نیمه’سوخته

یادداشت های آیت دولتشاه

گفتگوی آیت دولتشاه با حسن محمودی در حاشیه رمان(روضه نوح) در روزنامه ی آرمان

حسن محمودی متولد ۱۳۴۹در شهر نجف‌آباد اصفهان است. کارگردانی سینما از دانشکده سینما و تئاتر دانشگاه هنر تهران دارد. مجموعه‌داستان‌های «وقتی آهسته حرف می‌زنیم المیرا خواب است»، «یکی از زن‌ها دارد می‌میرد»، «از چهارده سالگی می‌ترسم» و رمان‌های «مارآباد» و «صبر ایوب» از آثار داستانی وی است. در حوزه نقد و پژوهش ادبی نیز دو کتاب «صادق چوبک» و «بهرام صادقی» از کارهای دیگر ایشان است. «روضه نوح» آخرین اثر منتشر‌شده محمودی (نشر ثالث)، روایت دیگری است از جنگ و حواشی آن. گفت وگوی ما را با این نویسنده می‌خوانید.
به نظر می‌رسد که انتخاب اسم رمان و همچنین آدم‌های درگیر با رمان، تلاشی بوده برای ایجاد پیوندی محسوس یا نامحسوس با اسطوره‌های آفرینش و قصه‌های قرآنی. (نوح، یونس، نرگس،یعقوب و...) از آن طرف شورولت قراضه‌‌ای داریم که قرار است یک سفینه نجات باشد و عده‌‌ای را از مهلکه فراری بدهد.هرچندرمان کاملا منطبق بر آن اسطوره‌ها نیست، اما به‌طورکلی می‌شود المان‌های زیادی ازاین‌ دست در رمان دید.آیا هدف این بوده که به روایتی مدرن از یک اسطوه/افسانه/قصه برسید؟
در این اسامی البته می‌توان به نام حوا، خواهر نوح هم اشاره کرد. خودم به ماجرای شورولت اینطور تا حالا نگاه نکرده بودم و این نگاه برایم خیلی جالب بود. در ادامه این تفسیر و تحلیل می‌توان به اتوبوس قراضه آبکش‌شده هم اشاره کرد که جماعتی از سربازان را به جبهه غرب اعزام می‌کند.حرکت این اتوبوس برعکس حرکت شورلت قراضه آمریکایی است. اما حقیقتش را بخواهید من در تمام طول نوشتن روضه نوح، خواستم این بود که داستانی از تجربه زیستی خودم بنویسم. تجربه زیستی‌ام نیز خالی از اسطوره‌ها و قصه‌های آسمانی نیست. هنوز هم وقتی پای روضه‌ای می‌نشینم، شکل روایت و طرز حکایت‌پردازی واعظ برایم مهم است. درواقع فرم روضه است که با آنکه واقعه‌ای هزاربار گفته و شنیده شده را بازگو می‌کند، بازهم شنیدنی و از همه مهم‌تر تاثیرگذار بر مخاطب است. 
داستان روضه نوح بیشتر از اینکه حرکت طولی روایی داشته باشد، در عرض حرکت می‌کند؛ یعنی ما ابتدا ذکر واقعه یا مرگ نوح(معلول) را داریم و در ادامه رمان به سمت(علت) ماجرای اعزام و اتفاقات همزمان با اعزام می‌رویم که از قضا هم دلیلش هیچ‌گاه روشن نمی‌شود. آیا این فرم روایی در راستای این ایده کلی کار بوده که تا آخر دلیل اعزام پنهان می‌ماندیا این مسیر و شکل روایت روی داستانی که در ابتدا در ذهن داشتید تاثیر‌گذار بوده و علت اصلی را کمرنگ کرده است؟
رمان با اعزام نوح، رتبه ممتاز کنکور سراسری، با اتوبوسی که حاوی سربازان وظیفه است، شروع می‌شود و ادامه‌اش پاسخ به این پرسش است که چرا شاگرد ممتازی چون او با سربازان فراری عازم جبهه شمال غرب است. از همان اول نیز با همین ایده، روضه نوح در ذهنم شکل گرفت. اگر همان فرم روضه را برای این کار در نظرم بگیریم، ابتدا ذکر واقعه می‌شود، بعد از ذکر واقعه است که دلیل واقعه گفته می‌شود. گاهی هم دلیل واقعه چندان به طور مبسوط بازگو نمی‌شود. واعظ مهم‌ترین وظیفه‌اش، تحت‌تاثیرقراردادن پامنبری‌هاست. راستش برایم زیاد مهم نیست که مخاطبم حدس بزند که نوح خودش دارد می‌رود جبهه نبرد یا او را دارند می‌برند به جنگ. مهم برایم انتقال وضعیت آن دوره است. 
در سال‌های دهه 70 و 80 اکثر قریب به اتفاق آثاری که با محوریت و موضوعیت جنگ تولید می‌شد در دسته ادبیات جنگ یا ضد جنگ می‌گنجید که با میدان نبرد و خط مقدم فاصله اندکی داشتند و اگر اتفاق مضمونی یا سویه‌گیری سیاسی‌ای بود در همان منطقه جنگی اتفاق می‌افتاد و تکلیفش روشن می‌شد. اما در سال‌های اخیر و به‌خصوص اواخر دهه 80 ادبیات جنگ از خط مقدم به پشت جبهه و آدم‌های نه درگیر، بلکه تحت‌تاثیر جنگ کشیده شده است. فکر می‌کنید چه عاملی باعث شد در رمانی مانند«روضه نوح» این‌قدر حواشی جنگ و نه خود جنگ به خود جنگ سوار باشد؟ و کاستن از آن اتفاق عمده(جنگ) و افزودن به آن فضای حداقلی(ماجرای کنکور و عشق و...) با چه دیدگاهی صورت گرفته؟ آیا صرفافقط یک نگاه ساختارشکنانه بوده یا نگاهی جامعه‌شناسانه به برهه‌‌ای مهم از تاریخ معاصر؟
من مطمئن هستم از این به بعد ادبیات داستانی‌مان درباره حواشی جنگ زیادتر خواهد شد. دلیلش هم فاصله‌گرفتن از واقعه جنگ است و باور دارم شاهکار ادبیات جنگ را نسلی خواهد نوشت که جنگ را از نزدیک ندیده است ولی به خوبی درکش کرده است. این را هم بگویم که امروزه بسیاری از داستان‌نویسانی که به داستان‌نویسان جنگ مشهور بوده‌اند، رویکردشان را عوض کرده‌اند و از نوشتن درباره جنگ فاصله گرفته‌اند و داستان‌های اجتماعی می‌نویسند یا ترجیح می‌دهند جغرافیای داستان‌های جنگی‌شان را به خاک کشورهای همسایه ببرند و جنگ را از زاویه‌های دیگر بنویسند. دیگر اینکه در جنگ هشت‌ساله یک کشور درگیر جنگ بوده است و زندگی‌اش مدت‌ها و همچنان تحت‌تاثیر آن بوده است. داستان‌نویس هم از تجربه زیستی‌اش می‌نویسد. این تجربه زیستی الزاما همیشه مربوط به مشاهدات عینی‌اش نیست و شنیده‌ها و خوانده‌هایش هم در داستانش منعکس می‌شود. جایی گفته‌ام و اینجا هم می‌گویم که کمتر نویسنده‌ای را در دهه‌های اخیر خواهید یافت که داستانی نداشته باشد که تحت‌تاثیر جنگ تحمیلی باشد. سن‌وسال من این‌طور اقتضا کرد که جنگ را بیشتر در پشت جبهه و به فاصله از خط مقدم درک کنم. و این را هم فراموش نکنید که جنگ در بخشی از مناطق مرزی جنوب و غرب اتفاق می‌افتد، اما کل یک کشور و ملت و فراتر از آن را درگیر خود می‌کند و بعد از پذیرفتن قطعنامه 598 جنگ در شکل فیزیکی‌اش تمام می‌شود، اما نشانه‌هایش روزبه‌روز در لایه‌های نهان اجتماع بیشتر می‌شود. از سوی دیگر جنگ اتفاقی است که از ازل تا ابد، بشر درگیر آن است و واهمه دارد از آن. 
در «روضه نوح» تمام رمزوراز و گنگی داستان به نوعی به ماجرای نامه برمی‌گردد و تقریبا صفحه‌های زیادی از آن به ماهیت نامه(که نویسنده به صورت قطره‌چکانی اطلاعات می‌دهد) برمی‌گردد و با توجه به حجم پرداخت به آن رفته‌رفته به گره اصلی ماجرا بدل می‌شود. درصورتی‌که به نظر می‌رسد نویسنده انتخاب‌های دیگری هم داشته که سمت‌شان نرفته است. مثل ماجرای کشته‌شدن سوسن یا رفتن شوهر جواهر یا خرده‌روایت‌های دیگر، اما نویسنده این نامه را انتخاب کرده؛درحالی‌که در آخر هم ماهیت آن رو نمی‌شود. چرا نامه؟
