیفه شعاع

روزنه

46

مثل یک بوم سفید

معصومه میر ابوطالبی

روزنه

 توضیح: لیست آثار رسیده به دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم تا پایان مرداد ماه در حال تکمیل است. از تمامی دوستانی که فکر می کنند نام اثری از قلم افتاده است خواهشمندیم با پیام خصوصی به مدیریت این صفحه دبیرخانه جایزه را از آن مطلع کنند.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

از حیث دوری از جنجال جمعیت به من خیلی خوش می گذرد. خوشم که هر چه می نویسم در این قریه ی دوردست و گمنام بماند و ملت خرفت آن را نبینند. این خطوط که در زیر انگشت های یخ کرده ام می افتد، مجموعه ای است که چشم خودم به آن نگاه می کند و بعد از آن چشم های دقیق تو. در این صورت مجموعه ی خیلی مقدسی ست!

از کجای قلبم درباره ی تو اضهار کنم. تمام این ها پرحرفی ست. ارژنگی عزیزم! چون یک بز از رمه دور شده در خلال این درخت های وحشی گم خواهم شد. دیگر نمی خواهم چیزی بنویسم، باید ببخشی!

نامه 3- یوش-14 شهریور 1305

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

همه ی دانستنی ها و مطالب و تاریخچه جایزه هفت اقلیم را در لینک زیر ببینید:

دانشنامه آزاد (ویکی پدیا)

برای دریافت تازه ترین خبرها و گزارشات جایزه هفت اقلیم به صفحه اجتماعی هفت اقلیم بپیوندید:

جایزه ادبی هفت اقلیم

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

داوران چهارمین دوره جایزه ادبی «هفت اقلیم» مشخص شدند.

آیت دولتشاه - دبیر این جایزه - به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: در این دوره از جایزه «هفت اقلیم» عباس عبدی، بلقیس سلیمانی و سودابه اشرفی به دبیری عباس عبدی داوری بخش رمان را برعهده دارند و محمد کشاورز، کوروش اسدی و محمدهاشم اکبریانی به دبیری محمد کشاورز آثار بخش مجموعه داستان را داوری می‌کنند.

او اظهار کرد: تعداد ‌آثار رسیده به این دوره از جایزه 127 عنوان اثر است که 60 درصد از این آثار رمان و بقیه مجموعه داستان هستند.

به گفته دولتشاه، داوری آثار از ابتدای مردادماه شروع شده است که همگی منتشرشده سال 92 هستند.

دبیر جایزه «هفت اقلیم» در ادامه به اضافه شدن دو بخش دیگر به جایزه اشاره کرد و گفت: از این دوره به بعد جایزه «هفت اقلیم » شاهد دو تغییر عمده است که به اضافه شدن بخش رمان و مجموعه داستان نویسندگان کتاب اولی اختصاص دارد. همچنین از این دوره به بعد بهترین تک‌داستان‌های منتشرشده مجموعه داستان‌ها نیز مشخص می‌شوند.