از این خرده‌داستان‌ها در این رمان زیاد است. تعمد هم داشته‌ام که کارم را با همین خرده داستان‌ها، حجم بدهم و لایه‌لایه‌اش کنم. هر کدام از این خرده‌داستان‌ها هم ظرفیت بسط و گسترش برای تبدیل‌شدن به یک رمان را دارند به نظرم. شما همان فرم روضه را دوباره به یاد بیاورید که هر وقت روضه‌خوان یکی از آدم‌های واقعه کربلا را پررنگ‌تر می‌کند. این امکان وجود دارد که ماجرای کشته‌شدن سوسن را در حجم همین رمان «روضه نوح» بنویسمش. یا همان ماجرای گم‌وگورشدن شوهر جواهر، خودش مجالی است برای یک رمان. یعنی استعدادش را دارد. مردی در زمان نزدیک‌ترشدن محاصره آبادان، خانواده‌اش را با شورولت قراضه‌ای به‌یادگارمانده از حضور انگلیسی‌های شرکت نفت به شهری در نواحی مرکزی می‌آورد و بعد خودش برمی‌گردد و گم می‌شود. اما نشانه‌هایی مثل درخت گارم زنگی وجود دارد که احتمال حضور مخفیانه او را در کنار خانواده‌اش می‌دهد. می‌شود اتفاق‌هایی را که برای او می‌افتد، در یک رمان بسط و گسترش داد. اگر ماجرای نامه هم زیاد کش آمده است، لابد از دستم در رفته است.
«روضه نوح» رمانی صمیمی و نزدیک به مخاطب است، اما فرم روایت سیال و شکست‌ها و تقطیع‌های گاه و بیگاه روایت این خوانش صمیمی را دچار وقفه می‌کند. مسلم است که عمدی در این کار بوده. 
پیش از آنکه قصه نوح برایم مهم باشد، چگونه گفتن و ساخت‌وساز کار مهم بوده است. اصلا داستان برای من پیش از هر چیز به چگونگی ساخت‌وساز آن برمی‌گردد. البته این مساله در این کار، نسبت به داستان‌های دیگرم، کمتر نمود دارد و برجسته است. بااین‌حال، همچنان ساخت‌وساز داستان برایم اهمیت دارد و فکر می‌کنم اگر به‌جز این بود، چیزی منحصربه‌فرد خلق نکرده بودم. البته این خواست من نویسنده بوده است و امکان دارد شما بگویید که این اتفاق نیفتاده است.
به‌نظر می‌رسد رمان با آوردن صدای ذهن افراد و آدم‌های موجود در صحنه، دارد تلاش می‌کند که به سمت تولید رمان چندصدایی حرکت کند، اما در عمل کمتر اتفاق می‌افتد چون ضرورت رمان چندصدایی فردیت پیداکردن صداهاست واینکه ایده جدیدی حتی در تقابل با صداهای دیگر را به رمان اضافه کنند، اماصداهای اضافه این رمان صرفادرحدپچپچه‌های درگوشی می‌ماند و هرصداصرفا تکه‌ای همراستا باداستان اصلی راروایت می‌کند. ضمن اینکه کمتر فرصتی پیش می‌آید که صدای ذهن نوح را بشنویم و صداها هم کمتر درباره نوح‌اند. درصورتی‌که قصه،قصه‌نوح است...
آنچه گفتید توصیفی دقیق از رمان روضه نوح است. صداهای اضافه، داستان را خرده‌خرده می‌سازد و گاه داستان خود را نیز شکل می‌دهد. توجه داشته باشید که نخواسته‌ام تنها آن بخش‌هایی از این صداهای اضافه را بیاورم که مربوط به نوح باشد و این‌طوری نوح به شخصیت محوری تبدیل شود. و از سوی دیگر در روضه نوح، بیشتر با صدای دانای کل نامحدود روبه‌رو هستیم. البته نوح هم در حد شخصیت‌های دیگر دارای صدا هست. در بخش قابل توجهی از رمان حضور دارد و وقایع از چشم او و با صدایش روایت می‌شود. دیگر اینکه تاکید من بیشتر بر انتقال یک حس و فضای خاص در برهه‌ای از تاریخ معاصر است. و حتی گاه شهر و محله، بیشتر از نوح، نمود پیدا می‌کند. بر این امر حتما واقف هستید که می‌شود همین‌ها را با محوریت نوح نوشت و او را تبدیل به شخصیتی محوری‌تر کرد. با این اوصاف در قید آفریدن رمانی چندصدایی هم نبوده‌ام. اگر دقت کرده باشید، اصلا همه آدم‌ها و صداها قرار است، یک صدا باشند و یک موقعیت زمانی و مکانی را توصیف کنند. اصلا راوی رمان «روضه نوح» راوی مقدری است.
اسم رمان روضه‌ نوح است و شخصیت اصلی آن هم نوح 18 ساله که به جبهه اعزام شده، اما هرچه در داستان کنکاش کردم نوح را شخصیت ویژه‌ای ندیدم و اساسا با توجه به زیست و سن و سالش امکان خاص‌بودنش هم بعید به نظر می‌رسد. چرا نوح؟ چرا مثلا محمد یا شوهر جواهر یا رضا گلستان یا اسماعیل و...قهرمان نشدند؟
نوح؛ پسر لیلا و یونس، رتبه ممتاز کنکور دولتی است که نامه‌ای رسیده در روضه شکرگزاری برای قبول‌شدنش، حکایت از رد گزینش‌اش در دانشگاه دارد. حکایتش هم از جایی شروع می‌شود که در حال اعزام به جبهه شمال غرب با عده‌ای سرباز فراری است. او را یک اتوبوس قراضه به جبهه جنگ می‌برد که سوراخ سوراخ از ترکش است. در تمام طول رمان، او را در تلاش برای همین سفر می‌بینیم. کنکاش شما در خوانش متن، دقیق است. او از نوع قهرمان‌های رمان‌های کلاسیک نیست. محمد پسر جواهر یا پدرش هم به قول شما می‌توانست به جای نوح بنشیند، اما وقتی که داستان او محور قرار می‌گرفت که از اتفاق برای خودشان داستانی هم دارند که شاید وقتی دیگر بنویسم‌شان. 
گفته بودید بیشتر از خود داستان، چگونه‌گفتن وساخت وساز کار برایتان مهم بوده، باید اعتراف کنم که این کاملا در رمان مشهود است، اما به نظرم جاهایی این روند روایی و حتی به جرات می‌توانم بگویم ژانر اثر تغییر می‌کند. مشخصا دو فصل پایانی رمان اینگونه است. انگار حسن محمودی می‌خواهد رمان را تمام کند و درنتیجه این آشفتگی عمدی و بی‌سروسامانی روایی را در دو فصل پایانی به سرانجامی برساند. چرا؟
لابد شما هم اذعان دارید که هرساختاری در دل خودش باید به سرانجامی برسد و این مساله به آن معنا نیست که در انتها تلاش کنید تا ساختار را به شکل متعارف ختم به خیرش کنید. اشاره به آشفتگی می‌کنید و درست می‌گویید که از سر تعمد است. این آشفتگی را فضا و مضمون نیز برکار تحمیل می‌کند. آشفتگی و بی‌سروسامانی از ذات روایت رمان «روضه نوح» برمی‌آید. و دیگر اینکه «روضه نوح» به دنبال هویتی منحصربه‌فرد برای خود است و قبول کنید که هر تجربه‌ای الزاما در یک اثر به تکامل نمی‌رسد و امکان دارد پیشنهادی باشد برای اثری دیگر. درباره دو فصل آخر هم بگویم که فصل یکی به آخر مانده، جزیی از فصل اول بوده است که از سر تعمد جابه‌جا شده است، و فصل آخر نیز حکم یک ضمیمه یا حاشیه یا توضیح برکل اثر است. 
من اسم رمان نوح را برای خودم «پس از واقعه» نامیدم. در رمان هیچ اشاره‌ای به دلیل نهایی رفتن نوح نمی‌شود و این راز تا انتها سر به مهر می‌ماند، اما تراژدی در سطر سطر رمان رخ می‌دهد و وقتی کتاب تمام می‌شود غم و اندوه شخصیت‌ها به خواننده منتقل می‌شود و انگار شاهد مویه‌ای درهم بوده‌ایم که فقط وقتی کتاب تمام می‌شود متوجه می‌شویم این مویه‌ها از کجا و برای چیست. 
اغراق نمی‌کنم اگر بگویم مدت‌ها دغدغه‌ام نوشتن رمان«روضه نوح» بود تا همین حس را منتقل کنم و خوشحالم اگر این اتفاق افتاده باشد. این همان تاثیری است که می شود از فرم روضه گرفت.
در سوال نخست به اسامی اسطوره‌ای و قرآنی اشاره کردم. در انتها ما اسامی بیشتر و مضامین بیشتری از مفاهیم قرآنی داریم. مثل اسماعیل که تنها کسی است که سرش بریده نمی‌شود. و میخ‌های تابوتی که کف دست نوح کوبیده می‌شود یادآور مصلوب‌شدن حضرت عیسی است و... آیا می‌شود این‌طور تفسیر کرد که فرم تکه‌پاره و منقطع رمان روضه نوح هم برگرفته از روایت‌های اشاره‌گون قصه‌های قرآنی است؟
از نگاه هوشمندانه شما و رسیدن به این تفسیر و تحلیل زیبا ممنونم. این نشانه‌ها می‌تواند خوانش دقیق‌تری از کار را به دست بدهد و این دقیقا همان کاری است که یک منتقد باهوش در مواجهه با یک متن انجام می‌دهد. نگاه مفسرانه‌تان به این کار را می‌ستایم. لابد نشانه‌هایی هم در متن هست که ذهن شما را به چنین خوانشی از متن هدایت می‌کند.

+ نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

در شب‌های داستان مطرح شد

شب ششم از چهارمین دوره شب‌های داستان، ششم شهریور با حضور آیت دولتشاه، رضا علیزاده، سیامک گلشیری و فریبا وفی دنبال شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)،

آیت دولتشاه، داستان‌نویس و دبیر جایزه ادبی هفت اقلیم، پیش از خواندن بخشی از رمان «ترکش لغزنده» در سخنانی گفت: ارزیابی کلی من از داستان‌نویسی نسل جوان براساس آماری است که در اختیار دارم. در سال 92 تعداد 134 رمان و مجموعه داستان چاپ شده که حدود 80 درصد آنها متعلق به نسل جوان است. نظر شخصی‌ام این است که در مجموع، سطح کارها رشد خیلی خوبی داشته و استاندارد آثار ادبی ما بالا آمده است. روایات کم‌نقص هستند و داستان‌ها ساختار سالمی دارند. البته در میان اینها اثر شاهکاری وجود ندارد. من معتقدم تولید شاهکار ادبی به عوامل دیگری غیر از نوشتن هم بستگی دارد و شرایط سیاسی و اجتماعی نیز در آن موثر است.

او افزود: اگر امروز به داستان‌هایی که 20 سال پیش معروف ‌شدند برگردیم، می‌بینیم چه نقطه ضعف‌های فاحشی دارند ولی امروز این نوسان‌ها کمتر شده و سواد ادبی نویسنده‌ها بالا رفته است؛ هرچند هنوز شاهکاری از این نسل بیرون نیامده است.

پس از او، رضا علیزاده مترجم رمان‌هایی از اومبرتو اکو برای خواندن داستان به روی سن رفت. او با بیان اینکه داستان کوتاه ترجمه نمی‌کند، گفت: وقتی «ارباب حلقه‌ها»ی تالکین را ترجمه کردم، او زیاد در ایران شناخته‌شده نبود. البته برخی اهالی ادبیات نسبت به او شناخت داشتند. یادم هست وقتی ترجمه کتابش را شروع کرده بودم، کتاب را به ناشری دادم تا نظرش را برای چاپ آن بپرسم. او گفت این نوع کتاب‌ها در ایران بازار ندارد و وقت خودت را تلف نکن. این کتاب الان به چاپ پنجم یا ششم رسیده است.

علیزاده بخشی از «آونگ فوکو» نوشته اومبرتو اکو را برای مخاطبان خواند.

نویسنده دیگر این شب، سیامک گلشیری بود که داستانی کوتاه را با عنوان «مرگ» برای حاضران خواند.

او برگزاری شب‌های داستان را جزو اتفاقات عجیب در کشورمان دانست و گفت: با وضعیت وحشتناکی که کتابخوانی ما دارد، باید این اتفاقات را ارج بگذاریم و امیدوارم این برنامه‌ها به رشد کتابخوانی کمک کند.

او سپس درباره ادبیات جنایی و وحشت در ایران گفت: قبل از انقلاب، رمان «تهران مخوف» و تعدادی داستان‌ کوتاه در ژانر ادبیات پلیسی نوشته شد و بازار خوبی هم پیدا کرد ولی زیاد مطرح نشدند و جزو ادبیات جدی به حساب نیامدند؛ هرچند «تهران مخوف» همیشه مورد توجه قرار دارد.

گلشیری افزود: تعداد نویسندگان ما در این ژانر همیشه محدود بوده‌ است. شاید این مساله به سابقه ادبیات مدرن ما برمی‌گردد که برخلاف ادبیات غرب که دوره‌های مختلفی را پشت سر گذاشته، سابقه و ریشه مشخصی نداشت. به هرحال در سال‌های پس از انقلاب، ترجمه آثار معمایی و جنایی رونق گرفت و فیلم‌های با این مضمون هم زیاد دیده شدند و شاید اینها دلایلی شد برای توجه بیشتر به این نوع داستان.

او درباره حرکت خودش به سمت آثار جنایی نیز گفت: دغدغه‌ای که از زمان نوجوانی با من بود، تجربه‌هایی که گذرانده بودم و رگه‌هایی که در آثار قبلی‌ام وجود داشت، بالاخره به جایی رسید که فکر کردم باید نوشتن یکی از این رمان‌ها را شروع کنم. البته هیچ‌وقت خودم را به مضمون خاصی محدود نکرده‌ام. به موضوعات روز علاقه زیادی دارم و آنها را دنبال می‌کنم تا به داستان تبدیلشان کنم.

مهمان دیگر ششمین شب از شب‌های داستان، فریبا وفی نویسنده رمان‌های «رویای تبت» و «بعد از پایان» بود. او داستان کوتاه «بلوک‌های بتنی» را روخوانی کرد.

چهارمین دوره شب‌های داستان از یکم تا هفتم شهریور 93 در مرکز همایش‌های برج میلاد تهران برگزار می‌شود.

+ نوشته شده در  ششم شهریور 1393ساعت 23  توسط آیت دولتشاه  | 

                                 رمان­های منتشر شده در سال 1392                         

ناشر

نویسنده

نام کتاب

 

عصر داستان

محمد حنیف

کلاه جادویی و مجسمه مسی

1

عصر داستان

مصطفی جمشیدی

وقایع نگاری یک زندیق

2

عصر داستان

صادق کرمیار

درد

3

عصر داستان

عبد المجید نجفی

با جام های شوکران

4

عصر داستان

یاسر یسنا

هوراما

5

عصر داستان

محمد علی علومی

جناب آقای دیو

6

شهرستان ادب

سید مهرداد موسویان

سفیدی پر کلاغ

7

شهرستان ادب

مصطفی جمشیدی

سراب و سمرقند

8

شهرستان ادب

یوسف قوجق

لحظه های به جا مانده

9

آموت

آلاله سلیمانی

شومینه خاموش

10

آموت

سمیه فرهمندیان

آیدا می دود

11

آموت

لیلا بابایی فلاح

راز کوچه شیروانی

12

نیلا

آذر معصومی

کاملیا، گل من

13

آگه

رضیه انصاری

تریو تهران

14

نیستان

فرید حسینیان تهرانی

زنِ درون آل پاچینو

15

نیستان

هادی شریفی

غنچه یاس کبود

16

روزنه

منصور علیمرادی

تاریک ماه

17

هیلا

قاسم شکری

گانگستری از دیار حافظ

18

هیلا

کیوان ارزاقی

زندگی منفی یک

19

هیلا

تکتم توسلی

اینجا همه چیز موقتی است

20

هیلا

فهیم عطار

قاب های خالی

21

هیلا

محمدرضا سالاری

مرده ریگ

22

هیلا

مهین دخت حسنی زاده

انگار کمی مرده بودم

23

ققنوس

محمدرضا صفدری

سنگ و سایه

24

ققنوس

الهام فلاح

سامار

25

هیلا

زهره جمشیدی

زهتاب

26

هیلا

پری ناز زئیسی

ما در عکس ها زندگی می کنیم

27

کار آفرین

حوریه مشتاق

روزهای گم شده

28

ثالث

حامد اسماعیلیون

گاماسیاب ماهی ندارد

29

ثالث

ابوتراب خسروی

ملکان عذاب

30

ثالث

مهدی اخوان لنگرودی

توسکا

31

ثالث

محمدرضا کاتب

بی ترسی

32

ثالث

بابک روشنی نژاد

آئیل

33

ثالث

 

آذر، شهدخت، پرویز و دیگران

34

نگاه

عباس پژمان

جوانی

35

نگاه

آیدا مرادی آهنی

گلف روی باروت

36

نگاه

علی غبیشاوی

بی مترسک

37

سمام

رویا سید رئیسی

چهار خانه

38

افق

امیر حسین یزدان بد

لکنت

39

چشمه

سینا حشمدار

یخ

40

چشمه

بلقیس سلیمانی

سگ سالی

41

چشمه

پیمان اسماعیلی

نگهبان

42

چشمه

زهرا عبدی

روز حلزون

43

چشمه

ملیحه صباغیان

پنجشنبه های سالن

44

چشمه

رویا شکیبایی

خواستم بگویم خون را ببین

45

چشمه

فرهاد کشوری

سرود مردگان

46

چشمه

مهم میقانی

پیوند زدن انگشت اشاره

47

چشمه

شاهرخ گیوا

اندوه مونالیزا

48

چشمه

آراز بارسقیان

دوشنبه

49

چشمه

سارا سالار

هست یا نیست؟

50

چشمه

لیلا قاسمی

هیچ وقت

51

قطره

مختار عبدالهی

مرد مکعبی

52

گمان

حسن فرهنگی

دل خوشی های کوچک

53

گمان

علیرضا محمودی ایرانمهر

فریدون پسر فرانک

54

همشهری

سید فاضل وزیری محبوب

والعصر

55

افراز

نارسیس سلیمی

مه و میخک

56

افراز

آرمان حکیمی

نانت نو نانت

57

افراز

جواد مجابی

شهربندان

58

قدیانی

نصرت اله محمود زاده

سرزمین آبی من

59

مرکز

فریبا وفی

بعد از پایان

60

مرکز

غوغا بیات

بیگانه-موقعیت یگانه زن اول

61

نگاه

محمد میرقاسمی

پیش از آب شدن برف­ها

62

سوره مهر

امیر حسین فردی

گرگ سالی

63

سوره مهر

محمد کاظم مزینانی

آه با شین

64

روزنه

یوسف انصاری

ابن الوقت

65

روزنه

شیوا ارسطویی

خوف

66

روزنه

فرید قدمی

زن‌ها در زندگی من یا دلف معبد دلفی

67

به­نگار

فریبا منتظر ظهور

آنیش

69

آموت

 محمدهاشم اكبرياني

چهره مبهم

70

آموت

فریبا کلهر

عاشقانه

71

آموت

پروانه زاغ زيان

سنجاق سينه

72

آموت

پوران ايران

خواسته گاري

73

آموت

م. آرام

پاييز حافظيه

74

 

 

 

 

 

 

                            مجموعه داستان های منتشر شده در سال 1392                          

 

کتاب

نویسنده

ناشر

1

در آفریقا همه چیز سیاه است

ساسان ناطق

شهرستان ادب

2

تخران

مجید اسطیری

شهرستان ادب

3

روی موج

زهره عارفی

شهرستان ادب

4

برکه باد

رضا جولایی

آموت

5

سرطان جن

رامبد خانلری

آگه

6

خاکستری تک کابوس

فاطمه سلیمانی

نیستان

7

خزان در خزان

گودرز شکری

نیستان

8

پوکه جمع کن

حسین فلاح

به نگار

9

از نیستان و دیگرستان

سید مهدی شجاعی

نیستان

10

سنگ ساقی

سعید کوشش

نون

11

قصه های عشق مجنون

احمدرضا تخشیدی

نون

12

عاشقانه مارها

غلامرضا رضایی

هیلا

13

الفبای قطعه ای از جهنم

روح اله کاملی

هیلا

14

چشم هیچکاک

منصور یاقوتی

هیلا

15

پاس عطش

علی صالحی

ثالث

16

آب و هوای چند روز سال

آئین نوروی

نگاه

17

از هم نپرسیم

مجید دانش آراسته

سمام

18

این گوشه جهان

موسی علیجانی

سمام

19

فیلم های کتبی سیلویا پلات

مریم عباسیان

افق

20

گرمازدگی

فرشته احمدی

افق

21

نبودن

بابک بیات

چشمه

22

آسمان کیپ ابر

محمود حسینی زاد

چشمه

23

دور برگردان

میثم کیانی

چشمه

24

از باران تا قافله سالار

قباد آذر آیین

قطره

25

برف و هندوانه

 

قطره

26

به های های خندیدن

مرجان فولادوند

قطره

27

از خاک بر آمده

مجید دانش آراسته

سمام

28

بزرگراه

طیبه گوهری

گمان

29

آواز پر جبرئیل

ابوتراب خسروی

گمان

30

قصه های هزاوه

رضا مهدوی هزاوه

همشهری

31

کفش هاتو جفت کن

ضحی کاضمی

همشهری

32

گرامافون

مژده الفت

همشهری

33

سع دلیل تنفر از عشق

مصطفی جمشیدی

افراز

34

حالم قرن چندم تو است

آتوسا زرنگار شیرازی

افراز

35

درخت

میترا داور

افراز

36

البته با کمی تاخیر

رضوان نیلی پور

افراز

37

مقصر و داستان های دیگر

کاظم هژیر آزاد

افراز

38

مغازه دار

محسن چینی فروشان

قدیانی

39

کوچ

روفیا شیری خانی

آواز

40

بخت برگشته

فرزام شیرزادی

گل آذین

41

فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

هادی تقی زاده

روزنه

42

           رازهای سانتی متری      

مرد علی مرادی           

روزنه

43

درکفن خاکستر

میلاد ظریف

روزنه

44

محراب سانتماریا

ملاحت نیکی

روزنه

45

درخت کج

وظیفه شعاع

روزنه

46

مثل یک بوم سفید

معصومه میر ابوطالبی

روزنه

 توضیح: لیست آثار رسیده به دبیرخانه چهارمین دوره جایزه ادبی هفت اقلیم تا پایان مرداد ماه در حال تکمیل است. از تمامی دوستانی که فکر می کنند نام اثری از قلم افتاده است خواهشمندیم با پیام خصوصی به مدیریت این صفحه دبیرخانه جایزه را از آن مطلع کنند.

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10  توسط آیت دولتشاه  | 

از حیث دوری از جنجال جمعیت به من خیلی خوش می گذرد. خوشم که هر چه می نویسم در این قریه ی دوردست و گمنام بماند و ملت خرفت آن را نبینند. این خطوط که در زیر انگشت های یخ کرده ام می افتد، مجموعه ای است که چشم خودم به آن نگاه می کند و بعد از آن چشم های دقیق تو. در این صورت مجموعه ی خیلی مقدسی ست!

از کجای قلبم درباره ی تو اضهار کنم. تمام این ها پرحرفی ست. ارژنگی عزیزم! چون یک بز از رمه دور شده در خلال این درخت های وحشی گم خواهم شد. دیگر نمی خواهم چیزی بنویسم، باید ببخشی!

نامه 3- یوش-14 شهریور 1305

+ نوشته شده در  بیستم مرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

همه ی دانستنی ها و مطالب و تاریخچه جایزه هفت اقلیم را در لینک زیر ببینید:

دانشنامه آزاد (ویکی پدیا)

برای دریافت تازه ترین خبرها و گزارشات جایزه هفت اقلیم به صفحه اجتماعی هفت اقلیم بپیوندید:

جایزه ادبی هفت اقلیم

+ نوشته شده در  نوزدهم مرداد 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

داوران چهارمین دوره جایزه ادبی «هفت اقلیم» مشخص شدند.

آیت دولتشاه - دبیر این جایزه - به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: در این دوره از جایزه «هفت اقلیم» عباس عبدی، بلقیس سلیمانی و سودابه اشرفی به دبیری عباس عبدی داوری بخش رمان را برعهده دارند و محمد کشاورز، کوروش اسدی و محمدهاشم اکبریانی به دبیری محمد کشاورز آثار بخش مجموعه داستان را داوری می‌کنند.

او اظهار کرد: تعداد ‌آثار رسیده به این دوره از جایزه 127 عنوان اثر است که 60 درصد از این آثار رمان و بقیه مجموعه داستان هستند.

به گفته دولتشاه، داوری آثار از ابتدای مردادماه شروع شده است که همگی منتشرشده سال 92 هستند.

دبیر جایزه «هفت اقلیم» در ادامه به اضافه شدن دو بخش دیگر به جایزه اشاره کرد و گفت: از این دوره به بعد جایزه «هفت اقلیم » شاهد دو تغییر عمده است که به اضافه شدن بخش رمان و مجموعه داستان نویسندگان کتاب اولی اختصاص دارد. همچنین از این دوره به بعد بهترین تک‌داستان‌های منتشرشده مجموعه داستان‌ها نیز مشخص می‌شوند.

+ نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1393ساعت 20  توسط آیت دولتشاه  | 

سال ها پیش به توصیه چند نفر از معتمدین، پدرم و عموی ناتنی ام یک باب مغازه در بازار روز خریدند که به قولی چشم بازار بود و عموی ناتنی ام که سال ها رویای یک کار مستقل را در سر می پروراند چند روز بعد از قرارداد مغازه را راه انداخت. نه پدر نه برادر و نه من که بچه بودم هیچ سررشته و علاقه ای به کار و کاسبی نداشتیم اما عمو و پسر عموها به بهشت موعود رسیده بودند و شب و روز بی وقفه کار می کردند. تنها حسن و لذت داشتن مغازه در بازار روز برای من این بود که غروب ها بعد از تعطیلی مدرسه با همکلاسی ها از جلوی مغازه رد شویم و با افتخار بهشان بگویم این مغازه که می بینید مغازه ی ماست و برای عمو، پسر عمو یا آشنایی که جلوی مغازه بساط کرده بود با غرور سری تکان دهم و رد شوم. روزهای خوش مغازه داشتن اما به سرعت طی شد و شراکت پدر و عمو کم کم به مشکل خورد. عمو که مغازه را می گرداند به مرور حق بیشتری برای خودش قائل شد و عایدی ماهانه ی پدر به واسطه همین احساس حقِ عمو، کمتر از چیزی شد که باید می بود. پدر می دانست اما چیزی بروز نمی داد. مدت ها سر بی انصافی عمو توی خانه ما جر و بحث بود. همه ی خانواده یک طرف بودیم و پدر یک طرف. ما جقله بودیم و تاب این را نداشتیم که حق پدرمان اینطور توسط عمو ضایع شود. پدر اما لبخند می زد و می گفت هیچ کس نمی تواند به همین راحتی حق کس دیگری را بخورد. و نخورد... یادم می آید دوره ای این جرو بحث ها اینقدر بالا گرفته بود که پدرم که همیشه با دل بزرگش می بخشید و دم نمی زد، چند بار تا پای فروختن سهمش پیش رفت اما هر بار در آخرین لحظه پشیمان می شد. عمو توان خریدن سهم پدر را نداشت و مجبور بود به کسی دیگر واگذارش کند. پدر می گفت فروختن مغازه یعنی کدورت و جدایی ابدی دو برادر و با این اختلافاتی که این چند سال پیش آمده اگر الان سهمم را واگذار کنم باید قید برادری را هم بزنم. پدر به شراکت ادامه می داد و منتظر بود که روزش فرا برسد. روزی که اختلافات به حداقل برسد و دو برادر دوستانه از هم جدا شوند. و آن روز چند سال بعد فرا رسید. اینبار عمو بود که بعد از مستقل شدن پسرهایش از کار و کاسبی خسته شده بود. پیکر ستبر آن سال های عمو توی این سال ها سست و لَش شده بود و پاهایش ورم کرده بود. دکتر گفته بود هم واریس گرفته هم برونشیت ریه و باید هر چه زودتر قید کار در محیط خیس کاری (پروتئینه) را بزند. و زد. عمو ترسیده بود و می خواست هر چه زودتر خانه نشین شود و مدتی استراحت کند. پدر خوشحال نبود. چند روز بعد بقیه عموها خانه ما جمع شدند که با خیر و خوشی سهم عموی ناتنی کوچک را به پدر واگذار کنند. عمو گریه کرد و از پدر حلالیت طلبید. گفت دوست دارد پدرم سهمش را بخرد و فیمتش را هم به انصاف خودش واگذار می کند... پدر بخشید اما با همه ی اصرار های اطرافیان و ما نخرید. گفت این کاره نیست و همین مقدار سهمی هم که دارد از سرش زیاد است و می خواهد از شرش خلاص شود. مهمان ها که رفتند پدر گفت ازرش شهم من توی این سال ها صد برابر شده است و همین برای من کافی است. اگر آن سهم را می خریدم باید قید این برادری را می زدم چون چشم عموی بیمار که می رفت خانه نشین شود تا ابد دنبال مغازه بود. همان شب یکی دیگر از عموها از خدا خواسته سهم عمو را خرید و چند روز بعد سهم عمو رسمأ به اسم عمو شد و حالا چند سالی است که مغازه خشکبار را می گرداند و پدر به همان اندک عایدی همیشگی اش راضی است!

این همه روده درازی کردم که برسم به بحث متوقف شدن جایزه گلشیری و کسانی که دلشان از این اتفاق ناخوشایند غنج رفت که یک جایزه ی کم لطف، یک رقیب و یک جریان که بی اعتنا به خواست اهالی ادبیات کار خودش را می کرد و گاه با معیارهای ما هم نمی خواند بلاخره از دور خارج شد. رابطه ی اهالی ادبیات با جوایز ادبی مثل رابطه برادر ناتنی است که نه می تواند آنچنان عمیق باشد و نه می شود نادیده اش گرفت و شراکتی که این بین وجود دارد ادبیات است. شاید دوره ای و یا همیشه عایدی ما از این برادر ناتنی آن چیزی نبوده که انتظارش را داشته ایم اما این رابطه ی گاه دوستانه و گاه خصمانه هنوز اسمش رابطه است و صرفأ تا زمانی وجود دارد که جایزه هنوز وجود داشت. وقتی که یکی از برادرهای ناتنی از دور خارج شود، این رابطه هم برای همیشه از دست رفته است و دیگر نه رابطه ای می ماند و نه شراکتی و نه چیزی که بخواهیم هر سال سرش جر و بحث و جنجال راه بیندازیم و گناه کرده و نکرده را گردنش بیندازیم. جایزه گلشیری کم یا زیاد تا اینجا سهم خودش را در این شراکت پرداخت کرده است و فکر می کنم این عایدی هرچقدر هم کم و ناچیز باشد اما هر چه هست از هیچی بهتر است و امیدوارم این رابطه به همینجا ختم نشود.

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

کشف المحجوبِ هجویری- بابُ الصّحبة فی السّفر و آدابه

و من از شیخ ابومسلم فارِس بن غالب الفارسی شنیدم رضی اللّه عنه که: روزی من به نزدیک شیخ ابوسعید بن ابی الخیر درآمدم رضی اللّه عنه به قصد زیارت.وی را یافتم بر تختی، اندر چهار بالشی خفته و پای‌ها بر یک‌دیگر نهاده و دقی مصری پوشیده؛ و من جامه‌ای داشتم از وَسَخ چون دوال شده تنی از رنج گداخته و گونه‌ای از مجاهدت زرد شده. از دیدن وی بر آن حالت، انکاری در دل من آمد. گفتم: «این درویش و من درویش! من در چندین مجاهدت و وی اندر چندین راحت!» وی اندر حال بر باطن و اندیشهٔ من مشرف شد و نخوت من بدید. مرا گفت: «یا بامسلم، در کدام دیوان یافتی که خویشتن بین خدای بین باشد؟ ای درویش، چون ما همه حق را دیدیم، گفت: جز بر تختت ننشانیم و چون تو همه خود را دیدی، گفت: جز اندر تحتت ندارم از آنِ ما مشاهدت آمد و از آنِ تو مجاهدت.» و این هر دو دو مقام است از مقامات راه. و حق تعالی از این منزله و درویش از مقامات فانی و از احوال رسته. شیخ بومسلم گفت: هوش از من بشد و عالم بر من سیاه گشت. چون به خود بازآمدم توبه کردم و وی توبهٔ من بپذیرفت. آنگاه گفتم: «ایّها الشّیخ مرا دستوری ده تا بروم؛ که روزگار من رؤیت تو را تحمل نمی‌تواند کرد.» گفت: «صَدَقْتَ، یا بامسلمٍ.» آنگاه بر وجه مثل این بیت بگفت:

 آن‌چه گوشم نتوانست شنیدن به خبر

 همه چشمم به عیان یکسره دید آن به بصر

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1393ساعت 18  توسط آیت دولتشاه  | 

مدت هاست دیگر توی رمان های فارسی هیچ درخت کُناری نمی روید، هیچ دمپایی ای لخ لخ نمی کند و هیچ ممدویی، شولویی، زوزویی، شلنگ تخته نمی اندازد و توی گرمای خرماپزان جنوب دست توی یخدان نمی کند که کوکاکولای تگری دست مشتری ها بددهد. محمدرضا صفدری از تبار همان نویسنده هاست که درخت لیل و انجیر معابد و دمپایی ابریِ انگشتی را خوب می شناسد! سنگ و پاشوره و بادبزن را می فهمد. قهوه خانه ها و میدانچه ها هنوز توی سنگ و سایه محمدرضا صفدری مشتری دارند و دیوارهای کاه گلی هنوز بوی خاک نم خورده می دهند. تابستان گرم بهترین وقت است برای خواندنِ نویسنده ای که دریا را دیده است... رمان «سنگ و سایه» محمدرضا صفدری، نشر ققنوس 1392

+ نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1393ساعت 3  توسط آیت دولتشاه  | 

مجموع رمان های منتشر شده سال 92 حدود 18/5 درصد از مجموعه داستان های منتشر شده سال 92 بیشتر است. سال 89 تقریبأ تعداد کتاب ها برابر بود اما در سال های اخیر تعداد رمان ها رفته رفته بر مجموعه داستان پیشی گرفت. به نظرم یکی از مهمترین عواملی که گرایش به انتشار مجموعه داستان در سال های اخیر کمتر شده است، تعطیل شدن مجله های تخصصی و از بین رفتن جشنواره های معتبر داستان کوتاه است که شوق نوشتن داستان کوتاه را کماکان زنده نگه می داشت.البته عوامل مهم دیگری هم هست.مثل ماجرایی که برای نشر چشمه پیش آمد،انصراف از ادامه فعالیت ادبی انتشاراتی مثل افکار، کم کار شدن ناشرانی مثل افراز، آگه، مرکز و... که در زمینه داستان کوتاه فعالیت منسجم تری داشتند.

+ نوشته شده در  بیستم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

درست وقت هایی که فکر می کنی به انتها رسیده ای و با تمام وجود بن بست را لمس کرده ای، ناگهان از جایی که فکرش را هم نکرده ای روزنه ای باز می شود! و آن بوی آشنا و آن صدای غریبی که منتظرش بودی بلأخره سر می رسد و دیوار ها را می شکند. سر می رسد و می خواهد دستش را بگیری و دنبالش بروی. اینطور وقت ها کافی است نترسی. کافی است دل به دریا بزنی و دستت را روی زانویت بگذاری و با ته مانده توانت بلند شوی. کافی است به غریزه ات اعتماد کنی و راه بیفتی و اجازه دهی بن بستِ تنگ و تاریک ات به دشتی سبز،با گل های ریز زرد و سفید و صدای سهره های بازی گوش و جوی آبی که آرام لای علف ها می خزد تبدیل شود. 

+ نوشته شده در  هفدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

نقل است که خواجه هدايت الله مشرف اصفهاني كه در اسطبل سلاطين صفويه مباشر معاملات ديواني بود، طبع شوخ و قریحه ی نیکویی داشت. او مدعي شد که می تواند پنج مثنوي بروزن خمسه نظامي و امير خسرو دهلوي بسرايد كه هيچ کدام از ابیات آن معني نداشته باشند. پس مقرر شد براي هر بيت بي معني نيم مثقال نقره خالص به او دهند و براي هر بيت معني دار او يك دندانش را بکشند و بر مغزش بكوبند. او نيز پذيرفت و مثنوی اسكندر نامه و ليلي و مجنون را بر آن وزن ها سرود اما از ميان همه ی ابيات سروده ي او سه بيت معني دار يافتند و طبق قرار سه دندان او را كنده و بر سرش كوفتند. نمونه هایی از شعر او:

از مثنوی اسکندر نامه او:

اگـر عـاقـلي بــخيـه بـر مـو مـزن

بــجـز پنـــبه بــر نعل آهـو مـزن

چـو زرافـه شــطـرنـج تنـهـا مبـاز

چــو زنبور بــــر دنبـۀ خـود مناز

سوي مطبـخ افكـــن ره كوچـه را

منـه در بـــغـل آش آلــوچـــه را

بـه رغـم ملـك تــركتــازي مكـن

بـه آهنــگ ماهيـچـه بـازي مـكـن

تحمــل كــن و ارده را دانـه كــن

فــراويــز دروازه را شـــانـه كـــن

كــه نعــل از تحمـل مـربــا شـود

بـه صبـر آسيـا كهنـه حــلوا شـود

اگر مـاده گـاو است اگـر نـره فيـل

بـــرآرنــد در ســال اول سبـيــل

نداني كه كـاري بـه از صبـر نيست

كُله­خُود بـاران بـه جـز ابـر نيست

نه هـر تشنه بيـدار گــردد بـه آب

نه هر مـرغي انجير بينـد به خـواب

شنيـدم كـه طفـل چهـل سالـه اي

همي گـفت در گـوش گوسـالـه اي

به گلميخ چـرمينـه پرچـيـن كنند

چهـل سال و يك روز نفـرين كنند

از مثنوی لیلی و مجنون او:

 دنــدان چـپ دريچــه كــور است

آديـنـۀ كهنـه بــي حــضـور است

پـاي دهــل هـريـسه مــاوي است

اينهــا همــه آفـت سـمـاوي است

روزي كـــه ز عشــق مـي زدم لاف

اردك بچـــه مـي فـروخـت عــلاف

عاشـق سـگ يـرغـه بود و ميمـون

آواز بــلنـــد شـــد ز مــجنـــون

گيــرم كـه نـخ از تو شـد كشيــده

شــد يـــار بـــه هــاون چـكيـده

سـرمــوزۀ قـــاز را چــه حـاجـت

كــآجيــده كننــد در ضـيــافــت

تاريــخ وفــات گــرگ جيـم است

آش شـب چـلــه اش حـليــم است

ميـمــون بـــرهــنـــه عــار دارد

در مـــدرســـه اعــتــبــــار دارد

+ نوشته شده در  شانزدهم تیر 1393ساعت 13  توسط آیت دولتشاه  | 

تادئوش کانتور در تفسیر شیوه و شکل تئاتری اش می گوید: درست وقتی که جلوی آینه می خندیم بخشی از مرگ را می بینیم. منظورش دندان هاست که بخشی از اسلکت انسان به حساب می آیند. در واقع کانتور با آگاهی به این موضوع، پرشی عظیم از بخش شرخوشی آدم تا نیستی و نسیان می کند و به عمد از بخش اعظم زندگی که همان زیستن و زوال تن است چشم می پوشد. نمایش کلاس مرده هم تقریبأ همین ایده را در سر می پروراند. دانش آموزانی که نقاب مرده گان به صورت زده اند... و حضور هر از گاهی خودش در صحنه حکم نشان دادن دندان ها در حین خنده را دارند که هی من هر تداوم حسی ای را به هم می زنم چون من خالق این موهومات ام و به نتیجه ی نهایی فکر می کنم! در نگاهی که او مطرح می کند همه چیز به صورت و نقاب مرگ ختم می شود و تن که جایگاه و بسترِ بودن و هستی است به عمد نادیده گرفته می شود. دست ها بارز ترین نقطه ای از بدن هستند که مدام در تیررس نگاه ما قرار دارند. اتفاقی که برای دست ها در طول زندگی می افتد به خوبی نشاندهنده آن فرایند عظیمی است که کانتور به عمد از آن می گذرد. زوال! فکر می کنم برای دیدن مرگ فقط خنده و آینه لازم نیست! هر روز خدا می توانیم زوال تن را در زمخت شدن پوست دست و بی روح شدن و خشک شدن سلول ها ببینیم. برای تحمل این فرایند زوال گاهی فقط باید مثل کانتور از روی بخش عظیمی از زندگی پرید...

+ نوشته شده در  پانزدهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

یکی گوید ازدرویشان که: وقتی از کوفه برفتم به قصد مکه، ابراهیم خواص را یافتم رضی اللّه عنه در راه. ازوی صحبت خواستم. مرا گفت: «صحبت را امیری باید یا فرمانبرداری، چه خواهی امیر تو باشی یا من؟» گفتم: «امیر تو باش.» گفت: «هلا، تو از فرمان امیر بیرون میای.» گفتم: «روا باشد.» گفت: چون به منزل رسیدیم، مرا گفت: «بنشین.» چنان کردم. وی آب از چاه برکشید. سرد بود، هیزم فراهم آورد و آتش برافروخت اندر زیر میلی و به هر کار که من قصد کردمی گفتی: «شرط فرمان نگاه دار.» چون شب اندر آمد بارانی عظیم اندر گرفت. وی مرقعهٔ خود بیرون کرد و تا بامداد بر سر من استاده بود و مرقعه بر دو دست افکنده و من شرمنده می‌بودم به حکم شرط هیچ نتوانستم گفت. چون بامداد شد، گفتم: «ایّها الشیخ، امروز امیر من باشم.» گفت: «صواب اید.» چون به منزل رسیدیم، وی همان خدمت بر دست گرفت. من گفتم: «از فرمان بیرون میای.» مرا گفت: «از فرمان کسی بیرون آید که امیر را خدمت خود فرماید.» تا به مکه هم بر این صفت با من صحبت کرد و چون به مکه آمدیم از شرم وی بگریختم تا در منا مرا بدید و گفت: «ای پسر بر تو بادا که با درویشان صحبت چنان کنی که من با تو کردم.»

+ نوشته شده در  سیزدهم تیر 1393ساعت 17  توسط آیت دولتشاه  | 

سرتاسر خانه مان پر بود از فرش های قرمز لاکی دست باف. از آن مدل های وحشی باف(!) که بدون نقشه و صرفأ از روی قریحه و ذوق بافنده و بر اساس قرینه سازی های ذهنی شکل می گرفتند(هنوز هم داریم شان) پشتی ها هم دست باف بودند اما نقش های هندسی و یکنواخت شان خیلی برای ما جذاب نبود. قالی ها میدان نبرد و بازی و تخیلگاه ما بودند. هدایت و من عادت داشتیم بین نقش های شان دنبال شخصیت های مخفی بگردیم و از بین گل بوته های نا منظم و اسب و گوزن مرغ آبی های ریز پراکنده در سطح قالی لشگری مجهز برای خودمان فراهم کنیم و از راه ساقه هایی که گل ها را ناشیانه به هم وصل می کرد به لشگر روبرو حمله کنیم. لشگر من با اینکه ایرانی بود و برحق اما چون کوچکتر بودم همیشه مقابل لشگر عراقیِ هدایت شکست می خورد. هدایت همیشه راه هایی برای حمله بلد بود که من ازشان غافل بودم و همیشه هم از همان راه ها شکستم می داد. هدایت و گل های قالی قصه ی خنده داری دارند که هنوز هم خنده بر لب اهالی خانه می نشاند. مادرم روزی هدایت را غرق در خانه و خانواده خیالی اش غافلگیر می کند. هدایت کنار زنش خوابیده و دارد بوسش می کند. بلند می شود و به پسر بزرگترش می گوید برود و از عمو یاسم (مغازه دار سر کوچه) برایش سیگار بخرد اما پسرش سرتق است و زیر بار نمی رود. هدایت انگشتش را روی سر پسر بزرگش می کوبد و پول را دست پسر کوچکترش می دهد و روانه  اش می کند برایش سیگار بخرد. پسر و دختر هایش ردیفی از گلهای ریز و نامنظم حاشیه قالی بودند و خودش و زنش دوتا از گل های درشت تر. خانه ی هدایت را بلد بودم. هر وقت اعصابم از دستش کفری می شد می رفتم و پنهانی بچه هایش را لگد می کردم. بچه هایش جیغ می کشیدند و زیر پایم له می شدند. حالا فکر می کنم گاهی که پانیذ و پارمیدا و پارسا از سر و کولم بالا می روند و آنقدر سر به سرم می گذارند که دادم را در بیاورند، تقاص همان روزها که لگدشان می کردم را پس می دهم. هدایت از بچه گی راه های خوبی برای شکست دادن من بلد بود!

+ نوشته شده در  نهم تیر 1393ساعت 19  توسط آیت دولتشاه  | 

مطالب قدیمی‌تر