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

سال ها پیش به توصیه چند نفر از معتمدین، پدرم و عموی ناتنی ام یک باب مغازه در بازار روز خریدند که به قولی چشم بازار بود و عموی ناتنی ام که سال ها رویای یک کار مستقل را در سر می پروراند چند روز بعد از قرارداد مغازه را راه انداخت. نه پدر نه برادر و نه من که بچه بودم هیچ سررشته و علاقه ای به کار و کاسبی نداشتیم اما عمو و پسر عموها به بهشت موعود رسیده بودند و شب و روز بی وقفه کار می کردند. تنها حسن و لذت داشتن مغازه در بازار روز برای من این بود که غروب ها بعد از تعطیلی مدرسه با همکلاسی ها از جلوی مغازه رد شویم و با افتخار بهشان بگویم این مغازه که می بینید مغازه ی ماست و برای عمو، پسر عمو یا آشنایی که جلوی مغازه بساط کرده بود با غرور سری تکان دهم و رد شوم. روزهای خوش مغازه داشتن اما به سرعت طی شد و شراکت پدر و عمو کم کم به مشکل خورد. عمو که مغازه را می گرداند به مرور حق بیشتری برای خودش قائل شد و عایدی ماهانه ی پدر به واسطه همین احساس حقِ عمو، کمتر از چیزی شد که باید می بود. پدر می دانست اما چیزی بروز نمی داد. مدت ها سر بی انصافی عمو توی خانه ما جر و بحث بود. همه ی خانواده یک طرف بودیم و پدر یک طرف. ما جقله بودیم و تاب این را نداشتیم که حق پدرمان اینطور توسط عمو ضایع شود. پدر اما لبخند می زد و می گفت هیچ کس نمی تواند به همین راحتی حق کس دیگری را بخورد. و نخورد... یادم می آید دوره ای این جرو بحث ها اینقدر بالا گرفته بود که پدرم که همیشه با دل بزرگش می بخشید و دم نمی زد، چند بار تا پای فروختن سهمش پیش رفت اما هر بار در آخرین لحظه پشیمان می شد. عمو توان خریدن سهم پدر را نداشت و مجبور بود به کسی دیگر واگذارش کند. پدر می گفت فروختن مغازه یعنی کدورت و جدایی ابدی دو برادر و با این اختلافاتی که این چند سال پیش آمده اگر الان سهمم را واگذار کنم باید قید برادری را هم بزنم. پدر به شراکت ادامه می داد و منتظر بود که روزش فرا برسد. روزی که اختلافات به حداقل برسد و دو برادر دوستانه از هم جدا شوند. و آن روز چند سال بعد فرا رسید. اینبار عمو بود که بعد از مستقل شدن پسرهایش از کار و کاسبی خسته شده بود. پیکر ستبر آن سال های عمو توی این سال ها سست و لَش شده بود و پاهایش ورم کرده بود. دکتر گفته بود هم واریس گرفته هم برونشیت ریه و باید هر چه زودتر قید کار در محیط خیس کاری (پروتئینه) را بزند. و زد. عمو ترسیده بود و می خواست هر چه زودتر خانه نشین شود و مدتی استراحت کند. پدر خوشحال نبود. چند روز بعد بقیه عموها خانه ما جمع شدند که با خیر و خوشی سهم عموی ناتنی کوچک را به پدر واگذار کنند. عمو گریه کرد و از پدر حلالیت طلبید. گفت دوست دارد پدرم سهمش را بخرد و فیمتش را هم به انصاف خودش واگذار می کند... پدر بخشید اما با همه ی اصرار های اطرافیان و ما نخرید. گفت این کاره نیست و همین مقدار سهمی هم که دارد از سرش زیاد است و می خواهد از شرش خلاص شود. مهمان ها که رفتند پدر گفت ازرش شهم من توی این سال ها صد برابر شده است و همین برای من کافی است. اگر آن سهم را می خریدم باید قید این برادری را می زدم چون چشم عموی بیمار که می رفت خانه نشین شود تا ابد دنبال مغازه بود. همان شب یکی دیگر از عموها از خدا خواسته سهم عمو را خرید و چند روز بعد سهم عمو رسمأ به اسم عمو شد و حالا چند سالی است که مغازه خشکبار را می گرداند و پدر به همان اندک عایدی همیشگی اش راضی است!

این همه روده درازی کردم که برسم به بحث متوقف شدن جایزه گلشیری و کسانی که دلشان از این اتفاق ناخوشایند غنج رفت که یک جایزه ی کم لطف، یک رقیب و یک جریان که بی اعتنا به خواست اهالی ادبیات کار خودش را می کرد و گاه با معیارهای ما هم نمی خواند بلاخره از دور خارج شد. رابطه ی اهالی ادبیات با جوایز ادبی مثل رابطه برادر ناتنی است که نه می تواند آنچنان عمیق باشد و نه می شود نادیده اش گرفت و شراکتی که این بین وجود دارد ادبیات است. شاید دوره ای و یا همیشه عایدی ما از این برادر ناتنی آن چیزی نبوده که انتظارش را داشته ایم اما این رابطه ی گاه دوستانه و گاه خصمانه هنوز اسمش رابطه است و صرفأ تا زمانی وجود دارد که جایزه هنوز وجود داشت. وقتی که یکی از برادرهای ناتنی از دور خارج شود، این رابطه هم برای همیشه از دست رفته است و دیگر نه رابطه ای می ماند و نه شراکتی و نه چیزی که بخواهیم هر سال سرش جر و بحث و جنجال راه بیندازیم و گناه کرده و نکرده را گردنش بیندازیم. جایزه گلشیری کم یا زیاد تا اینجا سهم خودش را در این شراکت پرداخت کرده است و فکر می کنم این عایدی هرچقدر هم کم و ناچیز باشد اما هر چه هست از هیچی بهتر است و امیدوارم این رابطه به همینجا ختم نشود.

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر